-
مستی و راستی.....
جمعه 17 آذرماه سال 1402 01:57
هزار بار به خودم گفتم در مستی احساس چه از خوشی چه ناخوشی حرف نزن ! که بعدش خجالت زده بشی پیش خودت .... یادت بمونه.
-
ای خدا...
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 22:47
خدایا شکرت... جنگ شروع شد!
-
مریم قوی
شنبه 11 آذرماه سال 1402 23:00
در چنین روزهایی بیست سال قبل حادثه تصادف ما توی راه سپیدان رخ داد و کار مریم به سوراخ کردن جمجمه و عمل گردن و..... رسید اما مریم اون روزهای سخت رو با روحیه و قدرت شکست داد و الان ما به لطف خدا سالهاست با همه ی خوبیها و بدیها و در همه ی شادیها و غمها جانانه کنار همیم و دو بچه داریم... امیدوارم که خدا برای همه خیر و...
-
تجربه ....
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 00:38
,هرگز اجازه نمی دم که بچه هام ،به اندازه ای که به بابام وابسته بودم به من وابسته باشند.... اصلا سعی میکنم چند تا نقطه ی تاریک از خودم توی ذهنشون جا بذارم که اگر روزی ،هر وقت،هر سنی حتی ۹۱ سالگی ! مثل کهنه رفیق من کنارشون نباشم شکننده نباشند و بعد از من زندگی کنند ! به هیچ چیز و هیچ کس افراطی علاقه مند نباشید....لطفا.
-
استوار.
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:07
شاید خودخواهی به نظر بیاد امااا بعضی ها اونقدر محکم و خوبند که تقسیم دردت باهاشون به درستی نصفه رنج رو کم میکنه! خدایم سپاس.
-
اعتماد نکنید....
جمعه 3 آذرماه سال 1402 02:23
هرگز به نقابی که انسانها در طول روز می زنند اعتماد نکنید...
-
مثل یه فرشته ....
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1402 08:12
سر راهم قرار گرفت گفت باید چکار کنم دلداری داد راهکار و آرامش..... خدایا سپاسگزارم بابت انسانهای خوبت . اما لطفا نماند به یادگار از سه شنبه ۳۰ آبان ماه سال ۱۴۰۲.
-
مترو....
سهشنبه 30 آبانماه سال 1402 09:11
شلوغه هر کی تو حال خودش بی تفاوت به هم هر کسی ایستگاهی پیاده میشه از قبل تعیین شده کجا مثل قصه ی زندگی هر کسی ایستگاهی پیاده میشه ..... و من هم.
-
....
یکشنبه 28 آبانماه سال 1402 12:05
بعضی کارها باید انجام بشه قبل از اینکه زمانی برای انجامشون دیگه نباشه! ........
-
تولدم
جمعه 26 آبانماه سال 1402 23:31
امسال تولد متفاوتی داشتم با حال و هوایی متفاوت دلم میخواست بابا و مامان اینها هم باشند... به نظرم اسم تولد امسال را باید خرچنگی گذاشت چرایش را نمی دانم فقط می دانم اگر قرار بود کتاب زندگیم را بنویسم، از این به بعد را فصل سوم می نامیدم. فصل اول تولد و کودکی فصل دوم عشق و تاهل فصل سوم....
-
خدایا
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1402 22:09
حول حالنا الا احسن الحال ......
-
لطفا ....
چهارشنبه 24 آبانماه سال 1402 20:20
یک اشتباه را بارها تکرار نکنید ! بعضی ها باید فراموش شوند. .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آبانماه سال 1402 13:10
.......... چرا جام مرا بشکست لیلی ؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 آبانماه سال 1402 09:00
سلام خوبی ؟ _ممنونم تو چطوری ؟ بد نیستم ،برنامت چیه این روزا؟ _بچه ها ،زندگی روزمرگی... کی جوری بلیط بگیرم بیای ؟ _نمی رسم ،چیزی شده؟ نه ،دلم برات تنگ شده ،مریم ما اینجا این روزا خیلی به تو نیاز داریم !کاش بودی . _بغض میکنم و میگم منم !اما .... اما نداره بگو چند نفر ؟کی؟ باقیش با من... دلم برات تنگه. _منم. فکر میکنم و...
-
تنها تو میمانی برای خودت .....
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1402 17:23
دیدی وقتی یه نفر رو خیلی دوست داری مثلاً میخوای واسش کادو بگیری همش فکر میکنی که چی بگیرم که بیشتر ارزش معنوی داشته باشه ماندگار باشه هر وقت دیدش به یاد من بیوفته یا مثلا میری گل بگیری میگی اقا n شاخه بپیچ ببرم...می دونی که چند ساعت بعد این گل ها از بین خواهند رفت اماااا میگی بیخیال هزینه اش ،،،فدای یه نگاه و لبخندش!...
-
گلپا.....
سهشنبه 16 آبانماه سال 1402 09:04
دو روز پیش یهو پسرک از اتاقش پرید بیرون که مامان مامان گلپا مرد! من وسط هال شوکه شدم بغض کردم ، اشک ریختم پسرک متعجب ب من نگاه کرد گفت مامان تا این حد ؟یه خواننده بود ! گفتم تو نمیدونی من چقدر با صدای اون کنار بابام خاطره داشتم همیشه آخر هفته ها منو به عشق آواز سنتی و دورهمی های خانوادگی میاورد شیراز از خونه دانشجویی...
