سلام بچه ها. الان مریم خانوم توی اتاق بغلی توی خواب انشالله راحتی هست و من حدودا ۲-۳ ساعتیه که بیخوابی به سرم زده . زندگیمو به لطف خدا مثل خود مریم خیلی دوست دارم اما نگران تامین معاش هستم هرچند نباید از لطف خدای مهربون غافل شم. میخوام تدریس و کار توی دانشگاه رو رها کنم و بیام سراغ کار آزاد راستشو بخاید بانک هم قبول شدم اما بیخیال شدم آخه مگه قراره چند به آدم بدن؟؟ موندم که چه ماری رو برا ادامه زندگیم انتخاب کنم که بتونه نیازهای زندگیم رو با شرایط خاصی که دارم ارضا کنه . بچه ها دعا کنید .... مثل همیشه از مهربونیاتون ممنونم.
شنبه 24 دیماه سال 1384 ساعت 03:52
سلام وبلاگ خوبی دارید
سلام خیلی خوشحاااااااااااااااااااااااااااالم خیلی
سلام ،خوشحالم که انقدر با هم خوبید
در مورد بانک نوشته بودی اگه رسمی می کننتون خیلی خوبه ،من خودم کارمند بانکم.
می تونی در کنار بانک به کارهای دیگه هم بپردازی
اگه راهنمایی بخوای در خدمتم
امیدوارم همیشه موفق باشید همیشه
سلام
ایشالا همه چیز جور میشه تا وقتی(یعنی تا همیشه)وقتی کنار هم باشید خوشبختین این دغدغه ها هم می گذره می مونید کنار هم به فکر رفع دغدغه ها باشین ولی ازشون آزار نبینید
خوشبخت بمونید و پایدار