مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

کاشکی...

 

من اناری را می کنم دانه

 

به دل میگویم

 

کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود.......

                             

                                                                    سهراب..... 

 

 

ای کاش واقعا دل ها شیشه ای بود 

خسته شدم از مکر زمانه و مردمانش 

خسته......... 

 

 

یا حق!!!!

بی خوابی زده به کله ام !

سلام . اول با اجازه مریم خانوم رمز پست قبلی که مال خودم بود رو برداشتم . چون اونجا من از رمز آلود بودن آدمها گلایه کرده بودم !! در ضمن بی خوابی بد جور زده به کله ام و فکر داره می خوردتم ! خدایا آرامشی عطا کن تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم (دکتر شریعتی )

من و تو مهمیم....

 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام 

 خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم  

 

 

 

چارلی چاپلین: 

دخترم تن عریان تو متعلق به کسی است که روح عریان او متعلق به توست... 

 

دغدغه ها و نمی دانم های من ! (با اجازه ی مریم خانوم رمزش رو برداشتم...)

نمی دونم  روایت از کدوم امام معصومه که هر وقت احساس ضعف کردی نگاه به پایین دستات کن و هر وقت میل به پیشرفت نگاه به بالا دستیهات. راستش فاصله بعضی از این آشناها با خط فقر اینقدر داره تصاعدی بالا می ره که اصلا فکر کردن بهشم ضرر داره!

اما امروز با مریم خانوم که گپ می زدیم کاملا به این نتیجه رسیدیم که پول برا این آشناهای ما به هیچ وجه خوشبختی نیاورده! راستشو بخاین نه راحت می تونن برن سفر نه روابط اجتماعی راحتی دارن و ..... اما نمی دونم این ثروت و شهرت (  معذرت می خوام شدید) چه کرمی داره که آدم نمی تونه بیخیالش بشه!!!

نکته بعد تو ذهن من حکایت آدمهاییه که عموما ناصادقن ! شخصیت من تقریبا شیشه ایه! در حالی که می دونم خیلی از آشناها هم دارن حکایت زندگیمونو می خونن باز هیچ تلاشی بر پرده پوشی و پنهون کاری ندارم اما تقریبا از تمام همکاران و بستگان موارد زیادی از پنهان کاری سراغ داارم. از اون خویشاوندی که ادعا می کنه اصلا پول نداره اما خبر موثق از چند تا مغازه ای که اخیرا خریده دارم تا اون همکاری که با رنوی پوکیده میاد سر کار وی بهترین ماشین آخرین مدل رو توی خونه اش داره ! نمی دونم روش من که همه چیمو همه می دونن صحیح تره یا اونا! نمی دونم من که هر از چند گاهی سفر میرم خوب به خونه می رسم و ... بهتر رفتار می کنم یا اون خویشاوند میلیاردری که نهایتش سالی یه بار با توبوس هیئتی می ره مشهد! نمی دونم کار من درست تره که دلیل شادی و غمم رو همه می دونن یا بقیه که همیشه تو فیلمن و چیزی از واقعیت توی دلشون نمی شه فهمید! 

 

.. 

... 

...... 

.......... 

 

و شاید خودت...  

امیدوارم خوشتون بیاد...

سلام  

یه آهنگ جدید روی وبلاگ گذاشتم از محسن چاوشی  

که خیلیییییییییییی صفایی دارم باهاش این روزا  

اغلب داخل ماشین این رو گوش میدم ...

فقط یه کم طول میکشه تا لود شه  

لطفا صبوری بفرمایید 

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد..  

اما احتمالا موقته...

یا حق!!

یادش به خیر...

 

 

 

یادش به خیر  

سال ۸۴ ....  

یه کارت الکترونیکی ..... 

چقدر ازش خوشم امد...ممنون....

نزدیک روزهای عقد و عروسی و چیدن خونمون بود...... 

چقدر زود می گذره دنیا.. 

الهی عاقبتمون به خیر شه... 

یا حق!!!!

۲۸ مرداد سالروز عقدمون مبارک !

مریم خانوم ظاهرا یه کم رو آوردن به بحثهای فلسفی ! اما برا من وبلاگ یه وقایع نگاری ساده از زندگیه! از قشنگیهاش و زشتیهاش خوبیهاش و بدیهاش خوشیهاش و سختیهاش داشتنها و نداشتنهاش و ..... راستس 28 مرداد رو چه بی تفاوت ازش گذشتیم ... راستی چیزی که این روزها ذهن منو مشغول کرده حکایت بعضی از این خویشاوندان پولداره که پدر خودشونو در آوردن که پولدار بشن تا بهتر دیده بشن ! حالا که حسابی پولدار شدن دنبال اینن که کمتر به چشم بیان مبادا چشم بخورن!! عجیبه حکایت این آدمی !

لحظه ها.....

 

لحظه ها با سر عت در گذرند 

انگار مریم جا  مانده است ........ 

  

 

پ.ن : دوست دارم مثل لذت یک فنجان چای تازه دم لحظه  را سر بکشم.....

 

قایقی خواهم ساخت .....

 

 

کاش می شد قایقی ساخت و به آب انداخت و رفت  

بی خطر 

امن 

آرام  

 و تنها.....

 

 

 

 

 

 

 

کی می دونه....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.