مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

جهان موازی.



امشب بعد از دغدغه و خستگی های 

زییییاد روزم 

به جهان موازی ام فکر کردم 

به آنچه در جهان موازی از خودم میبینم


نمیدونم چی شد که 

اشک روی گونه ام غلطید ....


خدایم سپاس.







نوستالژی های نسل من.....


اهل شکایت و اخبار منفی نیستم

اما از لحظه ی شنیدن خبر بغضم...


قصه های مجید 

بی بی 

عاشق همه ی قسمتهاش بودم 

امروز مجید قصه با آقای خانه 

آشناست 

چند باری هم کلام شده اند ....

کی باورش میشد چرخ روز گار را ؟؟


بغضم برای کیومرث پور احمد ......

چرا ؟رفتن حق است ...اما اینگونه چرا؟؟

خدایش بیامرزد......




16 هم فروردین.


امروز سالروز آسمانی شدنت بود ...


دیرگاهیست نگاه مهربان و دلسوزی های مادرانه ات 

را زمانه دریغ کرده .....


تا ابد دلم برایت تنگ میشود 


مامانی من......



سفر زندگی

زندگی یه سفره،

سفری که خوشی و ناخوشی داره،

بالا و پایین ،

موندنهای موقت و گذشتنهای دائمی ،

دل بستن ها و دل کندن ها،

آرامش ها و دغدغه ها ،

و ....

و البته گذرا و  تمام شدنی!



علاوه بر دلگیری و خستگی و بی خوابی الان، حس غالب این روزهام تردیده.... تردید ادامه ی دوری از خانواده و شهرم و زندگی در تهران، یا بازگشت به شیراز .... باید تغییر کنم ، باید تغییر دهم، اما تغییر به چه سمتی؟

درست میشه ان شاءالله....


دوباره انگار صدای تیک تیک ساعت بر تار و پودم شلاق می زنه، مثل نوزده سال قبل که برای مریم نوشتم:

دیشب صدای تیک تیک ساعت انگار
شلاق می زد بر تمام بر تمام تار و پودم
خمیازه هی فریاد می زد خسته ای تو!
من بی خیالش باز بی تاب تو بودم
دیشب سکوت خانه از خرناسه پر بود
اما من از تنهایی خود می سرودم
زد شعله خورشید و شکار صبح شد شب
امروز می آیی تو ای جان و وجودم
مریم تو می آیی و من مشتاق دیدار
از کوله بار خاطرم غم را زدودم

ایمان...


به این ایمان دارم که حس آدمها به هم 

متقابله 


در واپسین روزهای رفتن بعد از تعطیلات 

...........


خوب است و خیر ....


تهران سلام!


بی دلتنگی.....




رفتن 

هنر است ......




به وقت هفتم از سال ۱۴۰۲



حوالی ۴ صبح 

صدای شلاق بارون 

میپرم از خواب خرگوشیم! 


با قطره های بارون هم اشک میشم....


قطره ،قطره ......

دعا میکنم ،زمزمه 


خدایم ...............


بماند ب یادگار......







دلم می سوزه 

بغض می کنم


لبخند می زنم ..

می گذرد 

پس

غمی نیست.......؟






جای شکر داره.....



وقتی

انسانهایی که نمیشه جدی روشون حساب کرد 


هیچ جای زندگیت نقش جدی ندارند.......


خدایم سپاس.

مامانم می گفت ....


خدا به دل آدمها آگاهه و کاری به زبونشون نداره .....


نامادری سیندرلا حتی در خنده های کریه و زشتش 

هم 

نقشه های شوم برای سیندرلای بیچاره می کشید ...


اما 

سیندرلا هنوز هم ........


چون 

میدونست خدا بر دلها آگاه است......






.