| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در چنین روزهایی بیست سال قبل حادثه تصادف ما توی راه سپیدان رخ داد و کار مریم به سوراخ کردن جمجمه و عمل گردن و..... رسید اما مریم اون روزهای سخت رو با روحیه و قدرت شکست داد و الان ما به لطف خدا سالهاست با همه ی خوبیها و بدیها و در همه ی شادیها و غمها جانانه کنار همیم و دو بچه داریم... امیدوارم که خدا برای همه خیر و خوشی بخواد و عاقبت همه مونو بخیر کنه. معتقدم مریم امروز قوی تر از قبل در برابر همه ی تلاطمها و نابسامانیهای روزگار ایستاده و خواهد ایستاد. امیدوارم سالهای سال در کنار هم زیر سایه ی پدر و مادر و در جمع خانواده، بالندگی های بچه هامونو شاهد باشیم.
,هرگز اجازه نمی دم
که
بچه هام ،به اندازه ای که
به بابام وابسته بودم
به من وابسته باشند....
اصلا سعی میکنم چند تا
نقطه ی تاریک از خودم
توی ذهنشون جا بذارم
که
اگر روزی ،هر وقت،هر سنی
حتی ۹۱ سالگی ! مثل کهنه رفیق من
کنارشون نباشم
شکننده نباشند و بعد از من
زندگی کنند !
به هیچ چیز و هیچ کس افراطی علاقه مند نباشید....لطفا.
شاید خودخواهی به نظر بیاد
امااا
بعضی ها اونقدر محکم و خوبند
که تقسیم دردت باهاشون به
درستی نصفه رنج رو کم میکنه!
خدایم سپاس.
سر راهم قرار گرفت
گفت باید چکار کنم
دلداری داد
راهکار و آرامش.....
خدایا سپاسگزارم بابت انسانهای خوبت .
اما لطفا
نماند به یادگار از سه شنبه
۳۰ آبان ماه سال ۱۴۰۲.
شلوغه
هر کی تو حال خودش
بی تفاوت به هم
هر کسی ایستگاهی
پیاده میشه از قبل تعیین شده کجا
مثل قصه ی زندگی
هر کسی ایستگاهی پیاده میشه .....
و من هم.
امسال تولد متفاوتی داشتم
با حال و هوایی متفاوت
دلم میخواست بابا و مامان اینها هم باشند...
به نظرم اسم تولد امسال را باید خرچنگی گذاشت
چرایش را نمی دانم
فقط می دانم اگر قرار بود کتاب زندگیم را بنویسم، از این به بعد را فصل سوم می نامیدم.
فصل اول تولد و کودکی
فصل دوم عشق و تاهل
فصل سوم....
