| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
سلام
ما جیپوریم و جای همتون یه دنیا سبزه
امروز به سمت پونا حرکت می کنیم من هتلم و سعید جو ن با سروش رفتن برام یه چیزی بگیرن
با قطار می ریم جاتون سبزه طلق طلق حال و هوایی داره واسه خودش .... حیف که داره سفر تموم میشه .... الهی به سلامت بر گردیم براتون کلی حرف دارم ....
دوستتو ن دارم
یا حق!!!!!!
سلام . سفر فشرده ما همچنان ادامه داره! بمبئی پونا گوآ کالنگوت پانجی آگرا و الان هم دارم از هتلی در شهر جیپور این پست رو می فرستم . اینجا فوق العادهههههههههههههههههههههه پتانسیل توریستس و جذابیتاش بالاست . فعلا فقط همین ! جاتون سبز!
سلام دوستان ! روز زن و مادر رو از طرف خودم و آقا سروش یه همه ی مادرا و همسرا و به خصوص مریم خانوم گل و مادر مهربونم تبریک می گم! جاتون خالی نباشه !! توی یکی از بهترین و زیباترین جاهای دنیا هستیم ! جزیره گوا و بمبئی و پونا رو دیدیم . فراره آگرا جی پور و دهلی رو هم ببینیم .
سلام بچه ها ! با اجازه من این پست رو از بندرعباس میفرستم . الحمدلله کار ویزامون درست شد و ۱۵-۱۶ روزی رو می ریم اونورآب!!! بیشتر از هر چیز دیگه ای امید.وارم این سفر فرصتی برای فراغت بال باشه !!یا حق !!
رفتار من عادی است اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا میبیند از دور میگوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان - با سنگها آواز میخوانم و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر میپرستم از جمله دیشب هم دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود: من کاملا تعطیل بودم اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفشهایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامهها را دنبال آن افسانهی موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامههایم بوی غریب و مبهمی میداد انگار از لابه لای کاغذ تا خوردهی نامه بوی تمام یاسهای آسمانی احساس میشد دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیبهایم را از پارههای ابر پر کردم جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد یک پاره از مهتاب خوردم دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سالها پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوستتر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمیدانم گاهی برای یادبود لحظهای کوچک یک روز کامل جشن میگیرم گاهی صد بار در یک روز میمیرم حتی یک شاخه از محبوبههای شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی میکند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند اما غیر از همین حسها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است |
خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین
مدتی با وبلاگ قهر بودم و با خودم هم !! اما از این مطلب زیبا نتوانستم به راحتی بگذرم !
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.
زمان: دوازده فروردین هزارو سیصد و هشتاد و نه ساعت ۷:۳۰ صبح
مکان: خانه ی خودمان
سعید جون پاشو دیگه دیر میرسیما
باشه نیم ساعت دیگه می خوابم بعد
تند تند آخرین کارهایی که باقی مونده انجام میدم . در حالی که خیلی خوابم میاد آخه دیشب تا ۲ بعد از نمیمه شب فرودگاه بودیم .مسافر داشتیم اما به هر حال باید انرژی داشته باشیم ....
ساعت حدودا ۸:۴۰ به راه می افتیم و آروم آروم توی جاده می ریم و بین راه یه جای با صفا توقف میکنیم و صبحونه و چایی می خوریم و از اسمون و ریسمون توی راه حرف میزنیم و کلی حرفهایی که فرصت تموم کردنشون رو نداشتیم تموم میکنیم ...
