مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

الاکلنگ زندگی

پارسال این موقع درگیر بیماری سخت مریم 

امسال در یک سطح ملی جایگاه خوب و با سه پیشنهاد جدی در حد معاون وزیر و مدیرکلی مواجهم....

و می دانم که این روزها هم دوام‌ نخواهد داشت...


فردا مسافر آمریکام،

خیلی عجیبه برای خودم!

من در سازمان ملل متحد،

اقامت در....

یک ماه قبل ، فکرش را هم‌ نمی‌کردم...

ممنونم برای این موقعیت‌ها

و آماده ام‌برای هر‌چه مقدر کند خداوند...

خاطره ی صدور ویزا هم‌عجیب بود،

روزی خواهم نوشتش.....

پسرک شعر می گوید.....

سروش اینو نوشته بود

ازش خواستم بده من داخل وبلاگ منتشرش کنم




به چه حق بگویم درک ام کن

مگر چیزی را که کشیده ام کشیده ای؟


به چه حق می گویی ناشنیده بگیر

مگر چیزی را که شنیده ام شنیده ای؟


به چه حق میگویی مرا گوش ده

مگر وقتی درد و دل کردم رنجیده ای؟


به چه حق میگویی مرا ببین

مگر وقتی برایت رقصیدم مرا دیده ای؟


به چه حق میگویی نادیده بگیر

مگر چیزی که دیده ام را دیده ای؟


به چه حق میگویی قضاوت نکن

مگر مثل من آن موضوع را سنجیده ای؟


به چه حق میگویی مرا دوست داری

مگر در عصبانیت و دلخوری دوستم داشته ای؟


به چه حق میتوانم رهایت کنم

مگر در اوقات تلخ رهایم کرده ای؟


به چه حق به تو سخن بگویم

مگر تو گاهی از اوقات و روز، ات به من گفته ای؟


به چه حق تو را ببوسم

مگر در اوج غم و سوگ مرا بوسیده ای؟


به چه حق تو را راه بدهم

مگر تو در قلبت را به روی من گشوده ای؟ 


به چه حق به من میگویی مجنون و دیوانه

مگر چیزی که من حس می کنم را حس کرده ای؟




اشک ریختم با هر بیتش

پسرک با احساس من..... 

یادت نره....


هیچ شبی، شب نمی مونه 

و

هر چه شب سیاهتر شد، صبح زیباتره.... 



می دانم..... 




یادت نره....


هیچ شبی، شب نمی مونه 

و

هر چه شب سیاهتر شد، صبح زیباتره.... 



می دانم..... 




من ارزش دلواپسی از راه دور رو می دونم


من ارزش تلاش برای یک لبخند رو می دونم


و


من در دنبای موازی در گلفروشی ام، هر که را بی منت، بی چشم داشت و پاک کسی را دوست داشت به یک فنجان قهوه و شاخه گلی سفید  مهمان می کنم.. 



خرداد

نزدیک سالگردشه.... 

دلم هر لحظه براش پر می کشه


پریشب خیلی دلم براش پر می کشید

برای هر دوشون


شب وقت خواب با بغضرگفتم

خداجون 

لطفا یه نشونه بفرست و خوابیدم.... 


خواب دیدم که ما داخل خونه قبلیمون

هستیم

مامانم و بابام نشستن

و یکی از اقوام  سعید

به بابام میگه دراون موردی که باهات صحیت کردم

هنوز حل نشده! 


یعد  رو به من گفت

مریم لبریزم، پرم، میشه به بابات بگی درستش کنه؟.... 


از خواب پریدم... 


صبح با طرف تماس گرفتم که واسش تعریف کنم

تقاضای یه صلوات واسه بابام و 

حال دل خودشو بپرسم.... 


موفق نشدم صحبت کنم، پاسخ نداد.... 


مثل همیشه با یه آرزوی خوب گذشتم


بابا دلم برات تنگ شده، می فهمی؟. 


خرداد...... 



22

وارد بیست و دومین سال حضور مریم در زندگیم شدیم....


هرگز به زندگی  با کس دیگه فکر نکردم...

یا بیا، یا میام.....

مریم دلم برات خیلیی تنگ شده 

جند روز بیا و برگرد


_نمیشه، پای سروش امتحانات و 

دلی که زیاد اصراری به اومدن نداره.... 


با خنده میگه پس من میام اگر نیای


توی دلم میگم آره، جون عمت تو هم میای.... 


دو روز بعد ساعت دو عصر 

لوکیشن میدی؟ 

_سر به سرم نذار


چهل دقیفه بعد از تاکسی فرودگاه با چمدونش پیاده شد.... 

چشمام می دید 

مغزم باور نمی کرد


بغلش کردم،،، بوسیدمش،،، با تمام وجود بو کشیدمش... 

بوی عطر زندگی می داد

کمتر از ۲۴ ساعت مهمونم بود اما 

کلی ارزش داشت....... 


داداش مثل کوه واسه خواهرش استواره.... 


بمونی برام سنگ صبورم.... 





به داد من برس

هوا

هوای خاطرات اوست..... 





شهر من، من به تو می اندیشم......

حوالیِ اردیبهشت

بویِ بهشت می آید!

عطر شکوفه‌ها

و خاک باران خورده

هوش از سرِ

رهگذرانِ شهر پرانده

فصل بهار

شوخی بردار نیست

همه را عاشق میکند . . .!



اما 



شهر من.... اردیبهشت شیراز....