| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
امشب بعد از دغدغه و خستگی های
زییییاد روزم
به جهان موازی ام فکر کردم
به آنچه در جهان موازی از خودم میبینم
نمیدونم چی شد که
اشک روی گونه ام غلطید ....
خدایم سپاس.
اهل شکایت و اخبار منفی نیستم
اما از لحظه ی شنیدن خبر بغضم...
قصه های مجید
بی بی
عاشق همه ی قسمتهاش بودم
امروز مجید قصه با آقای خانه
آشناست
چند باری هم کلام شده اند ....
کی باورش میشد چرخ روز گار را ؟؟
بغضم برای کیومرث پور احمد ......
چرا ؟رفتن حق است ...اما اینگونه چرا؟؟
خدایش بیامرزد......
امروز سالروز آسمانی شدنت بود ...
دیرگاهیست نگاه مهربان و دلسوزی های مادرانه ات
را زمانه دریغ کرده .....
تا ابد دلم برایت تنگ میشود
مامانی من......
زندگی یه سفره،
سفری که خوشی و ناخوشی داره،
بالا و پایین ،
موندنهای موقت و گذشتنهای دائمی ،
دل بستن ها و دل کندن ها،
آرامش ها و دغدغه ها ،
و ....
و البته گذرا و تمام شدنی!
علاوه بر دلگیری و خستگی و بی خوابی الان، حس غالب این روزهام تردیده.... تردید ادامه ی دوری از خانواده و شهرم و زندگی در تهران، یا بازگشت به شیراز .... باید تغییر کنم ، باید تغییر دهم، اما تغییر به چه سمتی؟
درست میشه ان شاءالله....
دوباره انگار صدای تیک تیک ساعت بر تار و پودم شلاق می زنه، مثل نوزده سال قبل که برای مریم نوشتم:
دیشب صدای تیک تیک ساعت انگار
شلاق می زد بر تمام بر تمام تار و پودم
خمیازه هی فریاد می زد خسته ای تو!
من بی خیالش باز بی تاب تو بودم
دیشب سکوت خانه از خرناسه پر بود
اما من از تنهایی خود می سرودم
زد شعله خورشید و شکار صبح شد شب
امروز می آیی تو ای جان و وجودم
مریم تو می آیی و من مشتاق دیدار
از کوله بار خاطرم غم را زدودم
به این ایمان دارم که حس آدمها به هم
متقابله
در واپسین روزهای رفتن بعد از تعطیلات
...........
خوب است و خیر ....
تهران سلام!
حوالی ۴ صبح
صدای شلاق بارون
میپرم از خواب خرگوشیم!
با قطره های بارون هم اشک میشم....
قطره ،قطره ......
دعا میکنم ،زمزمه
خدایم ...............
بماند ب یادگار......
وقتی
انسانهایی که نمیشه جدی روشون حساب کرد
هیچ جای زندگیت نقش جدی ندارند.......
خدایم سپاس.
خدا به دل آدمها آگاهه و کاری به زبونشون نداره .....
نامادری سیندرلا حتی در خنده های کریه و زشتش
هم
نقشه های شوم برای سیندرلای بیچاره می کشید ...
اما
سیندرلا هنوز هم ........
چون
میدونست خدا بر دلها آگاه است......
.