مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین


جمعه 


یاد رفتگان خاک 

گرامی.......


.



تفاوتها ...

گاندی گفت :

« عزیز من ،هنر در فاصله هاست»

مریم گفت:

«عزیز من،آرامش در پذیرش تفاوت هاست »


یه مورد خیلی کوچک و پیش پا افتاده

مثلا 

من عااااشق ،شرینی هایی هستم که 

با پنیر شور خامه ای درست شده باشن 

اصلا بهش فکر میکنم دوست دارم 

بپرم شیرینی فروشی سر کوچه!


اما 

همه ی اهل خونه متنفرن !

طوری که یه بار مجبور شدیم 

کیکی که واسه مراسمی از یه شیرینی 

فروشی خیلی معروف تهران گرفته بودیم 

پس ببریم !و اونها هم از ترس اعتبار و ابروشون 

جلو یه عاالمه مشتری راحت عوض کردن!



همین یه مورد رو امروز داشتم داخل 

آشپزخونه ،وقت پختن قیمه !جاتون سبز ...

( احتمالا باز دلم از این نوع شیرینی کشیده بوده )

تو مغزم مرور میکردم که به این نتیجه رسیدم 

که آرامش در پذیرفتن تفاوتهاست ....


.نقطه ته خط.





دنیای من... دنیای تو.....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.


خانم همسایه رو دیدم 

مثل همیشه 

مهربون و مؤدب بود ...


نکته ی خوبش این بود که 

اون لوسیفر اخمو و تیره 

رو با یه سگ زیبا و روشن عوض کرده بود 

چقدر بهتر بود ...

اصلا 

شاید با اون لوسیفر گربه ی اخموی نامادری سیندرلا 

صورت خودشم بدجنس به نظر میومد !


چقدر هنوز کوچولو ام در حوالی نیمه ی  دهه ی چهارم  زندگی ! 

گرگان

گرگان شهر دوست داشتنی هست 

و به گمانم ما در بهترین زمان ممکن آنجا بودیم....

یکی از مزیتهای تهران، در دسترس تر بودن شماله  ، که البته ما خوب استفاده نکردیم

16سال پیش...

درختها همون بود 

جنگل همون بود 

هوا همون.....


اما 

ما عوض شده بودیم 

مسنتر شده بودیم 

حالا خانواده مون 4 نفره بود ...الهی شکر 

و توی اون سکوت دل جنگل 

تمام خاطرات ۱۶ سال پیش با تمام جزییاتش از جلوم رد شد ..

همه ی آدمهایی که با ما اونجا بودند 

به این فکر کردم که این حقیقت درستیه که 

زمان ذات آدمها رو عوض نمیکنه فقط ماهیت اونها رو برات آشکار میکنه ..خوب خوبه و  بد،  بد .......


کلی از طبیعت آرامش گرفتم

فکر کردم و فکر کردم ......



خدایم سپاس.









دو دو دو دو دو

معنی این دو ها سگدو نیست!

تاریخ امروزه که 1402/02/02 هست.

جاتون خالی...

ساعت هم دو و دو دقیقه شد شانسی

اردیبهشت

اردیبهشت در بهشت

خدای را شکر

فردا عید فَطر است

دلتنگ

فروردین  تمام نشده، شدیدا دلتنگ شیراز و خانواده شده ام.

انگار نه انگار بیست روز هم نیست ندیدمشان!

دلم.می خواست همین امشب قید زندگی در تهران را بزنم،

برگردم شیراز،....

دلم می خواست با ماشین دور فلکه ی گاز بگردم! در خیابان ارم چرخی بزنم و طواف باغ صفا تا کوچه ی خانه ی پدری را انجام بدهم!

مگر چند سال زنده ایم....!

نمی دانم فردا این احساسات ، چه ششکلی به خود بگیرد و تحت تاثیر کدام منطق قرار بگیرد، اما می دانم عشق به شیراز و خانواده در من ، تمام شدنی نخواهد بود!

تلنگر....



درست در اون  زمانی که حس می کنم 

آلارم باطری بدنم به شدت به صدا در اومده 

و دوست دارم هشت تا دست دیگه قرض بگیرم


یه صدای دلنشین از خواننده دوره گرد کوچه 


««کاشکی خبر نداشتی 

دیوونه ی  نگاتم 

.

.

کاشکی صدای قلبت

نبود صدای قلبم .....


معین ...


»»


تلنگر می زنه که زندگی ادامه داره 

و صدایی توی قلبم میگه

اصلا به فکر عزیزانت هستی؟

یادی ازشون میکنی؟

به فکر سلامت جسم و‌  روحشون هستی؟

دلتنگ میشی؟


چه بی وفا شدی تو دختر.....

به خودت بیا ...


چراغها رو‌ کم میکنم 

با مریم خلوت می کنم ....

باشه اعتراف 


««دلم تنگه »».