X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اپیزود های تلخ یک برش از پتزای مخلوط جامعه!!!

قراره که به اجبار حدود یک ساعت و اندی جلو یکی از از رگانهای رنده ی اعصاب این جامعه معطل باشم

اپیزود اول:

رن جوان روستایی با چهره ای خیلی زیبا ولی در هم از زمانه و گگونه های افتاب سوخته کنارم نشسته سر صحبت بین ما باز میشه و از 7 سال زندگی مشترک که 6 سال اون با خیانت شوهرش گذشته میگه....فقط یک سال زندگی کردم...دیگه منو ندید فقط سرش توی گوشی هست و شب تا صبح چت میکنه!!!مشاور گفتم اون منو نمیبینه حتی سفره که جمع میشه تشکر که هیچ....حتی نگاه هم بهم نمیندازه.....

اشک توی چشمش جمع میشه و میگه 6 ماه پیش رفتم روستامون پیش مادرم و قرار بود ک شب برنگردم خونه ...مادرم حالش بد بود و من باید صبح اول وقت از درمانگاه مطهری براش وقت میگرفتم و مجبور شدم برگردم خونه...وقتی که برگشتم کلید رو که توی در چرخوتدم دیدن شوهرم با یه دختر داخل خونه ی من نشسته!!!!!! 


من بهش گفتم خب تو اون لحطه چه حسی داشتی؟؟؟

گفت فقط از خودم متنفر شدم که چرا این همه پست بودم که توی این زندگی اینهمه سال جون کندم!!!!

میدونستم داره بهم خیانت میکنه ولی خونه خودم هنوز ندیده بودمش!

خب بعدش چی ؟؟؟توصیح همسرت چی بود؟

-هیچی گفت این دوست جدیدته...با هم اشنا بشید و اون دختره هم گفت افتخار بده با هم رفیق باشیم......چون هردو در حالت طبیعی نبودن و مست بودن!!!!

خب تو حالا میخوای جدا بشی؟؟؟

-نه !!جدا بشم کجا برم؟؟پدرم فوت شده و یه مادر دیابتی دارم که قراره پاش ای زانو قطع بشه!!!!چون خرج دوا درمون نداشته و دیر بهش رسیدن...

داداش بزرگتر چی؟؟؟؟

-خودش گرفتار صد تا بد بختیه و هشتش گرو نه!!!به من دیگه نمیرسه...

خب حالا می خوای چیکار کنی؟؟؟

-هیچی فعلا هر کدوم برا خودمون زندگی میکنیم....منم بهش خیانت کردم و اونم فهمیده ولی فعلا زیر یک سقفیم و هر کدوم ب کار خودمون مشعول !!!!!تا بگدره و من مسکن مهرمو بدن و با مادرم زندگی کنم....

خب راه در امد داری؟؟؟؟

- نه مجبورم صیغه ی دوره ای باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!

واااای سرم گیج رفت...چ خوب شد که از پشت اون عینک آفتابی چشمهای از حدقه بیرون زده ی من رو ندید......

--اه....اومد.....

کی؟؟؟

-اون دوستمه!

یه مرد جوون با پیرهن و شلوار مشکی...متاهل به نطر میاد...

صدای فرو پاشی خانواده های بعدی که این خانم صیغه ی مرد خاتواده میشه و خانم متوجه میشه گوشم رو کر میکنه!!!!!


ایزود دوم:

یه دختر کوچولوی 4 الی 5 ساله خیلی زیبا با مادر بزرگش روی صندلی ها نشسته 

مادر بزرگه خیلی سعی میکنه حوصله به خرج بده ولی خب نه شرایط سنش هست و نه موقعیت و ج اونجا

میپرسم مادر نوتونه؟؟؟

-اره..پیشونیش سیاهه...پدر و مادر دارن جدا میشن و نه مادر اینو میخواد و نه پدر...

منم شرایط نگه داریشو ندارم......

خدایا رحم کن......


اپیزود سوم:

زنه کنار دیوار تکیه داده انگار دیوار آوار شده روی کمرش

-می خواین جای من بشینید؟؟؟

نه ممنون راحتم....زانوهام خیلی درد  میکنه نمی تونم بشینم....دکتر میگه اسپاسم عصبیه.....هرچی درد بی درمون داریم میگن مال اعصابه....خدا از سر این شرکتهای مخابراتی نگذره که این سیمکارتهای دوزاری دوتا 7 تومن رو در اختیار مردم گذاشتن که اینهمه فساد زیاد بشه....پسرم شب و روز سرش تو گوشیش بود ....تا بالاخره گندش در اومد زنش مهریه شو گذاشته اجرا....اونم نداره حتی قسطی بده....گرفتارم...چتد قسط اول النگوهامو فروختم  بعد فرش ...دیگه هیچی ندارم.....


دیگه طاقت شنیدن ندارم به بهانه ی آب و تازه کردن گلوم از اونجا دور میشم

و

اپیزود چهارم:

کنار یه ماشین تکیه دادم که یه آقای چهل و اندی ساله  که اتفاقا خیلی هم اصراار داشته خودشو به زور خوشتیپ نشون بده میاد کنارم وایمیسه....

شما هم مشکل دارید نه؟؟

-خیلی سرد و یخ میگم  نه!!!!

من سه تا خونه عفیف آباد دارم...دادم اجاره ...دوتا اپارتمان نو ساز داخل زرگری.....مستاجرام ادیتم میکنن....فقط دنبال آرامشم تو زندگی!!!!!

و هی سعی میکنه قدم قدم نزدیک تر بیاد!!!!!!!!!!!!

دوست داشتم روی صورتش بالا بیارم...

راهمو بدون یک کلام اضافی گرفتم و رفتم......


وااااای برما....به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن:پسر خاله ی سعید حداقل یک هفته این پروسه ی زشت رو برا ما جلو انداختن و من کل مدت به این فکر میکردم که پشت اون صورت ارام و ارامش و متانت ایشون چه غوغای سرسام  آوری پنهانه!!!با این موقعیت شغلی....خدا قوت....






تاریخ : سه‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1395 | 22:00 | نویسنده : مریم و سعید | نظرات (0)