مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

من با حذف نظر سنجی مخالفم!

سلام. حال و روزمان کمی ابری کمی بارانی کمی آفتابی و ... است !‌الهی شکر سالمیم ! از دوست ( و خویشاوندی) که می شناسمش عاجزانه خواهمندم به جان عزیزش فضای وبلاگ و زندگی ما را مسموم نکنند!

دلم گرفته است....

 

 

دلم گرفته است 

دلم گرفته است 

به ایوان می روم 

 و انگشتانم را بر  

پوست کشیده ی شب 

می کشم 

چراغ های رابطه تاریکند 

چرا کسی مرا  

به میهمانی گنجشکها نمی خواند؟؟؟ 

قبل از دیر شدن....

 

 

همیشه قبل از آنکه دیر شود باید چاره ای اندیشید 

خدایا کمکم کن......

من و سعیدم.....

 

زین پس مریم و سعید و دل نوشته هاشون ... 

باشه مرپم خانومی؟؟؟ 

 

 پ.ن:

با عرض پوزش از همه ی بازدید کنندگان محترم برای کوتاهی شر ندیده هایی که از هر امکاناتی که تازه می بینند بد ترین استفاده را به عمل می آورند این وبلاگ تا اطلاع ثانوی بدون اجازه ی نظر دهی به کاربران به کار خود ادامه خواهد داد...مریم

درد دل..

 

پای درد دل یک نوجوان افغانی...... 

شاید روزی تکمیلش کنم....  

 

باز هم دلم شور می زند 

دلشوره ای از نوع خودم... 

آرام و بی صدا 

 

خدایا آرامشی ده... 

یا حق!!!! 

 

شاید وقتی دیگر......

 

 

این روزها دارم دقیق تر اطرافم رو می بینم 

انگار خدا غبار چشمان مرا شسته است  

هم خوب است و هم بد  

خوب به خاطر اینکه ..... 

بدبه خاطر این که ....... 

شاید روزی جملاتم را تکمیل کنم 

و شاید هم هرگز 

باشد 

شاید وقتی دیگر 

یا حق!!! 

من و تو.......

من 

 تو را می بینم  

 که هر شب و هر صبحت را به یاد  

آن روزها تمام و شروع میکنی  

و باز  من  

خودم را به خواب می زنم  

 شاید برای اینکه شیرینی این  

لحظات به کام هر دوی ما  

شیرین تر بنشیند... 

یا حق!!! 

 

 

یادش به خیر این مطلب مربوط به وبلاگ شخصی سعید جونه  

اون زمانها..... 

 

 

 

چهارشنبه 25 تیر ماه سال 1382
تردید ! تردید و باز هم تردید!

یک سو منطق . سوی دیگر احساس . تابع کدام یک باید بود؟  تلفیقی از این دو  یا  هیچکدام !! تا آنجا که توانسته ای عمریست پاک زیسته ای . همیشه در تلاش بوده ای حق خودت را از زندگی بگیری و اتفاقا انسان بی عرضه  ای هم نیستی . هرگز نگذاشتی صحرای دلت به رستنگاه علفهای هرزه بدل شود. دوست داشتن او ، بی دلیل خود را ساکن و حاکم نهانخانه ی احساس تو کرده است. هر چه از او دوری می جویی بیشتر اسیرش می شوی ! به خود می گویی او که دیر آمد ، ای کاش زود می رفت . می دانی که خود را منطقی می داند . و چنین منطقیونی ! سخت از شمایان احساساتی گریزانند! به او کاملا این حق را می دهی! از تو می خواهد به هیچ صورت به اوعادت نکنی !! اما کار از کار گذشته است و تو عادت کرده ای و حتی چیزی بیشتر از عادت  ! از یک سو دوست داری مثل قهرمان یک فیلم احساسی  به این نیت که آسایش لحظه های او را بر هم نزنی ، خود را از لحظه های او کنار بکشی و خودت با درد خودت بسوزی ، تا روزی که عاقل شوی!!! اما سوی خودخواهانه دلت می گوید به دنبال چاره ای باش ، و برای تو که سخت از تظاهر در اثبات و تحمیل خود گریزانی ، این مانع بسیار بزرگی است! وای فصل سخت رسوایی رسید ! چاره چیست!!؟ درمانده شده ام! این روزهای من آغشته از این تردیدهاست !باید چه کرد!؟
دوستانی که دوست دارند کلبه ما رو با لینک به دولتسرای خودشون منور کنند، لطفا توی قسمت نظرات به این مطلب حتما اشاره کنند. 

