مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

دهه ی سوم ...

دهه ی سوم زندگیم به نیمه رسیده

این یعنی ....

دارم پیر میشم ؟؟؟

نه این به دلت بستگی داره

دارم پخته تر میشم ؟؟

نه ..این به رفتارت بستگی داره

دارم با تجربه تر میشم ؟؟

نه ..این به استفاده از تجربیاتت بر میگرده

بیشتر مادر شدم ؟؟

نه این به دیدم به زندگی و بچه ها بر میگرده

این یعنی....

خوب می دونم .

خوب.......


یا حق!!

الهی شکر بوسیدمش!!!!

- مریم دیشب خواب مامانتو دیدم

خب..

- توی اون خونه ای بودیم که تازه ازدواج کرده بودیم

جوون بودیم

رفتم داخل اتاق

مامانت مثل اول عروسیمون جوون بود

موهای مشکی

ابروهای پیوند ..


{{اشک رو توی چشمهاش میبینم

توی خودم گریه میکنم

این مدت مریم یاد گرفته خود دار باشه

اصلا سر این قضیه

مریم بزرگ شد....}}


خب....

- گفتم مهری؟؟؟ کجا رفتی منو تنها گذاشتی؟؟؟

گفت منکه جایی نرفتم

رفتم یه سر خونه ی مامانم بدری(خالم ) هم باهامونه 

پیش اونهام.....

(فوت خالم رو از مامان پنهون کرده بودیم ..)


بعد من رفتم کنارش دستشو گرفتم

بوسیدمش...

مریم بابا دلم آروم شد

وقتی بیمارستان فوت شده بود به امیر و کورش التماس کردم

منو ببرید واسه آخرین بار ببوسمش

گفتن نه

دست دست کردن

موقع خاک سپاری هم از

جمعیت شرم کردم و نشد ببوسمش

به دلم مونده بود


سرم پایین بود تا پهنای اشک صورتمو نبینه

سرمو بالا بردم

صورت پیر مرد خیس اشک بووود

..

خدایا به ما هم این عشق رو عطا کن ...

همین جور جاودان


بابا یه جوری دوستت دارم که نمی تونی تصور کنی

انگار بعد از مامان بهت وابسته ترم شدم

خدا برام حفظت کنه عزیزم....



۲۶ تیر ۹۳.....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سفر نامه ....

قصه از کجا شروع شد؟؟

پسرک دوست ذاشت با باباش تنها باشه

مردونه سفر بره

منم کلی خسته بودم و تمام وجودم تنهایی می خواست

قرار شد دوتایی یه تجربه ی کاملا مردونه داشته باشن

اما روزگار خواب دیگه ای دیده بود

سعید اصراااااار داشت در وقت اضافه که منم باهاشون همسفر باشم

منم کاملا محتاج این تنهایی چند روزه بودم و مقاومت می کردم

مقاومتم با پا در میونی عزیزانی که همیشه حرمتشون واجبه

شکست ......

راهی سفر شدم ..کوله بارو بستم

بابا شب سفر گفت :عزیزم خواهش میکنم این سفرو شیرینش کن...عسلش کن ...لذت ببر

به چشمهای کو چولو و نافذش خیره شدم و مثل همیشه گفتم :چشم!(نمی دونی چطوری عاشقتم پیر مرد.......)


سفر ساعت ۷:۳۰ صبح شروع شد

از شهر ها

روستا ها

کویر

دشت

سبزه زار

دریا

همه و همه گذشتیم 


خوب بود

خوب


یادگارهایی ماند ماندنی

باقی بماند.....


یا حق!


چشم !

زیادی توی چشم دیگری باشی از چشمش می افتی! این یه فرمول کلیه نه؟

راننده تاکسیها!

امروز و دیروز بعد از مدتها ۲ بار سوار تاکسی شدم و هر بار نکته ی ‍‍‍‍ پند آمیزی حاصل شد!

۱) راننده ی تاکسی دیروز از آدمهایی میگفت که به یکباره از خاک بلند شده اند و به نان و نواهایی رسیده اند. آنها را به مورچگانی تشبیه کرد که چون بال در می آورند به راحتی شکار گنجشکان می شوند. همانهایی که در گاه بی پر و بالی شکارشان بر گنجشک بسیار دشوار است !......

۲) راننده ی دیگر یک سرمایه دار بود!! صاحب خانه ی ۳ طبقه در خیابان شهید فلاحی شیراز- ۴ قطعه زمین در بولوار پاسارگاد - باغ در گود گویم و ...... اما حقیرانه در این گرما مسافر جابجا می کرد!!! برای محتاجانش این شغل مقدس است اما برای او نشان از پستیش بود!! گفتم قظعه زمینی بفروش و در بانک بگذار و اینگونه سختی نکش ! گفت من مرید پدرم هست که گفت زمین شتر است که خار میخورد و چاق می شود!! تا چاق چاق نشود نمی فروشم !!!

احتمالا حد چاقی مورد نظرش ‍پس از مرگش رخ خواهد داد!!

به قول پدر زنم دارایی هرکس به قدریست که می خورد !!

برگشتیم

برگشتیم. خدای را شکر سلامت!

سرنوشت را می توان از سر نوشت؟؟؟؟

می گویند امشب

سر نوشت هایمان

از سر نوشته شد

خداوندا به خیر برگردان

آمین.....

سفر

بالاخره رویامو برای یه سفرزمینی عملی کردم. ایشاله که خدا حواسش به ما به طور ویژه هست!

مهربانتر.....

خدای من چقدر و قت بود به اینجا سر نزده بودم....

دلم حسابی تنگ شده بود

اتاق کوچکم ....

سقفم.....

برای دیدن اشک ها و لبخند ها

با تو باز مهربان تر خواهم شد

غصه نخور عزیزکم ...غصه نخور....