-
آسوده بخوابید!
پنجشنبه 8 فروردینماه سال 1392 07:52
3-4 ساعتیه من بیدارم. مریم و سروش و سینا خوابن ! و من خوشحالم که اونادارن راحت استراحت می کنن. دارم به اهنگ برادران منوچهری گوش می کنم که یه جورایی با ما نسبت فامیلی دارن . به همه چیز فکر می کنم . به باران و تولدش - فرهاد و ازدواجش - خودم و شل زدن تو کار مغازه و چکهاش - به علی رضا و مهمونیش - به وحید و طمع سیری...
-
وقتی...
چهارشنبه 7 فروردینماه سال 1392 01:10
وقتی که احساس می کنی همه کاری می تونی انجام بدی وقتی که احساس می کنی توانمندی هات بی حسابن اون وقته که دیگه دنیا تو دست توست همه ی دنیا... الهی شکر....
-
طلاق!
دوشنبه 5 فروردینماه سال 1392 13:45
طلاق هم جزوی از زندگیه ! اینو با خوندن این وبلاگ فهمیدم ! و چه تلخه این جزء نابود کننده ی کل !
-
این روزها.......
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 21:25
این روزها بی خیال دنیا شده ام سعی می کنم کمی بیشتر به من خوش بگذرد این روزها به من کمک کرده عده ای را بهتر بشناسم این روزها را دوست دارم ! راستی خانواده ام را دوست دارم - با همه ی مختصاتش! اثبات خودم را دوری گزیدن از خانواده ام نمی دانم محصول خانواده ام را خودم می بینم که به لطف خدا نه اهل خلافی هستم و نه بی بندو بار...
-
رموز موفقیت در تجارت از زبان عسکر اولادی
شنبه 3 فروردینماه سال 1392 20:26
در سال های گذشته چندین نفر با ثروت های میلیاردی به عرصه های متلف – به طور پر رنگ ورزش- وارد شده اند اما پس از مدتی محو شده اند. این رفت و آمد را چگونه تحلیل می کنید؟ این افراد می آیند و می روند. ما می مانیم. این ها عقبه نداشتند. از کجا آمدند؟ بعد هم ریسک می کنند. ریسک خطر دارد. همانطور که ریسک یک دوره ای منفعت دارد...
-
سال 1392
پنجشنبه 1 فروردینماه سال 1392 06:49
سال 92 هم رسید !! مبارکه ایشالله ! جاتون خالی با خانواده مریم تا صبح خندیدیم و بازی و صفا کردیم ! مریم نوشت : ممنون بابت موزیک وبلاگ عزیزم....
-
تو..
چهارشنبه 30 اسفندماه سال 1391 16:37
تو لایق ستایشی ....
-
کارنامه 91
چهارشنبه 30 اسفندماه سال 1391 12:01
-
می خواهمهای نود و دو!
چهارشنبه 30 اسفندماه سال 1391 11:40
-
نرم نرمک...
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 13:10
هیس....!!!! ساکت .. صدای پاشو می شنوم.. داره میاد بهارو میگم قدمش گلبارون... وقتشه وقتشه که نرم نرمک سفره ی ترمه ای که یادگار مادر بزرگم بود و مادرم به من داد پهن شه هفت پرده ی عشق هفت سین عشقمون رو بچینم کلام خدا رو با بوسه بالای ترمه بذارم آینه و تنگ ماهی تخم مرغ هایی که توسط پسرک وبا دستهای کوچک شش ساله رنگ شدن رو...
-
خدای خوبم عیدی داده....
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1391 12:29
امسال از هر سال با برکت تریم امسال سه سین از هفت سینم آماده است .... من فدای هر سه تا تون....
-
فاجعه
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1391 21:51
وقتی می شنوی یه کلیه 30 میلیون می ارزه ! و کبد شده 350 میلیون ! وقتی هزینه یه شب توی بیمارستان بودن به مرز میلیون می رسه ! وقتی نفست راحت بیرون می اد و خانواده ت از لطف خدا همه سالم هستن باید روزی هزار با خدا رو شکر کنی. اما وقتی می بینی تو شبهای شکوه بازار به اندازه یه بادکنک فروش هم نمی فروشی و دخل 2 شبت باهم به...
-
چرا؟؟؟
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 11:29
چرا یه تکونی به خودت نمی دی دختر؟؟؟ سال تحویل شددددددددددددددددددددددددددددد..........
-
کم خوابی!
