-
قراره مطرح شه!!!
جمعه 10 تیرماه سال 1384 17:05
دوشنبه شب منتظر سعید جون و خانواده محترمشون هستیم برامون دعا کنید ....سعید جون آمده رو خط اما پست نفرستاده به وبلاگ ...محتاجیم به دعا..یا حق!!!!!!!
-
آخی !!!یادش بخیر ......
جمعه 10 تیرماه سال 1384 03:39
این شعرو سعید مرداد ۸۲ سروده اما الان......بازم شکر و امید به آینده دستای مهربون تو ، جای بالـش زیر سرم من بودم و تو خـدا ، اینو نمی شـه باورم ! سر تو روی شونمـه غـم دیگه معنی نداره دارم مث یه مـرغ عشق تو آسمونا می پرم کاشکی بمونی پیش من تا نفسـی تو سینه هست کاشکی نگی به من یه روز ، خسته شدم میخام برم یه جوری عاشقت...
-
شعر سعید جون
جمعه 10 تیرماه سال 1384 02:55
یار من رفت از بر من ، مقصـد او جـای دیگر رفتـه او شـاید بیــابد عاشق و شیـدای دیگر باز مـن دلتنـگ اویم گر چه دیدم بی وفایی گرچه می دانم که دارد ،در سرش سودای دیگر رفتـه آن آرام جانم ، کـاش می آمد دوباره تا سکوت دشت دل را پرکـند غوغای دیگر زندگـی شد در نگـاهم تیره و تار از غم او کش او آید که یـابد ، زندگی معنای دیگر...
-
یادمون باشه که سرنوشت را نمیتوان از سرنوشت!!!!
پنجشنبه 9 تیرماه سال 1384 03:30
دوستان این مطالب رو درست 2 سال پیش غیر مستقیم به سعید گفتم ……. سلام ....مطالب رو خوندم الوعده وفا...... اما ببین یه روزی تو خلوت خودت یه کاغذ و قلم بردار از اول ماجرا رو بنویس .....بنویس اصلا چی شد؟ این یارو کیه ؟ ارزش دلبستن . عادت کردن . خواستن .یا حتی فکر کردن داره ؟؟؟؟ با خودت بگو فلانی (راستی چقدر اسمتو دوست داره...
-
نمی دونم......
چهارشنبه 8 تیرماه سال 1384 17:45
سلام ..والا حالا که با هزار تا بدبختی همه چی داره جور میشه ....یه چیزی منو خیلی اذیت میکنه و مردد کرده و اونم اینکه سعید جون یه چند مدته بی دلیل نمازشو ترک کرده و این برا من خیلی کشندست چون یکی از مهمترین دلایل من برا انتخاب ایشون ایمانش و مخصوصا نماز خواندنش بود ..نمیدونم ؟؟؟هرچی هم بهش میگم به خرجش نمیره ..خدا به...
-
نه بابا مشکلی نیست
دوشنبه 6 تیرماه سال 1384 22:53
راستش اگه بخام بگم حرفی رو که مریم خانم گفتن رو من نگفتم که دروغ گفتم ! اما به خدا امشب اونچنان دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت . فکر کنم گاهی دلخور شدن و یه کم دلسرد شدن و دوباره از شدت دوست داشتن سر جای اول برگشتن طبیعی باشه نه!؟ می دونم که خیلی دوسش دارم اما متاسفانه گاهی قدر این دوست داشتنو نمی دونیم . امروز جوری...
-
چی بگم والا؟؟؟!!!!!
دوشنبه 6 تیرماه سال 1384 21:54
سلام به همه دوستای گلم .....این روزا که همه چیز داره با بدبختی جور میشه و من مشغول پروندم ۲ تا پشه مزاحم دیگه هستم ..سعید آقای گل شازده تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازه یادشون امده که ای داد و بیداد که من ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد شدم و .........هـــــــه !!!!!!!!!!!!چی...
-
تیر ماه هم رسید
چهارشنبه 1 تیرماه سال 1384 01:35
سلام علی رغم اینکه کلی کار دارم اما بی بهانه آنلاینم . بالاخره بهار خانومم جای خودشو به آقای تابستون داد و ماه تیر رسید ! توی این ماه وبلاگ ما ۲ ساله می شه و قراره اتفاقای مهمی هم رخ بده .بچه ها خیلی تحت فشارم از همه نظر اما کماکان امیدوار چون مریم رو خیلی دوست دارم !به اندازه آدامس اربیت و تخمک کدومرمری اونم فقط ۱۰...
-
کیا عروسی می آن !؟
دوشنبه 30 خردادماه سال 1384 21:42
سلام بچه ها ! البته الان بیشتر شوخیه! اما انشالله به زودی در آستانه ۲ سالگی سقف مشترک من و مریم خانوم خبرهای خوبی خواهید شنید... اینا رو گفتم که نگید نگفتی ها! خدا کریمه ... هر چند خواهرای های کلاس ! مریم خانوم از خارج از کشور اومدن و همش پالس منفی می فرستند اما ظاهرا اصرارهای هوشمندانه مریم خانوم کم کم داره کار خودشو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 خردادماه سال 1384 01:25
والا پیرو پست قبلی سعید آقا باید بگم ایشون سخت در اشتباهن و من به تک تک افراد سعید خانواده جون به خاطر خوبیشون (ان شالله)و عشق به سعید دوسشون دارم عاشق مامان جون که خیلی هستم …. دوستون داریم …تا بعد…
-
دلتنگ و نگرانم ...