نزدیکیهای ظهر به محلی که قراره مهمونی مامان جون اینها (مامان و بابای سعید جون ) باشه میرسیم
اول میریم خونه ی بی بی (مامان بزرگ سعید ) یه خونه ی نقلی و کوچولو که پر از صفا و عشقه و هنوز طاقچه داره و تزئین خونه قوری های شاه عباسی قرمز و عکسهای کلی نوه و بچه اس و یه کمد قدیمی قشنگ کنار اتاقه و بعد از سلام و احوال پرسی با آشنایان بی بی برای من چایی میاره اونو از یه قوری کوچولو که روی چراغ کنار اتاقه میریزه مثل فیلمهاست نه؟؟اما حقیقت داره
الهی بمیرم با اون کمر خمش برای من چایی میاره و منم دستشو می بوسم و تشکر میکنم خدا حفظت کنه بی بی ..می دونید من هیچ وقت مامان بزرگ و بابا بزرگ نداشتم به همین علته که به بی بی یه حس عجیبی دارم و هر وقت فکر میکنم خدایی نکرده بلایی سرش بیاد بغض گلومو میگیره
خب بگذریم
ما زود اماده شدیم و به سمت باغ به راه افتادیم توی راه دو طرفه جاده ی باریکی که به باغ منتهی میشد پر بود از زمینهای زراعی که سبز بود و سبز به سعید میگم تورو خدا یه نگاهی به اطراف بنداز خیلییی قشنگه ......به باغ می رسیم باغی که دیوار نداره حصار نداره احساس میکنی روحت آزاده می تونی اونو توی دشت رها گنی تا کولی وار رها باشه و بچرخه
یه عمارت نیمه کاره جولوی رومون وسط باغه که داخل اون تدارک پذیرایی داده میشه
نهال های باغ هنوزکوچکند و بوی امید زندگی برای بزرگ کردن و تنومند کردنشون رو میدن
پشت عمارت یه دشت بزرگه که از دیدنش سیر نمیشی و دوست داری چشمهاتو ببندی دستهاتو باز کنی و بدوی هوهو کشون تا آخر دشت تا روحت خودشو پیدا کنه ......
به استقبال ما میان و خیلی گرم از ما استقبال میشه ..
بعد ما هم به عنوان میزبان منتظر بقیه میمونیم
هر کی میاد همه دسته جمعی جولوی اون میرن و بهش خوش آمد میگن
اینجا اونقدر یک رنگی موج میزنه که کسی میزبان و مهمان رو تشخیص نمیده
خیلیی جمع صمیمی و پر از صفاست هیچ کس احساس خود برتر بینی به دیگری نداره
پوشش ها همه ساده و بی ریاست
همه یا هم شوخی میکنن
توی این جمع دیگه از الفاظ دست و پا گیر خانم و اقا خبری نیست همه با اسم کوچک همدیگرو صدا میکنن
از مهمانها توسط جمعی ازخودشون !!! پذیرایی میشه و بعضی از مهمانها از خود میزبان بیشتر حرص و جوش پذیرایی و تدارکات مهمونی رو میزنن ...خیلی قشنگه نه؟؟؟
موقع نهار که میشه همه دسته جمعی سفره رو پهن میکنن و غذا به صورت سلف سرویس داخل سفره گذاشته میشه و هیچ کس هم خم به ابرو نمیاره که چرا اینجوری داره ازش پذیرایی میشه و همه خوشحال و شاد و با کلی شوخی و خنده غذارو می خورن و جالب اینجاست که موقع شستن ظرفها هیج کس اعتراض نداره چرا از خانوده ی میزبان کسی برای شستن ظرفها نیست ....چقدر صفا موج میزنه بین این جمع
عصر به گلزار اونجا رفتیم تا سعید سر خاک خاله و پسر خالش بره
واای چه صفایی داشت
سکوت مطلق
آفتاب داشت غروب میکرد سعید به یاد امین بغض کرد و من فقط نگاهش کردم شاید نخواستم این حال خوشش خراب شه...
سروش توی بغل من خواب بود
از ماشین پیاده نشدم
اونجا پر بود از درخت و سبزه انگار وا قعا یک آرامگاه ابدی بود
سعید که پیاده شد من یه کم شیشه ی ماشین رو پایین دادم اینجا دیگه مریم از هوای قبرستون گریزون نیست ...یه نفس عمیق کشیدم ..آفتاب داشت از پشت درختها غروب میکرد ..هیچ صدایی به جز صدای باد بین شاخه ها نبود
شاید آرامش اینجا به خاطر آرامش مدفونین اونه ...سعید بر میگرده دلم مثل شیشه نازک شده
بهش میگم سعید اگر من مردم اینجا دفنم میکنی؟؟؟(عجب گل گیرایی داره این خطه ی پاک یا حق!!!)
