| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
همین ساعت ذهنم پریشون
بغض توی گلوم....
چشمهام از اشک خیس
چراغ رو خانوش کردم ب
که بخوابم
کنار پتو داخل تخت
یه تسبیح شبرنگ........دیدم!!!!!!
خدایا حکمت این...اینجا...الان......
حتما گفتی مرا بخوان.....
برش داشتم ی گرد یا الله
یه گرد صلوات
با چشمهای خیس
دعا کردم....
از تو خواستم
سلامتی و تندرستی اش..را.....
یا رب......
مدد از تو
و توکل بر تو،.....
نمی دونم بین این همه کارهای رنگارنگ و بی فرصتی
چرا یهو خودم رو پشت میز این کافی نت دیدم!
شاید دلم برای لحظه هایی خلوت با مریم تنگ شده بود
شایدم دلم برای یه کم درد ودل
ولی وقتی دست به قلم شدم
یهو ذهنم بلیچ شد! یادش بخیر همیشه قبل از امتحانهای سخت دوره ی دانشگاه
به دوست صمیمیم معصوم ..میگفتم وای حس میکنم
ذهنم بلیچ شده...و به قول خودش این بدترین خبر دنیا براش بود ...چون من منبع تغذیه ی برگش سر جلسه بودم...
چقدر همه چی عوض شده
از بس که با سیتمهای تاچ موبایل کار کردیم
دیگه تایپ یادمون رفته
خدایا چقدر بی ربط مطالب رو پشت هم نوشتم
ولی شاید اینها همش زاییده ی ذهن پریشون
منه
آخه
عمل کمر سعید سختتتتتت پریشونم کرده
همش تو دلم بغضه
میترسم
...خدایا کمک کن....
یا حق!
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
این روزام پر از دغدغه ی انتخاباته. فقط همین.....
در یکی از همین فعالیتهای انتخاباتی با یکی از دوستان مرودشتیم بعد از دوازده سال روبرو شدم. اصغر ب.... پسر خوش تیپ و خوش سیمای دیروز داغون شده بود ، خیلی...... فکر کردم معتاد شده و صادقانه پرسیدم ازش . منکر شد و انگار دنبال بهانه بود برا باز کردن سفره ی دلش. کوتاه سخن ، جناب با...... همسر اختیار می کنتد و از اول زندگی متوجه دروغهای کوچکی که همسرشون می گفتن می شدند ، گاهی هم که به روی همسر می آوردن با توجیهات بی منطق اوشون یا تهمت متقابل مواجه می شدن. خلاصه دروغگوییعای بانو روز به روز وسعت پیدا می کنه و با پرده پوشیها و بدرفتاریهایشون هم عجین میشه. می گفت کار به جایی رسیده بود که مثلا به من می گفت فلان عمل زنونه رو میخوام انجام بدم در صورتیکه عمل زیبایی انجام داده بود!!! یا ...... خلاصه به خاطر نگرفتن جلوی دروغهای کوچولو ، کاسه ی صبر اصغر آقای در مظان اتهام لبریز میشه و کارشون به طلاق می کشه!
مواظب دروغهای کوچولومون باشیم ، چون اگر کار به دروغهای بزرگ کشید دیگه تمومه ، تموم!
یادم بماند که امسال هم
با قصه ی زشت عادت
زیبایی خزان باغ را ندیدم...
ای کاش به کنار عزیزانم بودن فقط عادت نکنم.....
این پست متعلق به سال 90 هست ..توی فالی که از وبلاگ گرفتم امد و برام خیلی عجیب بود که این احساس طی این همه سال دستخوش هیچ تغییری نشده
و هنوز بکر بکر مونده......
بی بی وقتی میبینم این همه رنجور و نحیف شدی دلم هری میریزه
وقتی دستهای پینه بسته تو می بوسم و می بینم اینقدر بی جون شدی دلم پره درد میشه
وقتی از درد شکایت می کنی بغض می کنم اما قورتش می دم چون از این حس که کسی فکر کنه تظاهر میکنم متنفرم
وقتی می بینم برا راه رفتن مشکل داری دلم میشکنه
وقتی می گی مزاحمتونم دلم می خواد داد بزنم برکتی بی بی ب
برکت خونه
سای ه سری به خدا.....
