| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بیست و سومین سال در دهلیز،
جشن تولد مریم،
ساده و صمیمی تر از همیشه....
دهلیز مقر قرارهای عاشقانه ی اول،
البته زیرساختها فراهمبود که به نتیجه رسید،
جوانی سالم، عاشق، تحصیلکرده، اهل کار و زندگی...
چقدر از خودم تعریف کردم،.عشق حفاظت، تفاهم و سازگاری می خواهد....
در هیچ برشی از زندگی
تا این اندازه احساس
شکنندگی و ضعیف بودن نداشنم
خدایم مددی.....
می ترسم از این حس
چون یک زنم......
وارد مرحله ی سخت ۲۳ شدیم.
شاید آخرین باری که من از آقای خانه
شعری منتشر کردم حوالی بیست و اندی سال پیش بود
به حال و هوای حکایت دل......(شاید یه روزی قصه ی اونو اینجا نوشتم....)
این روزا سست شده دین من و باورمو
کم می بینم بغلم آدمای محترمو
این روزا دلخوشیام پودر شدن پوچ شدن
جایی هستم که دلممیخواست بههیچ وجه نرمو
این روزا پوول شده ریشه ی سست زندگی
چیزای زیاد میشه قربونی چیز کمو
کجا رفت سفره رنگین مامان ، مهر بابا
یه دل سیرندیدم خونه ی مادرمو
این روزا میگذره، فردا نداره تضمینی
ولی باز نمیشنوید این حرفای آخرمو
بی خداحافظی از کنار هم میریم یه وقت
می دیم از دست همهی فرصتای مغتنمو
قشگه سخن کز دل برآید
لاجرم بر دل نشیند.....