مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

....

امروز در تقویم زندگی من و تو روز مهمیه.همین.

در حیرتم بانو......

دلت گرفته

ناراحتی

از خودت و زمونه شاکی یی

میری با خصم قسم خورده

با دشمن دیرینه

با کسی که سر رو به تن تو زیاد میدونه

درد  دل می کنی؟؟؟؟؟

به خدا در حیرتم بانو....


پ.ن :چه خوب که خدا زود روی انسان نما ها  را سیاه میکند....چه خوب....

پاییز می آ ید ....؟

 روزهای  سخت نیز می آید ....؟



روزهای خوب نیز می آید...؟



پاییز.....

بوی پاییز می آید......


10

ممنونم......

به اصولم که پایبندی... پایبندی به عقایدت سخت نیست....

این 10 سال.....

یادم میاد همین روزها بود

روزهای میانی شهریور ماه 84!

هوا رو یادم نیست چون حال و هوای خودم پر از دخترونه و 

عطر عاشقی بود......

نگاههای گرم و نافذ بابا با اون چشمهای کوچک و گیرا

رو خوب یادمه

نگرانیهاش

دلشوره های معمول پدرانه که خوب بلد بود نشون نده

یادمه بهم گفت:

بابا تصمیم خودته می دونم که درسته

اما

یادت باشه این فکر قدیمی نیست

با لباس عروس میری با کفن بر میگردی!!!!!

پشتتم هر مشکلی که پیش بیاد

اما فقط مرگ چاره نداره!!!!بادت باشه همه چیز قابل حل شدنه

دلم لرزید

خوشحال شدم که پشتمه

به خودم بالیدم که بابای مقتدر و مغرور من

به تصمیمم اعتماد کرده!!

نگاه همیشه آروم مامان

همه ی دلشوره هارو انگار شست...

همیشه نگاهش آروم بود

انگار نه انگار که عروسی دخترشه

همه چی سر وفت و نظم انجام میشد

اما دلشوره ای

استرسی

اضطرابی

در کار نبود....

یادمه که پاشو تازه از  گچ بیرون آورده بود

رازی که به هیچ کس نگفت

خرید مراسم عروسی که رفته بودیم

سعید اشتباهی به پاش زده بود

الهی فدای همه ی راز داریهات

فدای همه ی صبوریهای زبانزدت....

فدای چشمهای عسلی و مهربونت 

مامان....... 

یادمه روزی که واسه کارهای آرایشگاهی

قبل از مراسم رفتم که من به خاطر خلوتی

و راحتی یه آرایشگاه دیگه نزدیک خونه ی 

سعید انتخاب کرده بودم سعید که دنبالم امد

که بریم 

مامانم با کمال آرامش یه لیوان آب پرتقال بهم داد

من با دلشوره گفتم

مامان وقت گیر آوردی

فردا عروسیمه ها ..بزار برم

خندید گفت خب عروس میشی

چیه؟استرس که نداره

عروس میشی

مامان میشی

انشالله

یادت باشه مامان

دنیا رو با صبر ساختن!!!!!همیشه تکیه کلا مش بود......

بغلم کرد

آروم در گوشم گفت خوش بگذره.... بوسیدم.......

مامان..........مامان............


یادمه بعد از آرایشگاه

رفتیم با سعید یه سر به خونمون بزنیم

سعید گفت اطاق خوابمون خیلی ساده است

می خوای یه کم رنگ و لعابش بدیم

گفتم نه ساده می پسندم

سرویس خواب

یه سری ماه و ستاره ی شب تاب..

از شرم بود یا دلهره ی عوض شدن جای خوابم

در و بستم رفتیم یکم روی مبلهای بیرون نشستیم

کلی جیک جیک عاشقونه کردیم

و غرور رو  توی چشمهای سعید می دیدم...

که تونسته خواستشو جامه ی عمل بپوشونه......

اون روزها احساس میکردم

می تونم زمین رو به آسمون بدوزم......

اونقدررررر انرژی داشتم که دوست داشتم

پرواز کنم......


و

امروز آقای خانه باز کمر درد داشت

رفتم که سر کار برسونمش 

راه برگشت به خونه مثل دیوونه ها مدام با خودم حرف میزدم

مرور می کردم

همه ی اون لحظات رو......


گریه کردم

شاید برای مادری که دیگه نبود

شاید برای اون همه انر ژی که کم شده بود

و شاید بر ای احساسی که رنگش عوض شده بود.....


نه اصلا

شاید دلم برای مریم تنگ شده بود............


هرچه بود

خدا رو شکر کردم از ته دلم

و آ زوهای خوب کردم


توی راه خرید خو نه رو انجام دادم

چون جریان زندگی امروز به شکل دیگری 

از 10 سال پیش بود


به خونه رسیدم

دیدم پسرک خندوانه میبیند نه کارتون!

لج نمیرفت

نمیگفت مامان کجا بودی!از فندق مراقبت کرده بود

این یعنی 

این سالها به ثمر نشسته است،،،،،،،


پسرک بزرگ شده ..خدای  را شکر......


نفس عمیقی میکشم

نهار رو آماده می کنم

یه سورپرایز کوچولو تدارک میبینم


خوبست که هنوز.................... آقای خانه!!!!

باش تا بمانم..

.

خدایا

پایانی

دارد

این

کابوسها؟


گ........  ب........  ه.......  مردم!!!!!!!.

بعضی .....

اصولا  نه کینه ای هستم و نه

متاسفانه بدی ها ی دیگران در خاطرم می ماند

اما

بعضی جاها باید آرام

و بیصدا دیگر نبود.....

شاید

برای اثبات تو به خودت!


و آن چند دقیقه......

 اون چند دقیقه خیلی چیزها توی ذهنم رژه میرفت

انگار یه نفر مدام بهم می گفت

به همین راحتی  ممکنه همه چیز تموم بشه

شاید اون اتفاقات مجبورم کرد باز هم قدر داشته هامو بدونم

بیشتر به عزیزانم توجه کنم

به قلبشون

احساسشون

با احتیاجشون به توجه من

و و و.... 

حتی شاید باعث شدبه لباسهایی  که توی کمدم نپوشیده هنوز 

منتظره من هستند بیشترتوجه کنم

باز هم به ظاهرم توجه کنم..... 

باعث شددیگر بهانه های کوچک شادبودن برایم خنده دار نباشند

باعث شد دیگر زمزمه هر لحظه ام این نباشد که

زندگی باید چیزی فرا تر از این باشد!!!! 

و راضی باشم باداشته هایم

سلامت جوجه هام  رو دوباره شکر گو باشم

و شاید باید عاشق تر باشم بر........... 


خدایا  متشکرم

متشکرم که همیشه با تلنگری  منو بر میگردونی

عاااااااشقتم آآآ خدا....... بوس واسه خودت! 




راستی

آقای خانه.........! 


و مرگ.....

و مرگ از پلک بر هم زدنی نزدیک تر است... 

خدایا متشکرم.....