مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

آذر

انگار مغازه نفرین شده

حقوق کم شده



اما خدا را شکر آذری دیگر را تجربه کردیم



بیست و پنجم سروش عزیزم ۱۳ سالش تمام می شود

و وارد روزهای پرتنش بلوغ می شود. 

روزهای سیاه اقتصادی

این روزها درآمد صفر

هزینه صد هزار

اما خدا را شکر

که زنده ایم 

و سالم..... 


ورزش می کنم

خوبه... 

ورود به چهل سالگی

از دیروز به خاطر بنزین در شهر درگیری شده



من هم وارد چهل سالگیم شدم




برای اولین بار کاملا در تولدم سورپرایز شدم

ورود به چهل سالگی

از دیروز به خاطر بنزین در شهر درگیری شده



من هم وارد چهل سالگیم شدم




برای اولین بار کاملا در تولدم سورپرایز شدم

آبان.

آبان

و

دیگر

هیچ

! 

خدای را شکر، روزهای سخت

این روزها خیلی چرخها از ریل خارج شده


اما باید امید را حفظ کرد



بیش از مسائل مالی دغدغه   بچه ها را دارم



سلامت روحی.... 

باید اونقدر برنامه های زندگیت پر وو فشرده باشه که نتونی 

به هییییچ کس فکر کنی

به هییییچ چیز

.............. 

خدایا یاریم کن. 

مرگ

به طرز عجیبی به مرگ و مردن و مرده فکر می کنم

شاید یا جور افسردگی شدید... 

امروز پنجشنبه عصر به فکر بی بی، سمیرا، جهانگیر، خاله قمر، امین، فرزاد حسن، دایی شبیر، مامان مریم، ننی، مجید آیین، هادی قرص ریز، آقای کاتب، محمود حاج صمد، فتح الله، عبدالحسین خلیلی، آقای حیدری و..... بودم. روحشون شاد... 

مهر مدرسه

دوتابچه هام امروز رفتن مدرسه

خدا رو شکر

هر چند حال خوبی ندارم.. 

نداریم؟؟؟ 

قلب من.....

همیشه فکر میکردم قلبهای مهربون آسیب میبینن

و

خودم رو جزئی از اونها نمیدونستم.......


من زنده میمونم چون یک مادرم. 


16 شهریور 98.


My heart is hurt.........

❤️❤️❤️❤️