| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز تولد دومین میوه ی عشق من و سعیده
تولد عزیز مهربونی که خداوند قبل از گرفتن مامانم
باا همون سیما و همون چشمها به من هدیه اش کرد
تا شاید کمتر دلتنگ باشم...
عزیزم
سینا جان
فندق کو چو لوی مهربون من
تولدت مبارک.
مریم....
گاهی در سفر دنبال آنی
گاهی فکر میکنی لابلای کارهای فراوانت مخفی شده است
گاهی گمان می کنی مسئولیتهایی که داری روی آن را پوشانده است
گاهی اصلا فراموشش کرده ای
اما واقعیت آن است که
خوشبختی داشتن همینهاییست که داری
و بدبختی ندیدن آنهاست
...
گاهی وقتها رو به دیوار کنی
موقع گرفتاری و ناراحتی به گل باغچه پناه ببری
سر به چاه ببری و حرف بزنی
بهتر از اینه که درد دل به دشمن دیرین
به دشمن قسم خورده ببری.....
که طرف در کسری از دقیقه
حرفتو با نون بربری داغ
برسونه.
متاسفم.
از صمیم قلبم
اول واسه خودم به خاطر اعتماد بیجا
بعد واسه این گونه موجودات زشتی که
توی هیچ دسته ای جا نمیشن
حتی پست ترین حیوانات.
یادمون باشه
گاهی بعضی کارها و حرفها تا ثیری واسه زندگی
طرف نداره
اما به خودمون ثابت میکنه که چقدر ک ث ا ف ت ی م......
یاحق.
برای منصوره ی عزیز: من خوبم عزیزم...خدای را شکر ممنونم از همه ی مهربونیهات آشنای غریب.....
اپیزود اول:
صبح باید برم دنبال وقتش
باید برم نوبت بگیرم
نوبت چیزی که مشخص میکنه می تونم باقی عمر رو خوش و خرم زندگی کنم
یا اخرش هست و باید غزل خداحافظی بخونم!
-
دارم با همون سرعتی میرم که پیرمرد میگفت یا آخر سرت میره یا کلاه...
انگار هوس جوونی کردم
یا
نه
انگار وقتی بچه ها باهام نیستن من دیگه آ د م !! حساب نمیشم و مهم نیست چی سرم میاد....
و یا شایدم میگم منکه آخر زندگیمه چه فرقی میکنه چه جوری
نه هیچ کدوم نبود اصلا فازش بود همین!
از جلو هتل چمران رد شدم و عهد کرد اگر مردنی شدم حتما یه صبحونه ی جفتی با سعید اینجا بخوریم
چون خیلی وقته قصدشو دارم ...
میرسم
یارو گیر داده که نمیشه بری بالا برو پارک کن خودت برو
لبخند میزنم بهش میگم آقا گیر نده آخر عمری ثواب داره !!!
بعد ازش خواهش میکنم و کارمو انجام میدم
وقت رو گرفتم
همش دارم به این فکر میکنم که من اگر قرار باشه بمیرم
یعنی تصور میکنم اگر دکتر بعد از جواب بهم گفت رفتنی هستی
با توجه به شناختی که از روحیاتم دارم
روحیه ام بهتر میشه !!!
چون فکر میکنم دیگه وقتی نیست و یاید از فرصتها استفاده کرد مثل یه
شاگردی که دیگه وقته امتحانه و باید حسابی استفاده کنه ...
تصمیم گرفتم رنگ موهایی که گذاشتم واسه مسن تر شدم بزنم
عملهایی که گذاشتم واسه مسن تر شدم انجام بدم
یه زن خوب به سعید معرفی کنم که مادر بچه هام باشه ....
اما فقط به اینجا که میرسم بغض گلوم رو میگیره ....
به خودم ثابت میشه هنوز بد جوری عاشقم حاجی منه خ ر!!!!!!ببخشید.
توی ذهنم مرور میشه که
کلی برنامه دارم واسه زندگیم
واای کلی ایده خوب واسه دکور خونم داشتم
سال 93-94 قرار بود تحول مریم باشه
کلی برنامه داشتم واسش
...
اما خب چه میشه کرد اگر تقدیر چیز دیگه ای نوشته باشه ...
راضی به رضایت یا خدا.......
اپیزود دوم:
پسرک داره بزرگ میشه حسابی عاشقشم داره فهمیده تر میشه
اما نگرانی منم داره باهاش بزرگ میشه
اپیزود سوم:
فندق روز به روز منو عاشق ترمیکنه
اونقدر خونگرم و مهربونه که دیوونم میکنم با این همه احساس
اپیزود سوم :
مصائب شیرین عشق سعید همچنان به قوت خود باقیست ...
اما
GH D D
اپیزود چهارم :
علاقه مندی هام واسه بعد که آبرو سعید نره یعد از من اگه کسی پرسید
عاشق هنر فروغ فرخزادم
حسین پناهی به دلم میشینه
عاشق پاییزم آرامش عجیبی بهم میده ..
به هیمن خاطرم هر سه عزیزم هدیه ی این فصلن...
بابام رو می پرستم بعد از خدا!
گل آفتابگردون همیشه جذبم میکنه ....برام کلی زیبایی خلقت داره
رز نباتیشو دوست دارم
غذا اصولن آدم خوش خوراکیم ولی ته چین ...فسنجون...دلمه برگ مو
وقتی بارون میاد عاشقم ..مستم ..دیوونم ..سر خوشم ..اصلن حالم خوبه ...
خب دیگه دختر گلی هم هستم دیگه ....زیبایی هم که در حد کمال خود شیفتگی!!
دیگه عرض قابل توجهی نیست
اگر نمردم بازم میام
اگرم رفتنی شدم حلالم کنید ......
اما
جدی جدی التماس دعا
یا حق!