مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

می نویسم که یادم نرود.....وقایع مرداد 90! الهی شکر.خانه!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مرز چقدر باریک است .....تصادف مرداد 90!

عروسی خیلی  خوش می گذره .. با خونواده  هستیم  و بعد از خداحافظی  یه دفعه تصمیم می گیری بری طرف شهرستان  احساس می کنم سعید خیلی دوست داره بره به خاطر من میگه نه! 

ساعت 4 صبح کم کم  راه می افتیم در مورد یه موضوعی با سعید جون صحبت می کنیم  تموم میشه چند تا بطری آب می خریم  و من چون سروش خسته است روی صندلی  عقب می شینم   سروش می خوابه و من دارم جاده رو نگاه می کنم  به عادت همیشه که  چشم از جاده بر  نمی دارم  ....{ چند لحظه قبل به سعید گفتم ای کاش من لباسهامو عوض کرده بودم حالا با این وضعیت اگر یه گربه ! پرید جولو ماشین  و من مجبور شدم پیاده شم  با این لباسها !! بعد بی خیال شدم و ادامه دادیم.....}    

 

یه دفعه یه سگ خیلی بزرگ می پره جلو ماشین  و سعید دستشو می ده اون طرف  

نفهمیدم چی شد یهو دیدم داریم وسط جاده دوره خودمون می چرخیم ..... 

5-6 دور ماشین با سرعت می چرخید و دوبار به کنار جدول خورد من فقط خدا و ائمه رو صدا می کردم  

که یه دفعه ماشین با صدای زشتی  کنار جاده خورد و لاستیکش با صدای وحشتناکی ترکید..!!! 

 

ماشین وایساده بود و ما سرگیجه داشتیم. 

 

سعید خیلی آروم پیاده شد شاید می خواست به من آرامش بده یاده تصادف خودمون توی جاده ی سپیدان افتادم  که سعید آروم نگاه می کرد و سعی داشت منو آروم کنه ..خیلی مردی پسر! 

 

بعد یه راننده ی کامیون کمکمون کرد ماشین رو در آورد و لاستیک رو عوض کرد 

همراهیامون رسیدن  

دایی و بابا جون اینها.. 

به خیر گذشته بود  

الهی شکر  

حالا زندگی رو خیلی بیشتر دوست دارم  

و فهمیدم که نباید به مسائل کوچیک و کم اهمیت اهمیت داد 

مرز مرگ و زندگی به باریکی مو هست ......  

 

 

پ.ن :هیچ وقت چیزی رو توی ذهنتون نسازید من ساختم و مجبور شدم پیاده شم...... 

با اون وضعیتی که ساخته بودم.

یا حق !!!

چشمها!

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به ...او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

سروش نوشت ..می فهمی گلم..

تو خیلی بیشتر از سنت می فهمی گل ه من 

خوبه یا بد نمی دونم 

خدایا یاریم کن....

سروش نوشت ...جیب...

این روزها وقتی لباسهاتو می شورم  

توی جیبت پر از آدامس شکلات و گاهی چاپه  

اما امروز چشمهامو بستم و تصور کردم  

وقتی یه جوون شدی برا خودت داخل جیبهات چی پیدا می کنم ؟؟ 

کلی برات آرزوی خوب کردم پسرم..دوستت دارم.

ذهنم در آینه!

بابا خیلی برام سخته تشخیص اینکه تو زندگی چی مهمه چی اهمیت نداره.گاهی جابجا شدن این دو تا باعث فنا شدن آدم می شه! چیزایی که بهمون روحیه می ده ،مهر و محبت می ده ،عشق می ده رو مسخره می دونیم و چیزایی که آسایش رو ازمون می گیره ،دربندمون می کنه ،گرفتارمون می کنه ،بهش اینقدر اهمیت می دیم تا آرامش و خوشی رو ازمون بگیره!  

بابا زندگی حساب و کتاب داره! فرمول داره! هر آدمی یه سری ظرفیتها و ساختارها داره. چرا اینقدر بی خیال مادیات شدن ؟؟ و بعدش بالطبع مادی گرایی صرف! آخه هر تفریطی به افراط می کشه!  

چرا اینقدر حرمتهای هم رو له می کنیم؟؟ چرا اینقدر گاهی به هم اعتماد می کنیم که باورهامون لطمه بخورن!! ئ گاهی اینقدر بی اعتماد می شیم که دلبر رو دیو می بینیم !  

وای دغدغه هام مثل خودم قاطی پاطی شده!!!  

نگرانم! نگران عزیزایی که عادت دارن از یه سوراخ صدبار گزیده شن! عزیزایی که بیخودی به مردمی که نباید اعتماد می کنند و اکثر مواقع لطمه می خورن! عزیزایی که خیلی برام مهمن و متاسفانه نمی ذارن کوچیکترین نقشی تو پیدا کردن مسیر درست تری برای زندگیشون داشته باشم! عزیزایی که مهمترینها براشون مهمم تریناشون نیستن! عزیزایی که آسایش امروزشون و قربانش آسایش موهومی فردا می کنند!  

بابا بیاین یه کم با هم بهتر باشیم ! باورهامون رو نسبت به هم اصلاح کنیم همه چی درسته !! بابا به جای اینکه با متهم کردن هم همه چیزو خراب کنیم بیاین درس بگیریم که چیجوری همدیگه رو نرنجونیم ! بابا به خدا ما هممون همدیگه رو دوست داریم ! هممون هم آدمای خوبی هستیم ! بیاین  بیشتر عاشق هم باشیم ! بیاین تفاوتهامونو بپذیریم و همدیگه رو همیجوری که هستیم  دوست داشته باشیم !  

این شعرای به قول مریم خانوم ژشت نیسانی حضرت حافظ هم هر کدوم یه درس اساسی واسه زندگیمونه:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد - که شادی جهان گیری غم لشکر نمی​ارزد

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است - با دوستان مروت با دشمنان مدارا 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم - که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

این شعر زیبای فروغ رو هم به همه کسایی که دوستم دارن - دوستشون دارم و حتی اونایی که دوستم ندارن تقدیم می کنم !

 نگاه کن که غم درون دیده ام                  چگونه قطره قطره آب میشو د
چگونه سایه ی سیاه سرکشم                اسیر دست آفتاب میشو د
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به دام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجها،ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می نشانی ام
فراتر از ستاره می کشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان ،
کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
                           مرا دگر رها مکن !
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود...
به روی گاهواره های شعر من نگاه کن
                               تو می دمی و آفتاب میشود....

سعید

قلب زیبا....

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا

زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . . 

 

 

 

برهنه می آئیم ،  برهنه می میریم

با این همه عریانی ، هنوز قلب هیچکس پیدا نیست !

.

جذاب ‌ترین شکل ....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رهگذر زمان.....

 

رهگذر زمان به من آموخت که :

 

خوشی هایم را گفتم حسرتم را خوردند .....  

دلواپسی هایم را گفتم علیه خودم استفاده کردند ....  

 

دلتگی هایم را گفتم  مسخره ام کردند  ..............

 

رازهایم را گفتم فاش کردند  ......  

ناخوشی هایم را گفتم شماتتم کردند....  

 

گریه هایم را گفتم باورم نکردند  .......

 

پس آموختم که نگویم  

هیچ نگویم  

یا حق!!!

بیست و ششم.....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.