می خنده و میگه همینم کمه که این همه راهو پاشم بیام اینجا سر خاکت!!
شب به درخواست دایی سعید جون موندیم
و شام رو با یه صفای خاصی توی همون ساختمون نیمه کاره خوردیم
که حالا مردها پنجره هاشو پو شونده بودن و فرش کرده بودن و همه صمیمی و یه رنگ توی سالن نشسته بودن
بعد از شام پسرها یکی یکی روی نردبون رفتند و کلی مسخره بازی در آوردن یه جاهایی من اونقدر بلند می خندیدم که خجالت میکشیدم
جای شما سبز
کلی فشفشه ی دست ساز روشن کردند که توی تاریکی مطلق دشت مثل رقص نور بود
خیلی زیبا ....
بعد هم حدود ۱۱ به سمت خونه یه راه افتادیم توی جاده ی فرعی باغ همه ی ماشینها وایسادن و با ضبط ماشینها کلی همه رقصیدن و فقط مامان و بابا پیاده نشدن که او نهارو به همین جرم عروس و داماد کردیم و کلی سر به سرشون گذاشتیم ..
یه دسته گل از کنار راه چیدیم و دست مامان دادیم و کلی جولوی ماشین رقصیدیم .....
بعد به سمت یه خونه توی همون نزدیکی به راه افتادیم و کلی مسخره بازی و شوخی و شب رو همونجا موندیم
می دونید شب خوابیدن توی روستا الان برای من یه معنی دیگه داره
احساس میکنم ستاره ها بهم نزدیک ترند
عجب گل گیرایی داره این خطه ی پاک!!!!!!!
خیلی ها آرزو دارن یه چنین جایی باشه تا هر از چند مدتی از هیا هوی شهر فرار کنند و به اینجا پناه بیارند
پس چه خوشبختیم ما!!!
فردا نزدیکی های ظهر بازم به باغ رفتیم
نهار خوردیم
و کلی عکس گرفتیم و یه عالمه خندیدیم ...جای همگی سبز..
می دونید جدیدا توی اون جمع از هر جای دیگه ای بیشتر احساس آرامش میکنم
جایی که کسی به ظواهر اهمیت نمیده
نقل مجلس زنها غیبت نیست
کلام جمع مردها معامله و سود آوری نسیت
بین بچه ها رقابت و یه رخ کشیدن نیست
مجلس بالا و پا یین نداره همه دایره وار میشینند
توی اون جمع اگر چایی می خورند یک مرد متشخص چهل و اندی ساله فارغ از مقام و ثروتش برای من یک الف بچه کلی راه رو میاد و بهم یه لیوان چایی میده و من دلم از این همه صفا پر میشه .......
وقتی داری برمی گردی زن و مردهای مسن و جوون تا پای ماشینت میان بچه ات رو می بوسن و باز هم تقاضا میکنن که پیششون بری
دوستت دارن
تظاهر نمی کنن
.
.
.
با صفا بود
قشنگ بود
و متفاوت
جای همه ی شماها خالی
شب که برگشتیم علی رغم همه ی خسته گیها به اصرار سعیدم رفتیم خونه ی داداشش برا سرویس سیستم جدیدی که بسته بود....
اونجا هم جای شما خالی یه جمع خانوادگی و مرور کلی خاطره ی قشنگ و بهشون خندیدن و دیدن عکسهای آخرین سفر برادر شوهرم
خوب بود خوش گذشت ......
سیزده به در ما که به خوبی و خوشی تمام شد شما چطور؟؟؟؟
یا حق!!!!
۰
۰
اسفند ماه هشتاد و نه - هشتادمین ماه جاری بودن حضور مریم خانوم در لحظات منه ! حضورش رو با همه ی مشکلات و عشقها گرامی می دارم !!