مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

این چند شبانه روز ...

این چند روزی که مریم نبود من خیلی عجیب و غریب بی تاب بودم و اصلا یه شب هم خواب درست نداشتم . این رو ننوشتم که خودمو لوس کنم! فقط خواستم بگم که خیلی نگرانم چون که یه مدت دیگه  مجبورم 2 ماه دوری مریم رو تحمل کنم ! نمی دونم ... به هر حال امشب هم باز بیخواب و بی تابم . لحظه هایی قبل چند تا  کلمه رو همینجوری مرتکب شدم که با همه ضعفهاش اول به مریم گلم که انشالله امروز بر می گرده تقدیم می کنم شاید بدونه چقدر دوسش دارم!!! بعد هم به تو دوست عزیزی که همیشه همراه مایی و تنهامون نمی زاری به خصوص خانوم سانیاز بانوی گرانقدری که کلی با ما همدلی کردن . از همتون ممنونم دوستان.

دیشب صدای تیک تیک ساعت انگار
شلاق می زد بر تمام بر تمام تار و پودم
خمیازه هی فریاد می زد خسته ای تو!
من بی خیالش باز بی تاب تو بودم
دیشب سکوت خانه از خرناسه پر بود
اما من از تنهایی خود می سرودم
زد شعله خورشید و شکار صبح شد شب
امروز می آیی تو ای جان و وجودم
مریم تو می آیی و من مشتاق دیدار
از کوله بار خاطرم غم را زدودم

سلام

سلام من اینجا از سعیدم دورم چند روز لطفا شما مراقبش  باشید ...یا حق!!!!!

یا خدا!!مدد از تو مثل همیشه ....

سلام !!!یا خدا نمیخوام اولین پست سال نوبا ترس باشه و لی خب این حقیقته این روزا خیلی ..خیلی میترسم برام دعا کنید ..یا حق!!!!!!

شاید سال جدید ...

شاید امسال برا من و مریم سال به هم رسیدن باشه و ما سال دیگه لحظه سال تحویل کنار هم باشیم . امیدوارم ...  انشالله

سال نو مبارک!!!

سلام سال نو رو به همه عزیزانی که در این یک سال خوب و مهربانانه من و سعیدم رو همراهی کردند تبریک میگم ..و آرزو دارم که سال جدید برای همه و همچنین من و سعید گلم سال پر برکتی باشه ان شا الله!! شاد و سلامت باشید..یا حق!!!!

گل مریمم دوست دارم خیلی زیاد

سلام خواستم اولین پستم توی سال جدید این باشه . مجددا سال نو رو به همه شما تبریک  می گم و امیدوارم که برا همه ما فرصت رسیدن به آرزوهامون فراهم بشه . انشالله
سال نو مبارک

سال نو مبارک !

سلام دوستان خوب من . تا لحظاتی دیگه سال 82 بار و بندیلشو می بنده و جاش رو میده به سال نو . سال 82 برا من یکی از متفاوت ترین سالهای زندگی بود . شاید مهمترین مشخصه ی اون ورود جاودانه ی مریم به قلبم و زندگیم بود . واقعه ای که روی همیشه زندگی من اثر ( انشالله مثبت ) خواهد گذاشت . تصادف مریم ، خاطره با هم بیرون رفتنهامون ، اظطرابها و امیدهای برا به هم رسیدن ، حتی قهرهای لحظه ای و آشتیهامون و همچنین فراغت از تحصیل و اقدام برا سربازی همه و همه به سال 82 رنگ و بوی خاصی داده . اگر هیچ نکته مثبتی توی سال 82 اتفاق نیافتاده بود همین که مریم گلم از خطر خیلی جدی اون تصادف با یه مقاومت فوق العاده جون سالم به دربرد خیلی جا برا شکرگزاری خدای بزرگ باقیه . به هر حال سال 82 هر چه بود گذشت و ما داریم وارد سال 83 می شیم . سالی که می تونه سال رسیدن مریم و من به هم باشه (انشالله ) امیدوارم سال جدید برا همه ما سالی آکنده از پیروزی و سربلندی و سرافرازی و شادی باشه و خدا به همه ی ما در راه رسیدن به آرزوهایی که صلاحمون در اون هست کمک کنه . امسال برا من سال تلاش و امید هست . بازم امیدوارم سال جدید انشالله برا همه سال پربرکتی باشه . یا خدا . فقط همین!

به خدا نمی دونم ........

ببینید من علی رغم همه مشکلاتی که پیش روی ما هست می دونم که اگر ما ( من و مریم )واقعا بخوایم با هم زندگی کنیم این کار انشالله میشه . اما یه دغدغه خاطر مهم این روزای م اینه که نکنه من و مریم یه موقع از میزان لازم گذشت و فداکاری و فهم و ... برخوردار نباشیم؟ ما می دونیم که زندگی فقط احساس نیست و برای گذر ار پیچ و خمهای زندگی باید از خیلی چیزا گذشت و از جون مایه گذاشت .اما نمی دونیم مرد عمل هستیم یا نه؟؟؟؟

برای وصل ما دعا کنید. اختلافها و مشکلات سطحی . زودگذرند .

اگه جای من بودید چیکار می کردید؟

دارم از فکر دیوونه می شم . زنگ زدم خونه مریم اینا الحمدلله باباش برداشت . خداااااااا آ خه من باید چیکار می کردم. مریموخیلی دوست دارم خیلی .از نظر منطقی برا خودم اینقدر دلیل داشتم که از نظر عقلانی هم مصر به ازدواج با مریم باشم . اما خب مریم نه اون فقط با احساس اومده بود جلو و با یه دنیا ترس از باباش  و از وضعیت مالی و خونوادگی من . خب من باید چیکار می کردم ؟ می اومدم جلو به این امید که شاید باباش راضی بشه ! نمی دونم! من به مریم گفتم جوری بیا که حتی اگه اونا بی دلیل مخالفت می کردن از طریق دادگاه اجازه ازدواج بگیریم. اما اون معتقد بود که نه ! فقط باید با آبرو و اجازه بابش اگه شد ازدواج کنیم.بیشترین هراس من از این بود که با توجه به مشکلاتی که خواه ناخواه پیش رو داشتیم مریم پشیمون بشه و زندگیمون جهنم . نمی دونم! به خدا خیلی خیلی تحت فشار ذهنم . نکنه اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریم به من گفت که همیشه دوسم داره! خب منم به همچنین انشالله! اما چه فایده! بابا بی خیال!