| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
this was just meant to be
you are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
mikham to vaghty khaby
kenareh to beshinam
ageh yeh vaght khabam bord
baz khabeh toro bebinam
atreh nafashayeh to
beh tanam bepicheh
kash bedoony
keh zendegy bito hicheh
this was just meant to be
you are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
i know you are more afraid
then i’ll say i will wait
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
mikham tane ghashangeto
to baghalam begiram
begam ageh nabashi
karam tamoomeo
bedooneh to mimiram
mikham labato roo labam
bezary ta hamisheh
begam keh zendegy digeh
bedooneh to nemisheh
this was just meant to be
you are coming back to me‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
i know you are more afraid
then i’ll say i will wait
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
ba ra la la la la ba la la la
the moon smells it all
ba ra la la la la ba la la la
‘cause this is pure love
ba ra la la la la ba la la la
the moon smells it all
ba ra la la la la ba la la la
‘cause this is pure love
to nistio ta abad
bito delam migireh
amma zamooneh migeh
keh digeh kheili direh
this was just meant to be
you are coming back to me
‘cause, this is pure love
‘cause, this is pure love
ba ra la la la la ba la la la
the moon smells it all
ba ra la la la la ba la la la
‘cause this is pure love
ba ra la la la la ba la la la
the moon smells it all
ba ra la la la la ba la la la
‘cause this ïs pure
خدایا کمکم کن بتونم امروز دوباره مریم رو پیدا کنم
من اگر مریم باشم
هیچی ازت نمی خوام ...
یا حق!!!
<script language="javascript" type="text/javascript"
src="http://night-skin.com/light/js/light10.js"></script>
خدایا
لحظه ها در شتابند.....
پس من کجا جا مانده ام؟؟؟
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
حالم بد میشه
دلم به هم می خوره
وقتی می بینم که من این همه ساده
و بی شیله پیله یه رنگم
و بعضی هایی که دور هم نیستند
اییییییییییین همه پیچ و خم دارند!
و حتی ساده ترین مسائل رو
می خواهند که پنهان کنند!!
برای یک رنگی
کاش یا من این همه ساده نبودم
یا مردم این همه پرنقش!!
یا حق!
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و
درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می
کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می
گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند،
آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش
ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند
که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از
بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که
پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش
را نظاره می کند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین
شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور
است!!! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به
وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره
زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد
داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ
شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد
نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را
می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد
شد...! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع
این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی
از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.
آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
پاییزه
وباز هم پاییزه
کاش بتونیم توی پاییز سری به آسایشگاه سالمندان بزنیم
می دونی چقدر خوشحال میشه اون سالمند بی کس و کار
یا بهتر بگم بد کس و کاره تنها؟
یه شاخه گل توی غروب دلگیر پاییزی چه ها که نمیکنه.....
کاش بتونیم سری به اموات بزنیم
آخ که چقدر دلتنگ گلزار توی اون روستای کوچیکم
گاهی که دلم تنگ میشه به سعید میگم منو ببر
دلم پر میکشه برم اون جا کنار اون بید بلند
سر خاکی که گیراست
یا نه همین جا توی دالرحمه
چقدر اموات هستند که چشم به راهن
اونها هم دلتنگی پاییز رو حس میکنن...
کا ش بتونیم به بیمارستانها سر بزنیم به مریضهاییکه چشم براهند...
کاش بتونیم به دیدن اقوامی بریم که فراموش شدند...
و ای کاش....... من مریم گمشدمو پیدا کنم.
دلم براش یه ذره شده
امروز کلی تو فراغش گریه کردم
براش دلتنگی کردم
من مریم رو میخوام مریم خودمو نه این مریم رو...
پاییز بهانه ای شد برای دیدن مشاورم
میرم تا کمکم کنه مریم گمشدمو پیدا کنم....
یا حق!!!!
تن تو ظهر تابستونو بیادم میاره
رنگ چشمهای تو بارونو بیادم میاره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو بیادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
تو قشنگی مثل شکلهایی که ابرها میسازند
گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازند
اگه مردهای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازند
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه