مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

پیشی

میشه موش بود و عاشق یه پیشی شد و عاشقش موند...

عجیب افسرده ام و یه تحلیل رفته... 

خوب میشه

شهریور و بوی ماه مهر

خدا را شکر نفسی می آید و می رود و نانی برای خوردن هست... 

فکرشو نمی کردم....

فکرشو هم نمی کردم یه روز فروشم به  پنجاه هزار تومن برسه و فقط هزینه خوراکی‌ها و درمانی خونه یک میلیون و خورده ای بشه. مراقب نباشیم می بازیم.... 

زیرا...... تولدمه.

14 مرداد 1398

دلم یه جور عجیبی میلرزه

حسم غریبه

انگار کسی که تازه بالغ شده باشه

بله شاید من

مثل هر زن دیگه ای با ورود ب این سن، 

به بلوغ احساسی دارم میرسم...... 


راستی

تولدمه!! همین. 

مرداد بی اعتماد به نفس

کجام من؟ دنبال خود خودم می گردم.

یه انتخاب شغلی سخت پیش رومه... 

26 تیر

پای عشق وایسادیم هنوز

مسیر هر روز دشوارتر... 

اما من محکم ایستادم 

به مرگ فکر کردم اما جدایی نه...

این هفدهمین 26 تیر من و مریم هست... 

تیری دیگر

این شانزدهمین تیر بودن من و مریم با همه


بعد از عمل کمر، من همواره پسرفت مالی داشتم،

اما این مه هنوز هستیم و گرفتاری بیماری و.... نیسنیم جای هزاران شکر به درگاه خدا داره. 

هیچ وقت زندگیم کثل الان شکننده و ضعیف نبودم. 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم

و انگشتانم را بر 

پوست کشیده ی شب

میکشم....... 



حالم اصلااااا خوب نیست.......... 

همین

و

دیگر هیچ......... 



برنا

برنا پسر برادرم  به دنیا آمد. قدمش مبارک باشد  

صبح بسته بودم. 

عصر یک دینار هم نفروختم. 

بابا هم لج کرده جنس نمی برد. 

وام گرفتم. مسکن مهرم را فروختم. دو 206 ثبت نام کردم . به نصف قیمت امروز فروختم. پولی که یک پنجم روز اول ارزش دارد معلوم نیست چه شد ..... روزهای سختیست....


سورپرایز ده سال قبل....

پست اول:
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:26

مریم را کشتم!
من اینجا آنلاین شدم تا بگویم مریم را کشتم و دارم می روم خودم را معرفی کنم . حتما جزئیات این اتفاق را در روزنامه ها خواهید خواند . پسورد وبلاگ را هم به کسی می دهم تا وقتی سروش بزرگ شد به او بدهد. دعا کنید زودتر اعدامم کنند.

پست دوم:
تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388

اصلاح پست قبلی!
با توجه به اینکه به اینتنت دسترسی نداشتم متنی بر روی کاغذ نوشتم و به دوستی دادم . متاسفانه ایشون مشکل بینایی دارن و فقط بخشهایی از متن رو دیده بودند. این هم اصل پست:

( بخشهایی را که ایشان دیده بودند به رنگ قرمز نوشتم !)
احساس نه چندان جالبی را که به این روزهای با مریم بودن داشتم را کشتم! من اینجا آنلاین شدم تا بگویم احساس نه چندان جالبی را که به این روزهای بامریم بودن داشتم را کشتم!و دارم می روم خودم را به او عاشق تر از قبلمعرفی کنم . راستی امروز روز شیراز بود و مهمانهای ویژه ای شهر ما داشت. حتما جزئیات این اتفاق را در روزنامه ها خواهید خواند . از بس سروش کامپیوتر را دوست دارد پسورد وبلاگ را هم به کسی می دهم تا وقتی سروش بزرگ شد به او بدهد. دعا کنید زودتر در دادگاه عشق اعدامم کنند تا جبران روزهای روزهای بی توجهی به عشق بشود! دوستتان داریم ! با سپاس از همه ی دوستانی که دلشان برای ما می تپد!