مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

شعر و قصه

اولا زندگی یعنی وقتی پای اینترنت می شینی جو نگیرتت و کسی که بستر رو برای درک دور و برت محیا کرده فراموش نکنی !!! ثانیا ۳ خط زیر تنها یادگارای من از اوایل تولد سروشه ! هرچند هنوز حسرت چند بیتی که زمان تولد سروش مرتکب شدم و جز یکبار که برای مریم خوندم جایی ثبتش نکردم - توی دلمه !!

تو ای سروش نازنین امین رازهای من
تویی که مهربانی و عزیز و پاک و طاهری
بیا که از حضور تو دلم دوبار پر زده
به روزهای دلخوشی به حس خوب شاعری
بیا تمام بودنم شود فدای بودنت
تو بوی مریمی که در مشام عشق حاضری

ارسالی در شنبه 22 مهر ماه سال 1385ساعت 8:09 PM نظرات (8) 
راستی چند روز قبل  سروش از خودش قصه ای گفت که متاسفانه من و مادرش کاهلی کردیم و جایی ثبتش نکردیم ! فکر می کنم اینم یه حسرت دائمی شه برامون!! 

زندگی ....

زندگی یعنی عطر چای تازه دم ه صبح 

زندگی یعنی نگاهی عمیق بی کلام 

زندگی یعنی یه شب به خیر ه آروم به هم گفتن 

زندگی یعنی دوست داشتن ه بچه هات

زندگی یعنی انجام کارهای روزانه 

حتی یعنی اطوی لباسهای شسته شده 

زندگی یعنی شنیدن ه صدای عزیزانت از راه دور


یعنی اینکه هد ست رو بذاری گوشت 

موزیک مورده علاقتو با صدای بلندددددددد گوش کنی 

و لذت ببری


زندگی یعنی فراهم کردن ه ملزومات عزیزی که تو راهه 

حتی یعنی دلشوره ای آرام برای اسباب کشی 

زندگی یعنی سر زدن به مامانی که چشم به راهته ..همیشه.

زندگی یعنی فکر کردن به مدرسه ی بچت 

زندگی یعنی دلتنگ شدن برای داداشی که کنارت ه اما ندیدیش 

به خاطره گرفتاری زندگی 


زندگی یعنی اینکه گاهی دلت بگیره برای زیر دستات 

زندگی یعنی اگر سر چها راه زنی رو می بینی که با بچه ای روی دوشش

تکدی گری می کنه گریه کنی..آرام.


زندگی یعنی دلت بتپه 

دلت بگیره 

اصلا گاهی گریه کنی

گریه کنی و خودتو از احساس تخلیه کنی


زندگی یعنی از صمیم ه قلبت عاشق باشی

نه به ریا ..نه به مصلحت عاشق باشی

واقعا..


زندگی یعنی لذت بردن  از شرایط 


پس شاید یتوان گفت در این لحظه 

مریم بانو نمی گوید 

زندگی باید چیزی فراتر از این باشد

لا اقل  در این یک دم.

یا حق!!


امضاء : مریم بانو.

فاصله !

روزگار گاهی آدم رو توی مسیر فاصله میندازه و اینو صلاح و مصلحت زندگیت تعریف می کنه

و جایی که دستت کوتاهه از برگشتن به مسیر الفت ، خیلی بهت سخت می گذره خیلی

نه!!!! مثل اینکه باید طعم فاصله رو برای خودم شیرینتر تعریف کنم تا بهم سخت نگذره !!!

یادت باشه ....

ساعتا رو جلو کشیدن 

وقت غم خوردن نداریم!!!



هر صبح ...

هر صبحم رو با آل یاسین شروع میکنم ....

به یاد جوان تر بودن ها....

.

.

.

.

.....!


واای دیونم میکنه زیبایی این صوت ه آل یاسین ...

یاد آوری اون خاطرات ه خوب

.....

هر صبح ...برای تو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خیلی قشنگه ...

