| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این توجه چیز خیلی خوبیه
من ( سعید) از بچه گی دوست داشتم مورد توجه باشم
نه که عقده ای باشم ها!! ولی یه جورایی زیادی مورد توجه بودن به من آرامش و اعتماد به نفس می داد
طبیعتا این خصلت تا الان هم با من مونده
آدم نمایشی و ظاهرساز نباشی و احساست سر زبونت باشه و توقع داشته باشی همیشه مورد توجه باشی واقعا چیز نشدنیه !! همینه که گاها باعث گرفته شدن حالت می شه !
حالت که گرفته می شه به هیچ چیز اهمیت نمی دی ! اگه راهی برای تخلیه ش پیدا کنی که زود آروم می شی و اگر نه که واویلا می شه !
از عادتهای دیگه من :1) اشیا پیرامونم اهمیتی نمی دم ! 2) به آدمهای پیرامونم خیلی اهمیت می دم ! 3) به شدت از سگ می ترسم !! 4) به شدت بیزارم از اینکه کسی رفتاری حاکی از بی اعتمادی کنه 5) هر کجا محرم هستم و نیستم نه دست دزدی دارم و نه چشم هیز مثل بعضیا !!! 6) اگه این حرفها رو نمی نوشتم می ترکیدم ! 7) نخورده مستم و آماده رقص و شادی 8) هر کسی به شدت از دستش ناراحتم رو می بخشم تو همین لحظه !
تمام !
وقتی زیر سقف آسمونت
آسمونی که چادر شب کشیده ای
چادری که با نگین های براق آن
را آراسته ای
سرمان را بالا میگیریم
در سکوت
سکوت مطلقی که دوست داریم
ایجاد کنیم
و به ستاره های درخشانت می نگریم
به کوچکی خود
در مقابل
بزرگی تو پی می بریم
خدایا
تو بزرگی
و ما کوچک
کوچک تر از تصورمان در مقابل
بزرگی تو....
آسمانت را دوست دارم
احساس شیرین به ستاره ها
پیوستن وقت تماشا......
3-4 ساعتیه من بیدارم. مریم و سروش و سینا خوابن ! و من خوشحالم که اونادارن راحت استراحت می کنن. دارم به اهنگ برادران منوچهری گوش می کنم که یه جورایی با ما نسبت فامیلی دارن . به همه چیز فکر می کنم . به باران و تولدش - فرهاد و ازدواجش - خودم و شل زدن تو کار مغازه و چکهاش - به علی رضا و مهمونیش - به وحید و طمع سیری ناپذیرش - به انتخابات پیش رو و ....................
اما در هر حال بچه ها آسوده بخوابید که من بیدارم !
وقتی که احساس می کنی همه کاری
می تونی انجام بدی
وقتی که احساس می کنی
توانمندی هات
بی حسابن
اون وقته که دیگه
دنیا تو دست توست
همه ی دنیا...
الهی شکر....
طلاق هم جزوی از زندگیه !
اینو با خوندن این وبلاگ فهمیدم ! و چه تلخه این جزء نابود کننده ی کل !
این روزها بی خیال دنیا شده ام
سعی می کنم کمی بیشتر به من خوش بگذرد
این روزها به من کمک کرده عده ای را بهتر بشناسم
این روزها را دوست دارم !
راستی خانواده ام را دوست دارم - با همه ی مختصاتش! اثبات خودم را دوری گزیدن از خانواده ام نمی دانم
محصول خانواده ام را خودم می بینم که به لطف خدا نه اهل خلافی هستم و نه بی بندو بار
و به لطف خدا خانواده ی خوبی هم تشکیل داده ام
تنها ایراد خودم و خانواده ام را خددار نبودن و نمایشی زندگی نکردن می دانم !!
راستی توی این دید و بازدیدهای عید چند مورد رفتار مردانه از سروش دیدم که به خودم بالیدم...
خدا رو شکر...
ما شا الله....
در سال های گذشته چندین نفر با ثروت های میلیاردی به عرصه های متلف – به طور پر رنگ ورزش- وارد شده اند اما پس از مدتی محو شده اند. این رفت و آمد را چگونه تحلیل می کنید؟ این افراد می آیند و می روند. ما می مانیم. این ها عقبه نداشتند. از کجا آمدند؟ بعد هم ریسک می کنند. ریسک خطر دارد. همانطور که ریسک یک دوره ای منفعت دارد قطعا دوره ای هم نابودی دارد. کی در تجارت شکست می خورد؟ فردی که طمع کرد. طمع، بزرگترین آفت تجارت است. دومین آفت تجارت هم این است که مال مردم را برای خود بدانید. شما می روید صد میلیون تومان یا یک میلیارد تومان از یک بانک وام می گیرید و با آن شروع به کار کردن می کنید. خیال می کنید این پول برای خودتان است. ساعت که تیک تیک می کند شما برای آن پول بهره بدهید. یعنی یک شریک بیخودی برای خودتان درست کرده اید. هر چه در می آورید باید نصف آن را به بانک پرداخت کنید. این موضوع سبب می شود در یک فرصت هایی فرد ثروتمند شود اما چون طمع می کند و ریسک می کند دوباره نابود می شود. افرادی که اینگونه وارد تجارت می شوند همینگونه هم می روند. چه کسی را مشاهده کردید که اینگونه وارد شده باشد و پنجاه سال در عرصه تجارت مانده باشد.
