-
سال نو مبارک !
دوشنبه 1 فروردینماه سال 1390 13:32
سلام . امسال به جای پول از خدا آرامش خواستم ! ایشالله خدا هممونو به ساحل آرامش هدایت کنه !الهی آمین!
-
ممنون....
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1389 10:19
-
یادم باشد...
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 20:18
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان...
-
سال نو؟؟
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 20:12
سال داره نو میشه فکر من و تو چی؟؟؟
-
این دل نوشته ی پارسال من (مریم ) در چنین روزهایی است ...
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 15:54
آیا تا حالا با خودت فکر کردی کی هستی ؟؟ چی می خوای؟؟ اینی که میگن خونه ی تو آیا واقعا متعلق به تو ه؟ ماشین تو... خونه ی تو... با غ تو ملک تو و حتی بچه ی تو؟؟؟ از وقتی به دنیا میای وارد این شهر بازی بزرگ می شی و با زیچه ی اون آرزوهات با خودت بزرگ میشن درس می خونی دانشگاه میری شو هر میکنی ( / زن میگیری ) بجه دار میشی .....
-
ای کاش....
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 12:31
ای کاش هنوز هم بالغم بر کودک و منتطقم بر احساس غالب بود.............
-
مرا چه می شود؟؟؟
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 02:48
شب از نیمه گذشته بسیار خسته ام و خواب از چشمانم گریزان من اهل این همه فکر نبودم!!!!! خدایا یاریم کن.... یا حق!!!
-
اسرار مگو - برای کمی خندیدن! (حکایت طنز)
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 21:33
-
پروردگارا.....
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 15:29
پروردگارا حال ما را به بهترین احوال گردان...... آمین ....
-
لطفا ننو یس!!!!
دوشنبه 23 اسفندماه سال 1389 21:02
-
سروش نوشت ...
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 10:00
مامان؟ جانم! به نظرت من بزرگ شدم دزد بشم (دور از جون) یا برم مغازه ؟؟؟ من!! و بعد..کلی خندیدم و آرزوی یه آینده ی خوب براش کردم..... پ.ن :دلم مثل دلت خونه برادر......
-
سروش نوشت ...
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 18:55
خسته از کارهای خونه کنارش می شینم تا بهش ناهار بدم اون نگاهم میکنه بوسم میکنه دلم پر از شور میشه میگه: مامان شما یه دختر کوچولویی که ماسک مامانارو زدی!!! میگم :چرا این حرف رو می زنی ؟؟ میگه آخه مامان هنوز کوچولویی برای کارهای خونه ... ظرف شستن... مامان شدن ... این جوشهاتم (چند تا جوش روی لپم...) داخل ماسکته ... مامان...
-
و گاهی....
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 01:19
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود... مریم عزیزم منو ببخش به خاطر بی توجهی به تو عزیزتزینم برایت نامه ای خواهم نوشت ... بلند و پر احساس و حالت را خواهم پرسید عزیزم سرم شلوغ است کار و مسغله ی فکری دارم و هرچه بخواهم آرام حرکت کنم گاهی مرا به جلو هل می دهند به سراغت خواهم آمد آرام و پر حوصله مرا پذیرا باش بهترینم ... امظاء :...
-
خدایا....
دوشنبه 16 اسفندماه سال 1389 12:58
خدایا ممنوم از این همه دلیل آرامش خدایا به من فرصت شمارش نعمتهایت را بده که همین تا آخر عمر مرا بس... یا حق!!!!
-
تنهایی....
دوشنبه 16 اسفندماه سال 1389 02:00
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد.... دلا: ای دل تن ها: کنایه به آدمیان بپرهیزدوری کند یا حق!!!!
-
چند سال پیش در چنین روزهایی....
یکشنبه 15 اسفندماه سال 1389 16:26
چند سال پیش فکر وترس و دغدغه های ما نرسیدن به هم بود و امروز از مشغله ی زندگی می گوییم و و قدر هم را نمی دانیم راستی چرا؟؟؟؟ فکر کنم دارم وارد یکی از سخت ترین برهه های زندگیم می شم. راستشو بخاین فکر داره بدجوری منو می خوره . یه حسی مثل سرسام گرفتم . از یه طرف می دونم عاقلانه ترین کار ممکن رو انجام دادم . منکه می...
-
چه خبره ؟؟؟
یکشنبه 15 اسفندماه سال 1389 11:11
ای بابا چه خبره ؟؟ شهر و مردمش شدن مثل فیلمی که روی دور تند داری نگاه میکنی حتی حرف زدند ها هم تند شده بابا عید هم مثل همه ی روزهای خدا دلت بهاری باشه اما من رو دور ه اسلوموشنم این روزا خیلی به خودتون فشار نیارید خبری نیست .... راستی من دوتا از سین های هفت سینم آماده است ...شما چطور؟؟؟؟ پ.ن: حاجی منفی مبهمتو عشقه...