عاشق زیارت آل یاسین هستم 

اونم این صوت ه خاص

حس خوبی بهم میده 

ممنونم عزیزم که گذاشتی روی وبلاگ 

یاد آور خاطرات خیلی خوبی توی زندگیمون هست 

دلمو می بره به اون روزها و پر از حس ه خوب میکنه...

با و جود همه ی دردی که داشتم   

......


روز جهنمی

فروشنده نرمالی نبود. ظاهرا دختر خیلی مودب و آرامی به نظر می رسید  اما پیرو اینکه تازگی مطلقه شده بود و از بچه اش دور - دچار بیماری بدبینی و بی اعتماد نفسی شده بود. من طی ۴-۵ روزی که پیش من کار کرده بود تحملش کردم. از اول قرار بود فقط یک روز برای انجام عمل چیزی شبیه لقاح در رحم اجاره ای !! سر کار حاضر نشود و قرارداد بسته بود. اما ۳ روز پیش از عمل و  یک هفته قبل از روز مادر که امید داشتیم بازار خوبی باشد دست ما در حنا ماند! سعید ماند و مغازه ای که اگر حمایتهای مادرم نبود قطعا نابود می شدم !!! طی تماسی به من گفت نمی خواهم سرکار حاضر شوم و خسارت تو را هم می دهم!  ‌من گفتم خانم ما اهل خسارت گرفتن  نیستم اما بد ضربه ای می خوریم و  شما هم به تعهداتت عمل نکردی ........  
امروز بعد از ۱۰-۱۵ روز آمد . به او یاد داده بودند که کاسب آبرو دار است و با شلیته گری می توانی مدارکت را از او بگیری. من گفتم آرام باش و فردا کسی را بفرست تا مدارکت را بگیرد - هر چند حق قانونی من بر مبنای قراردادمان گرفتن جریمه و خسارت است ولی از تو می گذرم به خاطر شرایطت . ولی ان زن به نیت تلکه شدن آمده بود!! نفرین پشت نفری ( که از نظر من دوزار نمی ارزد!!)  سعی می کرد من رو عصبی کند تا چیزی از من بشنود و آتو بگیرد. فرمش شیطاانی بود! حالا فهمیدم چرا کارش به طلاق کشیده...... به مادرم زنگ زدم تا با او صحبت کند تا به این راحتی به خودش اجازه توهین و نفرین ندهد در حالی که منطقاً و عقلاً من شاکی او بودم ولی بنا به شکایت کردن و ندادن مدارکش نداشتم!!  توهین می کرد و نفرین و من برای حفظ آبروی دیرینه مان در بازار هیچ نمی گفتم و این هیچ نگفتن مثل سرطانی کشنده بر روح  من اثر می کرد! دخترک روانی به مامور زنگ زد!! من هم در پی احقاق حقم و قطع کردن ترکتازی آن احمق ُ به ۱۱۰ زنگ زدم. مامور برای رسیدگی به شکایت من آمد ُ به من گفت من امثال این زنها را می شناسم -در ژی تلکه کردن هستند مقداری پول و مدارکش را هرچند می دانم حق با توست - بتحویلش بده که برود و گم شود!! ولی این حضور مامور این که باید کوتاه می آمدم در حالی که حق با من بود این که باید باج می دادم - رفتار توام با توپ و تشر برادرم  که هدفش ختم قائله بود و ........... همه مرا ویران کرد و این رفتار به ۲ فروشنده جدید هم راه نشان داد که به راحتی هر قراردادی را زیر پا بگذارند و تازه کلی پول هم باج بگیرند!!! کاش خدا به ما آدمها قدرت درک همدیگر در چنین شرایطی را بدهد! تمام !

چه خوبه ....



چه خوبه یه نفر نیازها تو قبل از به زبون آوردن بدونه !!

چه خوبه.....



الهی شکر..

سروش نوشت ...زیباترین تبریک .!



صبحه جمعه من خوابم 

یکی آروم منو می بوسه و در گوشم میگه :

"مامان روزت مبارک ...خیلی دوستت دارم!!"


از خوشی لبریز میشوم ...دلم از شوق می لرزد 

بوسه بارانت میکنم 

ممنونم مامان ...ممنونم !