-
امان از....
شنبه 13 آبانماه سال 1402 09:50
گلفروش های این شهر از وقتی اینجا مسافر هم بودم نه ساکن چشمم دنبال گلفروشی های این شهر بود ... حتی دکه های گلفروشی که صبح گلهای شبنم زده رو جلوی در می چینن و دلتو میبرند امااااا این روزها فقط نگاه میکنم ! خدایا لطفا این حال نماند ! مرسی.
-
رفیق .....
جمعه 12 آبانماه سال 1402 19:01
همه چیز خوب است جز نبودن تو ..............
-
درد به درک می رساندت گاهی !
جمعه 12 آبانماه سال 1402 17:27
یه وقتایی وقتی رفتارایی از دیگرون می دیدم میگفتم ای بابا چقدر خودشو میگیره که مثلا جواب پیام یا تلفن رونمیده ،فکر میکنه کیه یارو؟ یا مثلا یکی میگفت بهت در این مورد زنگ میزنم بعد و هرگز زنگ نمیزد ،میگفتم چقدر کم شعوره ! و یا وقت تایپ کردن همیشه یه سری غلطهای تایپی مکرر داشت که با خودم میگفتم چه کم توجه .این یه نوع...
-
اصلا دلم میخواد...
سهشنبه 9 آبانماه سال 1402 14:11
بعضی روزها مثل امروز بی فایده یواش چیل بی هدف بگذره گاهی لازمه واسم مثل هوا. تامام! فلش بک: دیروز خیلییی شلوغ بودم صبح باید میرفتم جایی استرسم داشتم واسش اونقدر که از اسپرسوی صبحم گذشتم و به جاش یه کدئین خوردم قبل رفتن ! توی مسیر چند تایی ساختمون سر به فلک کشیده دیدم یکی از خیابونهای لاکچری شهر هولدینگ ایکس ،ایگرگ و...
-
بدون عنوان !
شنبه 6 آبانماه سال 1402 16:00
امروز تو حال خودم داشتم می رفتم که یهو یه موتوره با سرعت پیچید جلوم و رد شد رفت ... یه نگاه انداختم دیدم یه دسته رز بزرگ پشت موتوره ..... فکر کنم 40الی 50تایی رز بود که داخل یه کاور خوشگل با روبان سفید پیچیده شده بود . با خودم فکر کردم واااقعا الان اگر این دسته گل واسه توباشه بیاد واسه سورپرایزت حست چیه مریم؟ چند...
-
حرم یار
شنبه 6 آبانماه سال 1402 06:49
هر که شد محرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد
-
به بهانه ی رسوم ....
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1402 13:41
حوالی این روزها چهارماه و ده روز از رفتنت گذشت... به این رسوم ذره ای پایبند نیستم چون هر لحظه از این چند ماه هزاار سال نوری بر من گذشت و تو نبودی نفسم ،سنک صبورم ،رفیق روزهای سردرگمی ،نوجوونی و همه سالهای من ،نبودی برات بگم چی به من گذشت نبودی غمم روکم کنی ،بهت بگم چقدر اذیت شدم از نبودنت ....نبودی بگم چقدر تنهام بعد...
-
شدی برام یادش به خیر .....
یکشنبه 30 مهرماه سال 1402 09:05
بی مقدمه یه آدمهایی توی زندگی فقط یک نفرند کپی ،مثل،مشابه ندارند وقتی هم از زندگیت به هر دلیلی حذف شوند ،کسی جای آنها را نمیگیرد همیشه دوستشان داری حالا به شکل خاطره به شکل یادش به خیر ......
-
وقتی ولایت بارانیست.....
جمعه 28 مهرماه سال 1402 18:26
همه ی اونهایی که منو می شناسند چه دوستم داشته باشند چه متنفر خوب می دونن که عاشق بارونم ...... وقتی ولایت بارونیه دلم اونجاست . شیراز و بوی خاک با رون خورده و کلی هیجان و عشق و امیدم آرزوست ...... گرچه خوب میدونم که دیگه هیچی مثل قبل نیست امااااا مغزم در حالت انکاره!
-
این داستان:اعتیاد
پنجشنبه 27 مهرماه سال 1402 18:58
یک بسته مورفین لطفا... بدنم درد میکند دلم مورفین صدا نگاه و حضورت را میخواهد ...... تمام.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 22:06
می خواهم زنده بمانم ........
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1402 08:26
وقتی یه نفر تموم شده واسمون مغزمون سعی در انکار داره با مرور خاطرات دادن حس خوب وقت شنیدن موزیکهایی که روزی دوستشون داشتی هوا و و سعی داره گولت بزنه وبگه نه هنوز حست هست درست مثل وقتی عزیزی رو از دست دادیم و مغزمون سعی در انکار و زنده بودن اون داره .....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 مهرماه سال 1402 23:02
هر کسی در عمق وجود خود قبرستان کوچکی دارد که محل دفن کسانیست که روزی دوستشان داشته است...... ژان کریستف.
-
طاقت بیار و مرد باش آقا سعید...
دوشنبه 24 مهرماه سال 1402 07:04
رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمُ دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم، پیر تو ای جوونی پیر شدم، پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست اگر چه...