مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

وقتی 54 دقیقه تو قلب ترافیک رانندگی می کنی

و بعد 2 ساعت در یه فضای سرد  منتظر می مونی

به این باور می رسی که نباید هر دعوتی رو قبول کنی

حتی اگر از نزدیکترین ها و عزیز ترین هات باشه



تأتر مولوی.... 

چشمها را باید شست..... 


مولوی....

وقتی 54 دقیقه تو قلب ترافیک رانندگی می کنی

و بعد 2 ساعت در یه فضای سرد  منتظر می مونی

به این باور می رسی که نباید هر دعوتی رو قبول کنی

حتی اگر از نزدیکترین ها و عزیز ترین هات باشه


باز دم  اون جوون چشم آبی مهربون گرم (به بند پسری! نه برادری حتی  هم قد و قواره های سروشم بود، سنی ازمون گذشته

نفس تنگی و دل خون

بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند
بر لب خشک من نَمی، دیده ی تر نمی کند

سوخت ز عشقش این جگر، نیست مرا ز خود خبر
آهن و آتشم دگر، هیچ اثر نمی کند

گرده ی باد زین من، کینه خصم دین من
سینه آهنین من فکر سپر نمی کند

خون گلوی عاشقان، آب وضوی عاشقان
زآنکه به کوی عاشقان، عقل گذر نمی کند

بیهوده نیست عاشقی، وای که چیست عاشقی
بی خبری است عاشقی، عشق خبر نمی کند

جمله زبان و بی سخن، سوز چو شمع و دم مزن
جز به درون خویشتن، شمع سفر نمی کند

آخر هفته.....

اینجا

آخر هفته بد دیوانه ات می کند.....


کاش هر روز هیاهوی کار و هفته باشه.... 


راستی چ خوب ک. این خانه  ی متروک و دنج هست

در  این هیاهوی فضای مجازی....... 

Date!

داریم کنار دریاچه با پسرک قدم می زنیم

مقایل تابلو اطلاعات قایق تفریحی می ایستیم

سانس های حرکت رو می خونیم

می گم ای بابا ارزش نداره آخه فقط موسیقی داره


پسرک می گه، اگر  این یک ساعت و نیم  رو

دیت

داشته باشی! می ارزه...


من هیچ! من نگاه! دهه ی 80.

به بهانه ی خاتون!

این روزها در و دیوار این شهر غریب شهری که به آن  حس اجبار دختری را دارم که سنتی به خانه ی بخت فرستاده اند که شاید فرداها عاشق بخت خود شود که من به اجبار به آن کوچ کرده ام که شاید فرداها دوستش داشته باشم،، که همیشه برایم بسیار زشت و مشمئز کننده بود این طرز انتخاب زندگی... همیشه نسبت به دوستان و آشنایانی که چنین ازدواج کرده بودند در کمال عذرخواهی حس گوسفند خریدای شده داشتم، اینکه هم آغوش مردی شوی که شااااید فرداها دوستش داشته باشی؟؟؟ هرگز برایم تعریف نشده، اول عشق بعد ......

القصه بگذریم.... 

می گفتم که در و دیوار این شهر پر از تابلو خاتون هست.....

سریالی با بازی زیبای اشکان خطیبی و نگار جواهریان  در ژانر عاشقانه   و البته تاریخی 

♥️


نام خاتون مرا یاد دختر نازاده ام می اندازد همیشه  رویا داشتم اگر دختری قسمت من بود او را خاتون بنامم....

دختری با ابروهای کمان مشکی، چشمانی آنقدر گیرا و نافذ که وقتی به جشمانش خیره شوی حرفت را فراموش کنی و نقطه سر خط!، لبانی به غایت غنچه و کوچک و سرخ، پوستی سفید و آنقدر رشید و بلند قد که وقتی خرامان روبرویم راه می رود، ته دلم بگویم مادر به قربان قد و بالایت....


و اورا خاتونم! بنامم یعنی خاتون خودم.... ♥


آقای خانه هیچ وقت این نام را دوست نداشت با وجود اینکه همیشه دوست داشت  دختری داشته باشیم.....


پسرهایمان شبیه آقای خانه شدند،،، خاتونم هرگز زاده نشد


اما رویایش شیرین ماند

گاهی حق تو هست که

دلتنگ بشی غصه ی دوری عزیزانت رو بخوری 

اما

حق نداری تو این حالت بمونی

عزیزی گفت:

نیمه ی پر لیوان رو ببین! 

و تک تک نعمتهایی رو که باید می دیدم

با حوصله برایم شمرد


و من باید می گفتم

خدایم سپاس


مرسی که هستی!

دانشگاه تهران

امسال بعد ده سال رفتم کارهای مدرک ارشدم را تکمیل کردم

مدرک در کشور ما دوزار نمی ارزد!

چند سال قبل جامعه شناسی دانشگاه شیراز قبول شدم نرفتم، برای دل و دانش خودم بود اما ثبت نام نکردم


امسال به طرز عجیبی ضرایب کنکورم خوب بود

خصوصا در زمینه هوش  دانش مدیریتی

ارشد Mba گرایش استراتژی ، یا مدیریت کسب و کار دانشگاه تهران انتخاب اولم بود و قبول شدم

هر چند با دیدن عناوین و سرفصلها که مباحث اقتصادی بود و سطح دانشگاه کمی  مایوسم اما احتمالا ثبت نام می کنم

با حجم بالای کارای وزارتخانه  هم اصلا نمی خواند

اما به امتحان کردنش می ارزد!!


.

داغی اشک

نیمه شب

روی گونم

نمیذاره 

یادم بره

کجام! 


#غربت


راستی

راستی

 اگر 

عکسها

موزیکها

و خاطرات خوب

نبود

باید

با دلتنگی هامان 

 چه می کردیم؟ 


#شیراز من 

#بابا