وقتی هستی یه آرامشی می گیرم که خودم هم برام عجیبه
با بودنت انگار برکت هست
وقتی از اون همه رنج برام گفتی و از اون همه زحمتی که جوونیت کشیدی بهت بیشتر ایمان آوردم
وقتی شنیدم همه ی بچه هاتو تک و تنها یکه و مردونه بزرگ کردی به خدا بی بی بهت افتخار کردم
دوستت دارم فارغ از همه چیز و همه کس
سروش این حس قلبی ه من بهش منتقل شده و آروم ه توی بغلت
کنارت به خواب می ره یه خواب ه آروم و عمیق
و این یعنی آرامش دستها تو می بوسه و این یعنی عشق
من هیچ وقت مامان بزرک نداشتم روز اولی که دیدمت با تمام وجودم لمست کردم
و امروز هم هنوز جدا از همه کس و همه چیز عاشقانه دوستت دارم
الهی سایه ات روی سرمون کم نشه ا
ز فکر خدایی نکرده نبودنت بغضم می ترکه دوستت دارم.....
ظهر با آقای خانه راه می افتیم
ربه شهرستان اطراف برا انجام ی کار کوچک داریم میریم
آقای خانه وسط راه حایی نگه میداره
روی تابلو نوشته شده
بیمارستان اعصاب و راون !
نگاهش میکنم
میگه یه لحظه صبر کن
چند دقیقه میره و برمیگرده
قرار شد ی مقدار خوراکی بگیریم و برگردیم.....
این پروسه یک ساعتی طول میکشه
بر میگردیم
از نگهبان یک سری اطلاعات میگیرم
در مورد تعداد بیماران بخش زنان بی سرپرست
اون میگه ..اینها بیماران روانی بی سرپرست هستن
که اینجا می مونن تا بمیرن!
میگم تحت پوشش کدوم سازمان هستن؟؟بهزیستی؟؟؟
نه خانم..هیچ جا!
پس از کجا تامین میشن؟؟
بیمارستان و خیرین!
سرم خالی میشود برشی از لحظه انگار هیچ صدایی نمی شنوم
داره شب میشه
انگار اونجا خیلی مخوف تر از تصور مریمه!!
به طرف ماشین بر میگردم رو به آقای خانه میگم
نه..من نمی تونم!
از پسش بر نمیام ..
میگه نه برو برا روحت خوبه من رفتم تو تا حالا ندیدی برو!
با نگهبان میرم اونجا زنگ میزنیم
یه خانم چاق و بی حوصله در رو باز میکنه!
سلام می خوام بی سرپرستها رو ببینم اگه ممکنه
دنبالم بیا......
میرم داخل...
پرستار در رو باز میکنه
یه نفر میاد جلوم میگه یه بوس میدی؟؟؟؟؟؟
آقای خانه تاکید کرده از لمس کردنشون امتناء نکن احتیاج دارن..
شوک شدم
سوپروایزر به دادم میرسه و بهش میگه نه نمیشه!
پاهام ب زمین میخکوب شده پیش نمیره
این دومین باره توی زندگیم ک این اتفاق می افته
ی بار وقتی که داشتم میرفتم داخل جایی که مامانم رو غسل میدادن و یک بار امروز...
پاهام رو ب زور میکشم
دست خودم نیست
به پهنای صورتم اشکککک میریزم
خیلی شدید......
یکیشون عروسک شرک اورده ببینم
یکیشون یه عروسک پارچه ای اورده میگه نازش کن
وای خدای من
همشون سردشونه
اتاق سرد و بدون فرشه
روی یه زیلوی پپارچه ای نشستن
حالم بد میشه
گریه میکنم بدنم میلرزه
از پرستار میپرسم چی لازم دارن؟؟
.
.
.
خدایا کمکم کن
خدایا از صمیم قلبم تو را سپااااس......
بی ربط نوشت :پاییز برگهای باغ را رنگ زده.....دستهایم را برای رویشی دوباره میکارم......