مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

جهنم

وقتی زندگی را جهنم کنی،

خودت زودتر از همه خواهی سوخت....

تولد، دهلیز

بیست و سومین سال در دهلیز،

جشن تولد مریم،

ساده و صمیمی تر از همیشه....


دهلیز مقر قرارهای عاشقانه ی اول،

البته زیرساخت‌ها فراهم‌بود که به نتیجه رسید،

جوانی سالم، عاشق، تحصیلکرده، اهل کار و زندگی...

چقدر از خودم تعریف کردم،.عشق حفاظت، تفاهم و سازگاری می خواهد....

گاهی.....

گاهی 

در یک برش

از زندگی 

یکی 

چیزی


تماااام می شود. 


در کمال بهت و ناباوری...... 


. 




در هیچ برشی از زندگی

تا این اندازه  احساس

شکنندگی و ضعیف بودن نداشنم


خدایم مددی..... 


می ترسم از این حس 

چون یک زنم...... 





جانم



««آرامش است عاقبت اضطراب ها....»» 




دیدار

بابا

دیدار دوباره تو لیاقت می خواست



حس می کنم لایق دیدارم رفیق.... 




یک حبه قند


در حرفهایت

یک حبه قند

بیانداز..... 



شاید حالمان شیرین شود..... 




23 ومین ۲۶

وارد مرحله ی سخت ۲۳ شدیم.

۲۶ تیر


ولنتاین

و

سپندارمزگان 

 را بیخیال


۲۶ تیر




حکایت دل....


شاید آخرین باری که من از آقای خانه

شعری منتشر کردم حوالی بیست و اندی سال پیش بود


به حال و هوای حکایت دل......(شاید یه روزی قصه ی اونو اینجا نوشتم....) 



این روزا سست شده دین من و‌ باورمو

کم‌ می‌ بینم بغلم آدمای محترمو

این روزا دلخوشیام پودر شدن پوچ شدن

جایی هستم که دلم‌می‌خواست به‌هیچ وجه نرمو

این روزا پوول شده ریشه ی سست زندگی

چیزای زیاد میشه قربونی چیز کمو

کجا رفت سفره رنگین مامان ، مهر بابا

یه دل سیر‌ندیدم  خونه ی مادرمو

این روزا می‌گذره‌، فردا نداره تضمینی

ولی باز نمی‌شنوید این حرفای آخرمو

بی خداحافظی از کنار هم میریم یه وقت

می دیم از دست همه‌ی فرصتای مغتنمو



قشگه سخن کز دل برآید

لاجرم بر دل نشیند.....