مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

سروشم یه کم کسالت داره

سلام بچه ها . سروش یه کم سرما خورده و شب عیدی حال من و مریم گرفته است . تو رو خدا دعال کنید سروش زودتر خوب شه . راستی دو تا جوجه هم براش خریدم خیلی دوست داره بچه م !!

سال نو مبارک

نرم نرمک می رسد فصل بهار...
سلام دوستان ما ( من و مریم و سروش ) از صمیم قلب فرا رسیدن بهار رو به شما تبریک عرض می کنیم !

خسته ام....

سلام بچه ها ! دارم از در مغازه پست می گذارم . خیلی خسته ام . خستگی بازار شب عید که زیاد هم خوب نیست و علاوه بر اون فشار قسط و مسائلی از این دست و همچنین این که زمان زیادی رو نمی تونم کنار مریم و سروش باشم خسته  شدم حسابی دعا کنید آرامشم برگرده! یا خدا!

شیرین کاریهای سروش

سلام دوستان . سروش و مامان خانمش خونه هستند و من سر کار ! این روزا سروش قربونش برم خیلی شیرین تر از قبل شده . سروش مثلا یاد گرفته بگه بابا آب داد جوجو توپ گل و .... صدای چند تا حیوونم در می آره ! امیدوارم خدا همه بچه ها رو برا پدر و مادرشون و سروش رو برا من و مریم جون حفظ کنه.

به همین کوتاهی....

 

 

چقدر فاصله اینجاست بین آدمها.......!!!!!!

 

 

 

بی بهو نه ......

 

 

سلام ..

هیچ بهونه خاصی برا نوشتن نیست به جز  یه کم از مریم براتون گفتن دوستای عزیز مهربونم که حوصله ندارن لطفا این یه پست رو بی خیال شن.....

اول از همه روز عشق رو به سعید خوبم تبریک  میگم و آرزوی بهترین هارو برا زندگیمون دارم و ازش  میخوام منو ببخشه چون براش هیچی نخریدم .....میدونید روش من تو زندگی با سعید یه روش کاملا منحصر به فرده (البته فکر میکنم ) که خوب الهی شکر جوابم  داده امیدوارم تا آخر عمرمونم جواب بده ...

میدونید دوستای گلم من تازه دارم میفهمم زندگی و مسولیت هاش یعنی چی؟؟؟؟ تاره دارم به کارهای خونه عادت میکنم البته خب سنم خیلی کم نبود که ازدواج کردم (البته این برمیگرده به سنت و روش خانداذه ها و دیدشون نسبت به این مسئله) اما مامانم (خدا شفاش بده ..آمین) میگفت آخی این بچه!!!!!! جدی جدی رفت سر زندگی خدا کمکش کنه ..(الهی شکر دعاشم گیرا شد..)   اما خب زندگی برا من که بچه آخر یه مامان و بابای جا افتاده بودم و تقریبا لوس بار اومده بودم اوایل خیلی سخت بود اما خب اللهی شکر خدا اونقدر سعید رو گل خلق کرده بود که به من فرصت شناخت بده ..جونم براتون بگه یواش یواش خانوم شدم (یا الله..هاهاهاها)....به موقع کارهای خونه رو انجام بدم و سروش رو... البته تا اونجایی که سروشم اجازه بده گاهی وقتا در بست باید در خدمتش باشم .....

راستی سال نو داره نزئیک میشه و ان شا الله به مبارکی برا همه باشه ....

با این مطلب طولانی یاد مطالب وبلاگ شخصی خودم افتادم و مطالبش دوستانی که با من بودند  میدونن البته شاید بازم  برم اونجا مطلب بنویسم عزیزانی که آدرس  دارن حضورشون به دیده منت ....

خب همه مهربونایی که تا این جای مطلب با من بودید ممنون از تحملتون ...دوستون دارم ...برا خوشبختیمون دعا کنید ..مثل همیشه  یاحق!!!!!!

Happy Valentine!!!!!

روز عشق خارجکیها بر مریم خانم جون و آقا سروش گلم مبارکه انشالله !!

خسته ام....

خسته ام از تکرار مکررات ......

امیدوارم که بتونم با یه تغییر و تحول تو برنامه روزانم خودم رو از این خستگی آزار دهنده نجات بدم .....همه چی تکراری شده و هیچی جذاب نیست..راستی ما آدما قصد داریم  به کجا برسیم با این همه تلاش؟؟؟؟؟  اما خب تا شقایق هست زندگی باید کرد..........یا حق!!!!!!

 

اینم جدید ترین شعر سعید ..چند و چون قضیه با نویسنده....

 

ببین که شرح نامه ات مرا کجا کشانده است

ز چشمهای خسته ام قرار و خواب رانده است

من آن پریش خاطرم که بی قراری دلم

دوباره برقرار شد ز نامه ای که خوانده است

امید عشق زنده شد ولی هراس ماندنی است

دلم نگو که حق خود ز زندگی ستانده است

به پایمردیش قسم که تشنه محبتی است

که جز تظاهری از آن نشانه ای نمانده است

بیا که دین خویش را به عشقمان ادا کنیم

به حق آن که مهر را به قلبمان نشاده است

ندیده ام نوار را و باز من سروده ام

ببین که شرح نامه ات مرا کجا کشانده است .........

 

فقط یادی از گذشته......یادش به خیر....

 

 

 

جمعه 1 اسفند ماه س1382ال

غمی غمناک!!!!!!!
غمی غمناک شب سردی است، و من افسرده.راه دوری است، و پایی خسته.تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم، تنها، از جاده عبور:دور ماندند زمن آدم ها.سایه ای از سر دیوار گذشت،غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانیبی خبر آمد تا با دل منقصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با مناندکی صبر، سحر نزدیک است.هر دم این بانگ برآرم از دل:وای، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟قطره ای کو که به دریا ریزم؟صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است.دیگران را هم غم هست به دل،غم من، لیک، غمی غمناک است. برامون دعا کنید....یا حق!!!  مریم....

 

تورو خدا این جارو ..یادش به خیر...........

 


 
جمعه 15 اسفند ماه سال 1382
اگه جای من بودید چیکار می کردید؟
دارم از فکر دیوونه می شم . زنگ زدم خونه مریم اینا الحمدلله باباش برداشت . خداااااااا آ خه من باید چیکار می کردم. مریموخیلی دوست دارم خیلی .از نظر منطقی برا خودم اینقدر دلیل داشتم که از نظر عقلانی هم مصر به ازدواج با مریم باشم . اما خب مریم نه اون فقط با احساس اومده بود جلو و با یه دنیا ترس از باباش  و از وضعیت مالی و خونوادگی من . خب من باید چیکار می کردم ؟ می اومدم جلو به این امید که شاید باباش راضی بشه ! نمی دونم! من به مریم گفتم جوری بیا که حتی اگه اونا بی دلیل مخالفت می کردن از طریق دادگاه اجازه ازدواج بگیریم. اما اون معتقد بود که نه ! فقط باید با آبرو و اجازه بابش اگه شد ازدواج کنیم.بیشترین هراس من از این بود که با توجه به مشکلاتی که خواه ناخواه پیش رو داشتیم مریم پشیمون بشه و زندگیمون جهنم . نمی دونم! به خدا خیلی خیلی تحت فشار ذهنم . نکنه اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریم به من گفت که همیشه دوسم داره! خب منم به همچنین انشالله! اما چه فایده! بابا بی خیال!