-
منفی مبهم
شنبه 14 اسفندماه سال 1389 12:56
بریده ام خریده ام پریده ام ندیده ام کشیده ام
-
می توانم.....
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 11:00
زانو نمی زنم حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قد من باشد.....
-
بیچاره ترینها... ......
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 19:08
-
سروش نوشت ...
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 01:44
- مامان؟ جانم! - -چه جوری تخم مرغ زیر پای مرغ جوجه میشه و نمی شکنه؟؟ (داخل تلویزیون شنیده بود) خب عزیزم مرغ پر داره نرمه نمی شکنه - پر چیه؟؟چه جوریه ؟؟؟ خب مثل مو هست ..نرمه نمیشکنه ... - مامان میشه لطفا یه تخم مرغ از یخچال بیاری من سرمو بذارم زیر موهام جوجه بشه؟؟ الهیییییییییییییی قربون برم نه مامان..... پ.ن: خوب ه...
-
تاریخهای مهم زندگیمان ...(که یادمان نرود.)
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 00:13
-
پیراهن گلدارم کو؟؟؟؟
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1389 21:43
نکند در جستجوی پیراهن گلدارم که مرا به شادمانی ۷ سالگی ببرد فارغ از تصمیم کبری فارغ از این که بابا آب داد یا نان باقی عمر راسپری کنم ؟؟؟!!!! من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلی چوبی که من و تورو بشونه واسه ی گفتن ه خوبی گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش من این همه دوران خوبی را در کودکی و جوانی طی نکرده بودم و یا ای کاش...
-
آیا؟؟؟؟
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1389 01:05
خیلی ذهنم درگیر است آیا تصمیم درستی است ؟؟؟ خدایا یاریم کن ...... یا حق!! بعدا نوشت : آلبوم جدید قمیشی رو آرام و پر غرور به من کادو کردی و من با عشق شنیدم ممنون......
-
سروش نوشت ...انگشتر عقیق....
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 20:48
یه انگشتر نقره ی عقیق برای سروش خریدم خیلی به دستش میاد و خوشحالم که خوشحاله..... پ.ن: عزیزم وقتی خوب نگاه میکنم می بینم خدا تورا فقط برای دل من آفرید .... و کاش این همه خوبی را ببینم .....
-
سروش.....
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 12:31
خدای من سروش بزرگ شده خیلی بیشتر از سنش هم متوجه است ما شا الله.... دیشب تولد بودیم مامان بابا ی اون دختر کوچولو یه دستبند بهش کادو دادند سروش به من گفت واسه منم می خری؟؟ گفتم مامان شما پسری گفت پس برام یه انگشتر خوشکل بخر بهش گفتم طلا برا آقایون بده از بازار یه نقره برات میگیرم گفت برام بخر این قضیه گذشت و دیشب توی...
-
پینو کیو ....
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1389 17:30
این روزها به جرم راست گویی مجازات می شوی ........ این روزها همه دروغ می گویند اما کسی دماغش دراز نمی شود ....... پس فقط بیچاره پینوکیو.....
-
بازا ر و کار....
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1389 20:52
ا ین روزها سخت درگیر کار ه همسر محترمیم بازار ؛ کلاس درس بزرگی هست به خصوص برای من که خیلی با این دنیا ارتباط نزدیکی نداشتم یه کم چشم و گوشم به حقه بازی ها (ببخشید ) و این مسائل روز بازار باز میشه و اطرافم رو بهتر میشناسم ا ما خب خیلییییییییییییی مسائل که بیشتر فرهنگی هم هست آزارم میده مثلا خانواده هایی که میان برای...
-
فرشته ی مهربون....
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1389 14:15
پسرک مو طلایی من روزی خواهی فهمید که آن فرشته ی مهربانی که با چشمان بسته صدایش می کردی و خواسته هایت را اجابت میکرد مادرت بود.....
-
یه فال از آرشیو گرفتم گریه ام گرفت......
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 01:27
خدا رو شکر.مریم روز به روز داره وضعیت جسمانی بهتری پیدا می کنه . شاید اگه می دونستید مریم چه عمل سختی رو پشت سرگذاشته به هیچ وجه باورتون نمی شد که اون داره به این سرعت بهبودیشو به دست می آره .(الحمدلله ) کسالت من هم یه کسالت جزئیه که قابل بیان نیست اصلا. راستش دلم یه جورایی سخت هواییه . هوای پریدن دور گنبد امام غریب...