| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در حال تهیه ی لیستی
از کارهای عقب افتاده
و لوازم ضروری ام
مثل یک جرقه
به پیکسل های سوخته ی
شخصیتم فکر میکنم
به همانهایی که دیر گاهیست خاموشند
و چه زیاد هم در راندمان کاریم اثر نامطلوب داشته اند...
در راس لیست
تعویض این پیکسل های معیوب شده ی
شخصیت را می نوسیم
باید خرید کنم
اول از همه برای روحم
عاشق خریدن های روحی ام
غنی میشوی....
با هر خرید بی نیاز تر....
همین خوبه که آرومی
و حس میکنی آزادی
که دست کم تو عکسامون
هنوزم پیشم ایستادی
واسه من کافیه این که
تو از من خاطره داری
به یادشون که میافتی
واسه من وقت میذاری
همین خوبه ...
همین خوبه ....
توی تکمیل ظرفیت سپیدان هم قبول شدم.
خیلی برام جالب بود.
مثل قبولی آزمون بانک و دانشگاه و آموزش و پرورش با هم .............
خدا کنه بتونم خوب انتخاب کنم باز هم ............
فکرش را هم نمی کنی که حتی یک نفس هم زیاد باشد
شاید همین یک نفس فاصله هم نفست را بند بیاورد !!!!
گاش باشی
تا همیشه
تا هستم باش
به پسرک هم گفتم
که یک نفس هم زیاد است
زیاد....
1) فرشید خواست و یک قدم راه رفت
این رو به او صمیمانه تبریک می گم
دیر نیست روزی که راحت راه خواهد رفت
با دیدن عزم راسخش به این قضیه باور دارم
فرشید شاهد مثال ( خواستن توانستن است) خواهد شد و بر رویاهایش جامه ی تحقق خواهد پوشاند .....
به او می بالم و اگر عمری باقی باشد در هر اجتماعی که بر آن نفوذ دارم ، او و پایداریهایش را به عنوان الگو مطرح خواهم کرد.
انشالله
2) از جمع آنها کسی در شادی ما شرکت نکرد
شاید آنگونه که به آنها دلبسته ایم دوستمان ندارند!
این احمقانه ترین برداشت ممکن است !
هنوز که هنوز است گاهی به یاد جهانگیر می افتم و بغض سخت گلویم را می فشارد
اما زندگی ، خودش را با همه ی داشته هایش به ما تحمیل خواهد کردمجبوریم با آن کنار بیاییم
مرگ هم مثل تولد ، ازدواج و طلاق ضلعی از مربع زندگیست ! که باید باورش داشت و با آن کنار آمد!
صحنه ی شوخیها ، سفرها ، همراهیها ، شادیها و .............. خیلی راحت اشک را همخانه ی مژگانم می کند!
خدایا جهانگیر عزیز را بیامرز!
امروز اولین سالروز تولد سینا جونه! بهش تبریک می گم . امیدوارم صد و بیست ساله ی با عزت شه ! ( انشالله)
بمیرم بچه م برعکس امروز بدجور مریض شد و اولین آمپول زندگیشو زد!
خودم هم درگیر مدرسه و این هفته اولین بار می رم کلاس!
پاییز به رنگ آتیش ، همیشه برام یه جلوه ی مقدس و دوست داشتنی داشته....
اما این پاییز خیلی داره به من فشار می آره
به خاطر کسایی که دیگه منو نمی فهمن
دستهای یاری که به دیگه به سویم دراز نمی شه
سیل تهمتهایی که به من روونه شده
تقاضای نابجای اطرافیان و ..........................
همه داره له لهم می کنه
نه روحیه ای - نه اعصابی - نه امیدی
هم کلاسهای تدریسم این هفته غیبت خوردم
و هم کلاسهای دانشگاهم !!
خیلی فشار رومه - خیلیییییییییییی