 

 

یاد ایامی.....

یادش به خیر .....

 

امروز یه آهنگیو بعد از ۷ -۸ سال سعید برام گرفت  

آهنگ گل مریم 

کلی گریه کردم از شوق. از عشق. از حسرت.نمی دونم 

 حس خوبی بود ممنونم 

 

 

۲۶ تیر

۱۱ تا ۶ صبح روی یاهو مسنجر 

 

-روی آیکون کلیک کنید خانم الف....  

-شاید آهنگ  دلش بخواد اجرا بشه 

--این به چه مناسبته ؟؟؟؟ 

.. 

 

--حاجی نماز خوناش نمازشون قضا نشه!!! 

-خورشید داره بالا میاد چیکار؟؟ فقط می خواد حال منو بگیره؟ 

--به امید فرداها 

. تا امروز آمدیم  

خدایا شکرت. 

  

 

 

پ.ن : این روزها داداش کوچیکه ی سعید جون می خواد بره خاستگاری 

اون هم برا دختری که خیلی دوستش داره 

و مدام خاطرات اون روزهای خودمون داره جلو روم رد میشه 

خیلی حس خوبیه... 

یا حق!!!

گل مریم - ۲۶ تیر

همهء روزا اگه بهار بشه

 
همهءزمین بنفشه زار بشه

اگه از آسمونا گل بباره

روز و شب دست خدا گل بکاره

چیزی از ارزش اون کم نمیشه

هر گلی که گل مریم نمیشه

گل مریم تو گلا سرسبده

 

پیک خوشبوی گل محمده 

 

مریم :ممنونم سعید این چند بیت دنیایی ارزش داشت .....

دلم...

 

 

دلم تنهایی  می خواد  

دور از همه 

برای مدتی نا معلوم....  

 

.. 

 

این هم دلایلش بود....  

 

 

این مطلب رو با اجازه ی دوست قدیمی و عزیزم 

سانیای مهربون عینا از وبلاگش کپی کردم 

چون می دونم اونقدر بزرگواره که ناراحت نمیشه  

 

دعا  

 

و خداوند همه ما را حفظ کند تا نه چیزهای بزرگ که چیزهای کوچک را تحمل کنیم...و آه های عمیق را که به جای جیغ کشیدن و هرچه از دهن بیرون می آید می کشیم بیشتر از این نشود   

 

چرا دلم آروم نمیگیره؟؟؟ 

چرا مریم با یه نسکافه و آهنگهای افتخاری آروم نمیشه؟؟ 

چرا مریم انگیزه نداره؟؟ 

چرا این همه کسل و بی حوصله است؟ 

چرا اون همه انرژی نیست ؟؟؟ 

چرا اون همه برنامه ریزی و اون همه شور و نشاط مرده؟؟ 

کجاست اون مریمی که روی زمین براش تنگ بود ؟؟ 

کو  اون دختری که مامانش همیشه میگفت روحت از غالبت زیاده مادر؟؟ 

چی شد اونی که دوستاش بهش میگفتن آن شرلی خونمون ؟؟ 

خدایا از این بی انگیزگی حالم بد میشه  

من این مریم رو نمی خوام 

اون مریم عاشق رو می خوام که روی پاهاش بند نبود  

اونی رو می خوام که همیشه به همه رو حیه می داد 

یادم دوستی داشتم به نام آرام (یادش به خیر هرجایی موفق باشی) 

که همیشه بهم میگفت تو باطری شارژ منی مریم  

هر وقت کم میارم میام پیش تو  

کجاست ببینه خودم بی جا ترینم  

خدایا رهایم کن 

خدایا من می خوام فقط مریم باشم  

این خواسته ی زیادیه؟؟؟ 

 

امروز از اون روزایی که تصمیم گرفتم 

به بیکاری محض و تنبلی بگذره 

دست به هیچ کاری نزدم و نخواهم زد....