مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین




              بیمار غمم

                   عین دوایی تو مرا 



مولانا.......

صدای پای نوروز.....

شلوغی و حال و هوای تجریش 

با اون حاجی فیروزهای مودب  و بامزش

حال و هوای امام زاده صالح 

ته بازارچه 


یا 


شهرو دیار و عطرش 

بازار سنتی وکیل

شلوغی و هیاهوی

بازارهای سنتی 

کلی خاطره 


و از همه مهمتر

 هورت  کشیدن عطر عزیزان  با همه ی وجود ؟؟



سرگیجه...




Be poker. Face! ......به قول فرنگی ها .



یکی از قولهایی که به دختر بچه ی درونم دادم 

این بود که 


از این پس شدیییدا کنترلگر باشم در

 ابراز احساسات 

چه مثبت ،چه منفی.....

به خصوص مثبت!


حتی در زبان بدن 

 

تا راحت تر طی طریق کنم باقی راه را.....انشاالله 



البته. واسه آدمی با درجه احساسی بودن من سخته!



به بهانه ی روز جهانی زن....


زن 

اشک میریزد ...آ رام پاک می کند و لبخند می زند 

انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است ....


بیمار میشود ،خودش را تیمار میکند و بر می خیزد 


غمگین می شود اما پشت رژلبها و لبخندهای کشدار پنهان می شود 


نگران آینده فرزند می شود اما به تلاش ،توکل و‌دعا تکیه میکند 


زنها غالبا عاشق رنگ رخسار و ظاهر نمی شوند 

عاشق کسی می شوند که 

آنها را بلد باشد 


بلد باشد چه رنگ رزی را دوست دارد 

چه طعم بستنی را 

وقتی غمگین است چطور رفتار کند 

عصبانی که هست چطور 

یاد گرفته باشد 

کجا در مقابل زن سکوت کند ،اقتدار بشکند ،آرام باشد 

ببر درنده در لباس گربه  ی دست آموز 

تا اینکه  طوفان که فروکش کرد 

بشود با زن حرف زد 

نوازشش کرد و پرسید 

حالا چطوری؟؟


زن حالا خوب است 

دور تو و جهانت می گردد 

بی منت 

بی کم و‌کاست 


خدا کند زنی عمیقا عاشق باشد 

آنوقت دوختن آسمان به زمین برای معشوق 

کوچکترین کار ممکن خواهد شد!


برای تمام زنان دنیا 

عشق،آرامش و سلامت آرزومندم .


 




نمره زبان

بدون مطالعه ، رفتم آزمون زبان دکترا دادم و با نمره خوبی قبول شدم!

باورم نمیشه! انگار در آستانه پیری استعدادهام.داره ظهور می کنه 


در اوج حال گرفته هم میشه مثبت گفت.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هذیانهای یک ذهن آشفته از هر دری......

بدن من که چهار فصلش تابستونه  اما 

آخر هفته لباسهای فصل رو جا به جا کردم .


هنوز هیچ خریدی ،واسه سال نو بچه ها انجام ندادم!


برحسب یه اتفاق فرمولی موهام تقریبا مشکی شد!

اولش کلی غر زدم و خودمو سرزنش کردم

بعد بهش عادت کردم ،به چهره جدیدم 

اما این موی مشکی آن دخترک شب گیسو با برق چشمهایش نبود!


جدیدا ،همش ناخنهام میشکنه و علاقه ای هم به کاشت و این 

دست مسائل ناخن ندارم .


هفت سین ندارم ،چون فکرشو نمیکردم هرگز بخوام اینجا سفره هفت سین پهن کنم ....می خرم.


هنوز گندم خیس نکردم واسه سبزه ی عید 


در ضمن 

لباسها توی ماشین تمام شد!باید پهن بشه.....


تراس خونه  مدت زیادی میشه  شسته نشده ...نشونه خوبی نیست.


سازم زیاد کوک نیست .


هذیانهایم تقریبا تمام است ،ممنون بابت تحمل!









ضربه آخر


شاید این ضربه ی آخر بود 


خدایا به خیر بگذرون......


همین 

.






آرام باش 

این دنیا به دست 

خالقی  اداره می شه که قدرت مطلق است .....



این جملات رو امروز از تبلیغات کاری خوندم اما کلی آرومم کرد..........

ششم!

حالم در بدترین وضعیت ممکنه.

ما.با خبر شدم در جمع بندی معدلها در ترم گذشته جزو رتبه های برتر رشته مون در دانشگاه تهران شدم که یه سری مزیتهای ویژه هم برامون قائل شدن! نه حوصله شو دارم نه برا گسی مهمه ! فقط خواستم به یادگار بمونه؟

خیلی سوزندم خودمو....