| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
سلام
ساعت حدود چهار صبحه
سعید و سروشم هم خوابیدن
من مجبورم بیدارم باشم(لنزام داخل قرصه ..باید تموم شه ..تقریبا نیم ساعت دیگه)
دارم از خستگی دور از جون جمع میمیرم
فردا تولد سروش جونه(ان شا الله)
و یک میلیون و اندی هم کار مونده هنوز...
اما یه دستت درد نکنه جسابی به اوس کریم بدهکارم
چون باید بگم
خدایا شکرت به خاط اینکه هنوز سلامتم
خدایا شکرت به خاط اینکه همسری مثل سعید دارم
خدایا شکرت به خاط اینکه بچه ای مثل سروش دارم
خدایا شکرت به خاط اینکه مامانم داره روز به روز بهتر میشه (ما شاالله)
خدایا شکرت به خاط اینکه بابایی دارم که به وجودش افتخار میکنم و عاشقانه دوستش دارم
خدایا شکرت به خاط اینکه دلی دارم که هنوز میتونه ببخشه و فراموش کنه
خدایا شکرت به خاط اینکه خانواده همسری دارم که از ته دل برا خوشبختی و آرامشم دل می سوزونن
خدایا شکرت به خاط اینکه هنوز دل خوشی های بزرگ و کوچیکی دارم که به خاطرشون صبح از خواب بیدار شم
خدایا شکرت به خاطر اینکه پاها و دستام کار میکنن (واای ی ی با توجه به موقعیت خطر ناک من.....)
خدایا شکرت به خاط اینکه هنوز کسایی هستن که تولدشون یادمه و با نگاه به صورتشون آرامش میگیرم
و از همه مهمتر اینکه خدایا شکرت به خاطر اینکه تو رو دارم و محرمم هستی که بتونم همه چی بهت بگم و سبک شم
شکرت که باهامی
خدایا وجود من با تو معنی میشه ..از بی تو بودن سخت در هراسم با من باش
خدایا ممنونم که اجازه دادی تو این ساعاتی که متعلق به خودته و امام سجادت رو بهت نزدیک میکرد منم باهات حرف بزنم
ههوووووو خدایا چند نفر تو همین ثانیه دارن باهات حرف میزنن؟؟؟ من یک از چندم ؟؟؟؟
قربون بزرگیت برم...
(اشک...چشمام مانیتور رو ندید......)
خدایا من رو (مارو)به خودمون وامگذار که بی تو هیچم به بزرگیت قسم
دلم رو جلا بده
خدایا این دل جای توه نه کینه
پس پرش کن از وجود مقدست که جای هیچ کینه ای نباشه
کریما!!
باش تا هست باشم.
خدایا قطره ام از دریای وجوت
لطفا منو غرق کن تو وجودت
هر نفسی که فرو میبریم
ممد حیات است
و چون بر می آید مفرح ذات
پس در هر نفس دو نعمت موجود است
و بر هر نعمت شکری واجب
از دست و زبان که بر آید
کز عهده شکرش به در آید
یا حق!!!!!!!!
ضعیف ترین و آسیب پذیرترین سعید تاریخچه ی زندگی خودم هستم....
بچه که بودیم
غروب هر جمعه از باغ پدری خسته و خورد
کوفته از شیطنت
و بالا رفتن از درختهای بلند بی توجه به تذکرات مامانم
بالا رفتن از کوهی که باغ به اون منتهی میشد
صد باااار , همه جای باغ دویدن
خسته از آب تنی و آب بازی
خسته از اون همه شور زندگی
ولووو میشدیم داخل ماشین
انگار دنیا رو بهمون میدادن
موزیک سنتی
گلپا،شجریان ،رضوی سروستانی ،هایده .و و...پخش میشد
و چشم ما ملول از خستگی
وسطای راه جلو. کارخونه ی بستنی سازی بابام یه نیش ترمز میزد و میگفت بچه ها بستنی بگیرم ؟
ما هم گاهی اوقات با وجود اونهمه خستگی و سیری از تنقلات جور وواجور موافقت می کردیم....
این روزها همش دلم سر اون پیچ جاده نزدیک پلیس راه جامونده ...همش ذهنم اونجاس ...گاهی خوابشو میبینم
چرا؟اون غروب جاده توی ذهنم حک شده ......
کهنه رفیق دلم برات خیلییییی تنگه 
از دفتر زندگیم
برگی دیگر در حال ورق خوردن است ...
فردا من ،n ساله می شوم .
امسال ،سال عجیبی در دفتر زندگیم بود
کهنه رفیق همه ی سالهایم رفت ....
و دلم تا همیشه دلتنگ حضور قشنگش خواهد ماند ....
احساسات متنفاوتی رو تجربه کردم ..
گذشت ....
خدایم سپاس.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....
««فریدون مشیری »»