Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

والنتاین مبارک !!!‌روزهای متفاوت ....

سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1384 ساعت 12:50 PM

سلام بچه ها. اولا معذرت میخام که به خاطر احترام به نظر دوستی که به صورتی نه چندان محترمانه از ما انتقاد کرده بودند نظر ایشون رو از پست قبلی حذف نمی کنم فقط به این حد بسنده می کنم که بگم از روز اول بنای ما بر بازتاب بی فیلتر تمام ماوقع زندگیمان است چه از روزی که از هم جدا بودیم و چه امروز که به لطف خدا با همیم . اما اگر این شفافیت برای شما آزار دهنده است لطفا کمتر از ما سراغ بگیرید!!! در رابطه با اوضاع زندگی هم باید گفت خب شکر ...! مشکل کوچیکی برا من پیش اومده که باید به زودی عمل کنم و این هزینه سنگینی به ما وارد می کنه. حال و روز چندان مساعدی هم ندارم و این متاسفانه مریم رو خیلی اذیت می کنه گر چه اصلا به روی خودش نمی آره. به هر حال در هر حال شاکر لطف خدائیم . راستی امروز روز والنتاینه !! به سبک خارجکیها به مریم می گم که خیلی بیشتر از اولا دوسش دارم !! بچه ها خیلی دعام کنید ... تو این شرایط وضعیت نامشخص شغلی خدا به خیر بگذرونه ! از لطف همتون ممنونم .....

این روزای ما......

یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1384 ساعت 01:52 AM

سعید : (( هیچ وقت دنبال لقمه بزرگ نباش چون ممکنه بهش نرسی و لقمه کوچیکتو هم از دست بدی )) سلام بچه ها! این پند دایانای عزیزه . اما من از لقمه کوچیک گذشتم . خدا عاقبت من و مریم رو به خیر کنه !!‌امشب هر دو تامون دلمون گرفته بود و مریم کلی گریه کرد !!! نمی دونم !! خیلی تحت فشاریم. زندگیمونو دوست داریم .
مریم : سلام به همه اونایی که در تمام این سالها مارو تنها نذاشتن .....همتونو دوست دارم ..نمی دونم شاید بعضی از دوستای گلم  اون خونه تنهایی اون روزای منو یادشون  باشه و بشناسن اون یکی وبلاگمو میگم ..میخوام اونجا حرفای دلتنگیمو بیشتر بگم تنهام نذارید ....................
آره سعید راست میگه امشب گریه کردم .هم از وحشت آینده و هم از دلتنگی های امروزه روز...... البته این روزا همه دغدغه من کار سعیده .همین ..میدونید هیچ وقت عشقه قبل از ازدواج رو با بعد از اون مقایسه نکنید .این روزا من یه جورایی سعید رو دوست دارم که باورم نمیشه .از این بابت خدارو خیلی شاکرم اما دلم شور میزنه ..آخه شاید خیلی ها به انتظار این باشند که به من بگن ««اشتباه کردی....»»اما من به خدا توکل کردم و اون هیچ وقت بنده هاشو پشیمون نمیکنه میدونم ...میدونم همونجوری که فکرشو میکردم منو سعید  با هم خوشبخت میمونیم ....اخه میودونید ..ماشالله اگر چشم نکنم سعید گله ..مثل آینه پاکه ....البته خب یه کم زود جوش و عصبی هست مثل هر جوونی اما همش نوکه زبونه ...وای چقدر پر حرفی کردم ......
میدونید امشب به سعید گفتم دلم برا مکه پر میزنه برم روبروی خونه خدا بشینم و ازش هرچه تو دلمه طلب کنم ..درست مثل اون شبی که رفتم جلوش نشستم و بهش گفتم که من ظاهر دنیارو نمی خوام و اونایی هم که همه میگن خیلی ین برا من نیستن یه نفر رو به من بده که خوراک روحم باشه ....اونی باشه که اول از همه ذهن عریانش مال من باشه و چیزی پشت پرده نباشه که من ازش بی خبر بمونم ..خب کمکم کرد شکر..حالا هم ازش می خوام زندگیمونو سرو سامان بده..... یا دهنده بی منت ....دوستون داریم ...یا حق!!!!!!!!


سخت سردرگمم ....

چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1384 ساعت 10:13 PM

هیچکی مسیر درستی برا من مشخص نمی کنه ... حس می کنم مهربونترین آدما هم به نوعی فکر منافع خودشونن . نمی دونم باید خوشبین باشم و امیدوار. داداشم معتقده یک ماهی به هیچ کاری فکر نکنم . من درسم ۲ ساله تموم شده تو دانشگاه کار می کردم قیدشو زدم به امید درآمد بیشتر . ماشین رو خیلی ارزون فروختم . الان بیکارم با یه مقدار پول که هر روز تورم بی ارزشترش می کنه ! ای خدا !!!!!!!!!!!!!!! چه سخته این روزا! اما هنوز زندگیم و مریم رو دوست دارم با همه ی این نگرانیها!