مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

خدا کمکمون کنه...

سلام. تربیت بچه خیلی سخته . سروش بچه حساس و باهوشیه و من فکر می کنم من و به خصوص مریم خانوم به اندازه ی کافی برا خوب تربیت کردنش فداکاری نمی کنیم... سروش می فهمه که من عاشق مامانش بودم و خودشم اعتقاد داره با یه غریبه ازدواج کنه !! چشمم یه این مطلب خورد توی اینترنت: «عشق یعنى چه؟»
تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می‌آوریم:

• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ٤ ساله)

• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)

• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ٦ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ٥ ساله)

• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش می‌کنند. (جسیکا، ٨ ساله)

و سرانجام ...

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

 

پسرم تولدت مبارم ....

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به پسر خوبم ...

 

 

این قالب  و آهنگ زیبا رو تقدیم میکنم به پسر عزیزم  

تولدت مبارک عزیز مامان   .... 

 

 

 

 

معنی ه ناب....

 

همیشه عاجزه کلام  

از گفتن ه معنی ه ناب 

هیچ عاشقی عاشقیشو  

یاد نگرفته از کتاب! 

 

 

 

بیا...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم 

                           که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم ..... 

                                                                                  سعید .. 

 

سروش نوشت (مامان بخشیدمت!)

 

 

الهی قربونش برم  

مثل خودم بی کینه است و چیزی تو دلش نمی مونه  

صبح بوسم کرد و گفت  

مامان بخشیدمت اما  

حرفهام که یادت نرفته!!! 

گفتم نه  

چشم  !!

همشونو یادمه  الهی قربونت برم! 

 

 

سروش نوشت (مامان دیگه دوستت ندارم!)

 

داره مسواک میکنه  

با فشار محتویات دهنشو جوری بیرون میریزه  

که همش میریزه روی پیرهن من  

 

مامان هزار بار نگفتم آروم!(با لحن محکم..) 

 

مامان اصلا من دیگه دوستت ندارم  

الهی بمیری من دیگه مامان نداشته باشم  

 

خب بعد چیکار میکنی ؟ 

با بابایی میرم مغازه !خیلی هم خوبه برام آب میوه میخره! 

 

بابا که نمی تونه غذا درست کنه برات. 

می تونه مگر چیکار داره گازو روشن میکنه غذا هم میپزه  !!

 

مامانی عزیزم منو ببخش من دوست دارم  

 اما من ندارم هر گز هم نمی بخشمت تا صیح  هم بگی من نمی بخشمت ! 

 

مامان ! من که این همه دوست دارم   

نداری و من هم ندارم الهی بری توی جهنم ! اگر هم رفتی اونجا یه طناب هست  

محکم بگیرش.. 

 

(من خوشحال میشم شاید دلش سوخته ...) 

خب مامان... 

 بعد محکم ولش کن بیفتی توی آتیشا بسوزی!!! 

 

(گریه کردم ...نه از وحشت جهنم از وحشت بدون عشق سروش بودن )  

 مامان چرا من رو دوست نداری ؟ بد ترین کار بدم چی بوده؟  

چرا بعضعی وقتها میگی سرم درد میکنه بذار بخوابم؟ 

چرا برام کلی قصه نمیگی شبها و همش لالایی میگی؟؟ 

چرا همش میگی لباست کثیفه برو عوض کن؟

 

خدایا من چه کردم..... 

 

خلاصه این روند با حضور سعید جون یک ساعت ادامه پیدا کرد و اون توی بغل سعید بود  

 

آخر کار بلند بلند صدام کرد و توی بغلم خوابید با همون قصه های خودم  

اما کلی دل خوری! 

خدایا من تا حدود ۵ صبح نخوابیدم از این افکار 

خداوندا عشق این فرشته ی کوچولوی خیلیی فهمیده رو ( ما شا الله ) از من نگیر... آمین .

یا حق!! 

 

 

حس یک مرد که سی سالگی را پشت سر گذاشت !

سلام  .هفته های گذشته هفته های خیلی شلوغی بود. طوری که شبانه روزی مشغول بودم و دور از جون شما حسابی له و خسته !!

چند روزه خیلی دلم می خاست پستی بگذارم و از مریم خانوم به خاطر اینکه علییرغم اینکه من فکر می کردم کامل دستشو خوندم با دعوت از دوستای قدیمی در روز تولدم منو سورپرایز کرد حسابی تشکر کنم.

بعد هم دوست دارم به عنوان یه تجربه بگم گاهی بهتره تلاش برای تغییر موجودیتها و واقعیتها فکرمونو عمل کنیم. بابا گاهی با بد نگاه کردن به یه سری چیزایی که دارن ت,d زندگی به ما کمک می گنن تا چرخ زندگیمون بچرخه اونو از کار می ندازیم  بعد هم که پشیمونی هیچ سودی نداره!

روز تولدم عجب روزی بود و عید قربان عجب عیدی ..............................  

 

در اولین روزهای گذر از سی سالگی من مردی ام که در اوج جوانی نمی توانم به لطف خدا و همه نزدیکانم خود را انسان ناموفقی بدانم! من به لطف خدا  به خودم می بالم که ذره ای از تلاش برای معاش خود و خانواده ام کم نگذاشته ام . من به خود می بالم که در زندگی هرگز اجازه نداده ام حسی به نام غرور بر من راه یابد. من به خود می نازم که حداقل تا امروز فشارهای کشنده زندگی ( مسائل مالی - بدفهمیها -  خستگیها و .... ) را تحمل کرده ام. خدایا شکرت به خاطر خانواده ای که دارم . به خاطر همه چیز. خدایا کمکم کن تا آرامش بیشتری بیابم. الهی آمین

این هم دعایی برای رفع چشم زخم که گاهی به آن اعتقاد پیدا می کنم. بهتره این دعا را بخونید و با خودتان داشته باشید.«ابن عباس» روایت کرده است:
رسول اکرم (ص) پیوسته امام حسن و امام حسین (ع) را به وسیله دعا در امان و پناه خداوند قرار می داد و می گفت:
«اعیذکما بکلمات الله التامه و اسمائه الحسنی عامه من شر السامه و الهامه، و من شر عین لامه و من شر حاسد اذا حسد»
«شما را در پناه کلمات تامه الهی و اسمای نیکویش قرار می دهم، از شر هر چیز زهردار و حیوانات و حشرات سمی، از شر چشم بد، و از شر هر حسد کننده زمانی که حسد ورزد.»
«ابن عباس» گوید: آنگاه پیامبر (ص) روی به ما کرد و فرمود: اینگونه حضرت ابراهیم خلیل الرحمان (ع) برای اسحاق و اسماعیل دعا می کرد و پناهشان می داد.

 راستی مهمترین مشکلات خودم رو هم بگم تا بعدا ببینم چه برخوردی با اونا داشتم . کاهلی در انجام عبادات - بی تففاوتی به ظاهر- کمی پرخاشگر بودن - تحمل کم در برابر بعضی مسائل  والسلام!

عزیزی ؛ مادری ؛ دلسوزی گفت :

 

shif+delet 

    

? are you sure  

yes 

 

ok    

 

!!  for ever