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1391 08:58
دیشب خیلی کم خوابیدم این فکرهای لعنتی یه تیکه گوشت سالم بالای صد کیلوی مفت گیر آوردن و دم و پی دارن خودشون و خفه می کنن بسکه من و فکرمو می خورن !! اما خدا رو شکر خانواده م هستن ! حتما کمکم می کنن.
-
لاس با گیلاس (تکرار)
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 19:43
من از گیلاس بیزارم نه اینکه عده ای کام دل از کوچک مطاع خوش نمای عقل زائل کن همی جویند و این آوند داروی خرد را خوار گردان پریشان ساز خاطر را یگانه باعث شادی خود خوانده و جز در پرتو آن خنده را مهمان رخهاشان نمی بینم نه ! هرگز!!! من از گیلاس بیزارم ز آنرو که دهان کودک امید فردایم به اسمش گشته آلوده و برخوردش به یک گیلاس...
-
مانده ام
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 16:36
مانده ام حیران در کار آدمهایی که بر اساس استدلالهای غلط نتایج ناصحیح می گیرند و در نتیجه رفتارهای غلطی از خود بروز می دن و بعد زمین و زمان را در شومی سرنوشت خود مقصر می دانند!! بابا هر دوره ای یک سری واقعیتها و اقتضائات داره کافیه خوب بشناسیش و عاقل باشی و با اونا مچ بشی اونوقته که می بینی که زندگی خیلی هم جیز زشتی...
-
سلام بر بهار زیبا....
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 12:03
-
تردید...
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 01:26
تردید دیوانه ام کرده دو دستگی آزارم میدهد خدایا یک دله ام کن یا این طرف یا آن طرف بام.....
-
....هپی . ! ؟
شنبه 26 اسفندماه سال 1391 01:22
-
آینه..
جمعه 25 اسفندماه سال 1391 01:28
آیدا در آینه قصه های ظهر جمعه و دیگر هیچ.....
-
خداپرستی ( برداشته از جایی)
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1391 16:47
مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود... زیارت عاشورا می خواند. روزه میگیرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ... لحظه ای دلم گرفت ........ در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ... نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ... دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا...
-
تو خوبی...
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1391 14:19
تو خوبی!
-
خدایا یاریم کن...
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1391 00:25
خدایا یاریم کن می خواهم ......... یا خدا کمک .................................
-
عشق یا دوست داشتن؟ ( گرفته شده از جایی!!!)
شنبه 19 اسفندماه سال 1391 00:56
خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به...
-
اسفند؟؟
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 08:34
آی اسفند کجایی و شب عید کجاست !!!؟ بابا عجب حال و روزیه این روزهای من عجب !!! خدایا شکر!
-
زندگی...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 22:30
بخـنــد هــرچـنــد غـمـگینــی بـبخــش هــرچـنـد مـسکینـــی فـرامـوش کــن هــرچـنــد دلــگیــــری زیستــن اینــگــونـــه زیـبـاسـت ... بخنـــد ببخــش و فرامـوش کـــن هــرچـنــد میدانم ... آســـان نــیســـت. بی ربط نوشت:: خدایا ای کاش 24 ساعت ها 48 ساعته بود!!!خیلی وقت کم میارم.
-
finglish!
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1391 10:12
pashimaani soodi nadarad vaghti khodat ba na mahram dard o del kardeh ee ..banoo jaan.
-
ممنون..
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1391 09:35
فقط ممنونم..همین.
-
و گاهی...
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1391 09:31
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود... مریم عزیزم منو ببخش به خاطر بی توجهی به تو عزیزتزینم برایت نامه ای خواهم نوشت ... بلند و پر احساس و حالت را خواهم پرسید عزیزم سرم شلوغ است کار و مسغله ی فکری دارم و هرچه بخواهم آرام حرکت کنم گاهی مرا به جلو هل می دهند به سراغت خواهم آمد آرام و پر حوصله مرا پذیرا باش بهترینم ... امظاء :...
-
کت و شلواری که هرگز پوشیده نشد!
شنبه 12 اسفندماه سال 1391 19:30
داریم از تفریح بر می گردیم بچه ها خواب هستند موزیک مورد علاقه ی من که همون روز رایت شده پخش میشه (ممنون اقای خانه!) در حال زمزمه ام بابا میگن: - فلانی که دیروز به رحمت خدا رفت (خدایش بیامرزد) کت و شلوارش رو واسه عروسی نوه اش داده بود اطو کشی!!!!! همون روز قبل و من دلم کلی گرفت از اینکه اون کت و شلوار هرگز پوشیده...