مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

می توانم زیرا....

به خودم و خدایم هنوز ایمان دارم.

باران.....

اولین باران پاییز

حالم را خوب میکند

میدانم....،،،

فقط مریم باش بانو.....

من

اگر فقط مریم باشم

...............

خدایا کمکم کن مریم باشم....

ممنونم.....

وای

وای از چشمهایی که خوب.نمی بینند....

whit out u turn......،،،،،

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وقتی....

وقتی یه چیز رو از کسی بخوای و به خواسته ی منطقیت گوش نده

مجبوری حتی  بر خلاف میل باطنیت

کاری کنی که خواسته ات برسی.......

پاییز تلخ


این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند

بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد می کند

هی فکر می کنم...و به جایی
نمیرسم
هی فکر می کنم...و سرم درد
می کند...

سینای سه ساله ی من

سینا سه ساله شد.

تولدت مبارک بابایی!

زمان می گذره.

منم برگشتم هنرستانی که از اول  درس می دادم.

اما حالا خیلی پیرتر و چاق تر از اون روزهام......

کلاس سوم....

پسرکم

یک سال بزرگتر شدنت مبارک...

کلاس سوم!!!!!

خداوند حامی و یارت باشد مهربان......

ی روز خوب با تو !!!!

نفس های آخر تابستونه

کم کم داره هوا پاییزی میشه

امروز نوبته من

این جمعه مال منه با تو باشم عشقم

چرخیده و این جمعه ی منه که با تو باشم 

بابا!!!!

از صبح که بیدار میشم تو فکرم با هم چکار کنیم

امروز تا بهت خوش بگذره با ما

هیچ وقت نخواستی زحمتی باشی واسه بچه هات

خیلی مغروری 

و حاضر نیستی بچه هات در طول

هفته واست زحمتی بکشن

حتی منکه نزدیکتم...

واسم کلی بار بر میداری و هوامو داری 

که من سختی نکشم 

به خاطرت عزیزم....

خلاصه با آقای خانه تو این فکریم که واست چکار کنیم

نهار رو با هم می خوریم و به طرف باغ حرکت می کنیم

چایی رو اونجوری که دوست داری واست دم میکنم

و با هم راه می افتیم

توی راه صحبت می کنی واسمون و من

از جوجه ها می خوام 

که ساکت باشن تا من

راحت تر به حرفهات گوش کنم....

وقت برگشتن پیرو حرفهای شما که در مورد

خونه ی قدیمی و دوران بچه گی گفتی

میریم که بعد از چنددددددد سال اون خونه رو پیدا کنیم

به گفته ی شما نزدیک به 100 سال از ساخت اون خونه میگذره

و شاید خاکشم دیگه نباشه 

خانه ی پدری...

کلی میگردیم

و عاقبت پیداش میکنیم

توی اون کوچه نمی تونیم با ماشین بریم

وااای خدای من عاشق خونه های قدیمی

بافت قدیم

و خونه های این تاریخ ساختم

100 سااال......

دست توی دست هم پسرک کنارم

خنکای پاییز توی صورتم میخوره

حالم خوبه...شاید بهتر از همیشه

دستم توی دست یه پیر مرد همیشه

تمیز و مرتب و خیلی مهربون....هیچ رنگ پیراهنی

جز سفید و کرم  تنت ندیدم...همیشه هم تمیز و بدون لک!

دستم توی دستت با عشق  میریم ..دستتو محکم گرفتم که مبادا

زمین بخوری...

پسرک سرمست و پر انرژی کنارم جست و خیز میکنه

از یه خم کوچه گذر میکنیم

یهو  می ایستی...خیره خیره نگاه به ته کوچه می کنی

انگار تمام خاطرات دوران کودکی داره مرور میشه

میگی ای داد و بیدااااد.....

من اینجا به دنیا امدم....!

می ایستم با عشق به خونه نگاه میکنم

آقای خانه و فندق به ما می پیوندند

صدای گریه ی پدرم .....به دنیا چشم گشوده....

توی ذهنم قلقلک میده....

توضیح میدی که چندین شبانه روز مطربان روی پشت بام

خانه می نواختند که شما رو خدا به بابا بزرگم که آرزوی

داشتن پسر داشته بخشیده

از خاطرات مادر بزرگم میگی

از خاطره ی عروسی!!!!مامانم......

گوشه ی چشمم اشک میاد از فکر عروس شدن مامانم....

در خونه رو می زنیم

کسی نیست

سه خانه این طرف و ان طرف هم کسی نیست

هنوز عمارت خانه سر پاست...

برای اولین بار آرزوی داشتن ملکی رو کردم

دوست داشتم  اون خونه مال من بود

مرمتش می کردم

و برای همیشه نگهش می داشتم

با آقای خانه قرار می زاریم که یه روز

عصر سر بزنیم و پا پی صاحب فعلی خونه بشیم

تا بتونیم وارد بشیم و اونجا رو از نزدیک ببینیم......


توی ذهنم کلی تصور از اون روزها داره وول می خوره......

خدا حفظت کنه بابا.....