مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

فردا میرن

بابام اینها فردا میرن 

خیلی تلخه من خداحافظی نمی کنم











سفر

شاید بتونم یه روز بیشتر بابا اینا رو نگه دارم که شنبه که اداره هستم برن، اما نهایتا خواهند رفت..

دلم گرفتهسخت.....


راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکیدم، آب این طرف گِل آبه
از دورها چه زیباست، امواج آبی عشق
اما دریغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر یار اهل نیرنگ، هر دوست اهل حیله
با پشت خورده خنجر، موندم تو این قبیله

بی رهگذر.

می خواهم

زنده

بمانم....



نمی شود نبود، خانه ی بی رهگذر را عشق است. 

روزهای سخت کاری

حجم کاری که روی سر من می ریزند بی نهایت زیاد است

خسته ام

خیلی

کم طاقت تر و‌پر‌مشغله تر از همیشه

نیاز به پشتیبان و بازسازی روحی دارم 

حس تنهایی می‌کنم

بلوغ سروش، تقلیدهای سینا....

مامان اینا نهرانند، حسابی به زحمت افتادند

فکر رفتنشان دیوانه ام می‌کند...



















لیاقت

خلایق هر چه لایق

راستی

آدمهای خوشحال با هم

نمی جنگند....


پس الهی همه خوشحال باشند. 

درون یا برون گرا؟

به نظرم گاهی درون گرایی خیلی خوبه

اصلا لازمه

گاهی حجاب بکش بر احساسات!


همه از نیت درون تو خبر ندارند.... 


تامام! 

همیشه ی زندگی با همه بچه ها ها ی خانواده

یه فرق کوچولو داشتم

یه کم زیر بار حرف نرو تر بودم! 

حتی در تصمیم ازدواج

من سنت شکن خانواده ی سنتی حاجی شدم! 


اگر قرار باشه خودم نباشم

اینجا در این کلبه ی بی رهگذر نمی مانم 

حاجی جان.... 


خدانگهدار

رامسر

رامسر ، بهشت زمینی خداست،

فقط خانواده مان را کم داشتیم...

تله کابین،حنگل، دریا و روسری های ترکمن،

لجهای سینا و‌جدلهایش با سروش.

این چکیده سفر ماست!



مامان...

امشب وقت ویدیو کال با مامان

سعید بغض کرده بود

چشماش قرمز بود


و من خوب می فهمم 

این حستو......