حتی برخی از آنها دو سال هم دوام نیاوردند و در حال حاضر نام آنها را در میان بدهکاران بزرگ بانکی مشاهده می کنیم؟ بیشترین زمان ماندگاری شان چه قدر است؟
4 تا 5 سال. من تا 10 سال هم دوام شان را دیدم. می روند یک کارخانه ای درست می کنند. کارخانه خوب است و می چرخد اما فرد طمع می کند و وام می گیرد تا کار های دیگر کند. این ها در عرصه تجارت نابود می شوند. نمی توانند بمانند چرا که برنامه ریزی در کارشان نیست. طمع زمانی می کنند. در صادرات ما هم هست. یک عده ای برای خاطر ارز می آیند صادرات می کنند. چند وقتی ارز بالا می رود این افراد پول دار می شوند. تا اینکه مقداری قیمت ارز کاهش پیدا می کند هم نابود می شوند. ماندن من برای همین است.
همان تعریفی که از ثروتمند در ذهن تان دارید را چگونه به دست آوردید؟ چگونه موفق شدید؟
زودتر از دیگران در مسائل تجاری، مطلع شدم. زود تر از دیگران تصمیم گرفتم. وقتی تصمیم گرفتم هم بدون درنگ، تصمیم خودم را عمل کردم. من این سه جمله را از پای ساختمان راکفلر بزرگ به خاطر دارم. من حدود 60 سال پیش که تقریبا 17 سال داشتم به نیویورک رفتم.یک ساختمانی آنجا با نام « امپایر استیت » وجود دارد. زمانیکه من به نیویورک رفتم تازه این ساختمان ساخته شده بود. آن راکفلر بزرگ که پدربزرگ این راکفلر ها است ساخته بود؛ اسمش جان راکفلر اول بود. مجسمه او را به اندازه ای بزرگ پای ساختمان « امپایر استیت » گذاشته بودند و سه جمله هم زیر آن نوشته بودند.
نوشته بود که من جان راکفلر اول که این توفیق ها را پیدا کردم به این دلایل است: « زود تر از دیگران مطلع شدم، زود تر از دیگران تصمیم گرفتم، تصمیم گرفتم هم عمل کردم. » رمز توفیق من در تجارت همین سه جمله است که در حدود 17 سالگی در آنجا آموختم. سعی کردم اگر می خواهم صادرات سیب کنم، نخست سیب را بشناسم و مسائل مربوط به آن را زود تر از دیگران بفهمم و مطلع شوم. یعنی وقتی می خواهم سیب صادر کنم باید مشاهده کنم اوضاع آن در دنیا چگونه است. این مطلع شدن به مفهوم رانت اطلاعاتی نیست بلکه بر اساس دانش و بینش است. وقتی مطلع شدم هم باید سریع با دقت و با مطالعه تصمیم بگیرم. وقتی تصمیم گرفتم « دو دلی»، « درنگ » و « صبر کنم ببینم فردا چه می شود » را باید کنار گذاشت. یکی دیگر از رموز من این است که هر وقت هیچ کس کالایی نمی خرد، من می خرم و هر وقت همه دارند می خرند، من کنار می نشینم و یواش یواش جنس ها را می فروشم. یک نکته دیگر هم بگویم و آنهم اینکه گنجشک روی درخت برای آسمان هاست. نباید فریب گنجشک روی درخت را خورد. تا بخواهید بگیریدش می پرد و می رود. این هم یک فلسفه ای دارد. من چون تجارت زیره می کردم یک سفری دوباره در سن 27 سالگی به نیویورک رفتم. یک خریدار « زیره » داشتم. بزرگ ترین خریدار ادویه دنیا در آن زمان بود که از من « زیره » می خرید. یک ساختمان 40 طبقه داشت که برای خودش بود. در طبقه 38 ام نشسته بود. من خودم را به همان طبقه 38 رساندم. به منشی های او گفتم من می خواهم مدیر شان را ببینیم. از من سوال کردند: « تو کی هستی؟ » خودم را معرفی کردم و منشی به من گفت: « وقت گرفتی؟ » پاسخ من منفی بود. منشی در واکنش به پاسخ منفی من برای 46 روز بعد دیگر به من نوبت داد. گفتم: « من امروز آمدم و فردا صبح هم می خواهم بروم. » منشی گفت: « ما نمی توانیم به شما وقت بدهیم. » من هم در جواب گفتم که می نشینم وقتی که مدیر صدایش زد به او بگوید همچین فردی از ایران آمده و قصد ملاقات دارد. منشی رفت و به او گفت که من نشستم. مشاهده کردم که همان خریدار بزرگ خشکبار آمد و من را به داخل اتاق برد. از همه چیز صحبت کردیم.
سال 92 هم رسید !! مبارکه ایشالله ! جاتون خالی با خانواده مریم تا صبح خندیدیم و بازی و صفا کردیم !
مریم نوشت : ممنون بابت موزیک وبلاگ عزیزم....