یکشنبه 15 خردادماه سال 1384 22:39
سلام ۲-۳ روزی نه من خونه بودم و نه مریم خانوم. من دورو بر شیراز خودمون بودم که حسابی خوش گذشت و مریم خانوم هم دورو بر کشور خودمون که اصلا بهشون خوش نگذشته ! توی طول سفر کلا جای مریم خانوم رو به قول شیرازیا سبز و به قول بقیه خالی کردم بعد که اومدم آفلاین چک کردم دیدم که مریم خانوم از رفتار من اظهار ناراحتی کردن .......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 خردادماه سال 1384 23:37
سلام بچه ها امروز مامان سعید جون تماس گرفتن خونّ ما و مامانم هم گفتن یه ماه به ما فرصت بدید چون خواهرم داره برا یه ماه مهمون ما میشه ...ان شا اله تابستون خوبی داشته باشیم و ختم به عقد من و سعید شه ..یا خدا....این قسمتم برای شیدای عزیز:: شیدا جون من نمیتونم داخل بلاگت نظر بدم یا واقعا نمیشه عزیزم ؟؟؟لا اقل ایمیلتو بهم...
-
این قسمت پشه پرونی......
جمعه 6 خردادماه سال 1384 02:17
سلام ؛ بازم شبای تابستون و بی قراری برا فرداها و یا خدا خدا کردن ، نمی دونم چکار کنم از یه طرف فشار خونوادم برا خواستگارا و از یه طرف من و سعید و وضعیت اونو و اجبار برا مطرح کردن دوباره ..یا خدا!!! فقط برامون دعا کنید چون قراره شنبه باز مطرح کنن مامان سعید ، قراره زنگ بزنن….آخ که چقدر مامان سعید رو دوست دارم و از...
-
هنوز هستم محکمتر از قبل ....
چهارشنبه 4 خردادماه سال 1384 00:48
سلام بچه ها. ببخشید که مدتها نتونستم آنلاین باشم . راستش یه روز که مریم خانوم به ظاهر به نیت امتحان من گفت داره می ره خونه بخت به معنای واقعی کلمه داشتم قالب تهی می کردم . پس مطمئن باشید که حداقل از جانب من هنوز این رابطه با شدت بیشتری از اول ادامه داره ! اما مشکلات یه حدش طبیعیه یه حدش هم ناشی از کم صبریها و بچگیهاست...
-
حیف اون روزای خوب !!!!
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1384 02:51
حیف اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن ... با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن.... ما میخواستیم یه شبه .. ره صد صاله بریم ... برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم ... ه!!! .....
-
امن نیست....
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1384 02:30
همین و بس بدون شرح .........یا حق!!!!!!!۱
-
با سلام...
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1384 02:19
یا خدا سعید داره بازم به خودش فشار میاره و من بد جوری نگرانشم ...هفته آینده پروندشو باید به یه دکتر خوب نشون بدم ...نمیدونم چی پیش بیاد نگرانم ..و با ذکر این که مدتهاست نه سعید و دیدم نه صداشو شنیدم..و در جواب دوستای گلم نفیسه و شیدا جون باید بگم دیوار ایراد گذاشتن رو جونای بخت برگشته مردم هیچ وقت کوتاه نمیشه .....یا...
-
ما هنوز....
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1384 06:50
سلام به همه دوستان عزیزمون ..باید بگم که ما هنوز زنده ایم و شکر نفسی میکشیم و در خم یک کوچه !!!!!! والا این روزا فکر کنم روزای اوج در گیری من با خوانواده به خاطر خاستگارام باشه برام دعا کنید ..سعید خوبه و سلام میرسونه اما کلی در گیر کار..اگر کسی دیدش سلام منو هم بهش برسونه !!!!خب دوستون داریم ..مثل همیشه التماس دعا...
-
توکل به خدا!!!
دوشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1384 21:30
والا من و سعید آقا مشکل زیاد داریم و چون ارتباطمون خیلی خیلی کمه نمیتونیم اونارو حل کنیم و روی هم میمونن ..عملا این روزا نه ما همیدیگرو اصلا میبینیم و حتی ارتباط تلفنی داریم و من تند تند در پی رد کردن خوستگارای سمجم !!!که دست از سرم بردارن و راه رو برای ورود شازده سعید هموار کنم ....برامون دعا کنید ..یا حق!!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 اردیبهشتماه سال 1384 20:17
دوست عزیز ما شیدای عزیز !!از ما رنجیده خاطر شدن و این ما رو خیلی ناراحت میکنه ..شیدا جون داخل بلگتون نمیتونم نظر بدم عزیزم نمیدونم چرا قسمت نظرات باز نمیشه ...ازت میخوام بیای و واضح برام بگی چی شده عزیزم !!!حال سعیدم یواش یواش رو به بهبودیه و از این بابت کلی خوشحالم و همه عزیزانی که اونو دعا کردند رو سپاسگذار...دوستون...
-
خدا را شکر
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1384 01:56
سلام . خدا رو شکر به تجویز یه دکتر دیگه من نیاز به عمل جراحی ندارم و می بینید که الحمدلله اینقدر حالم خوبه که بتونم پای سیستم بشینم و تایپ کنم . امیدورام خدا به همه ما سلامتی عطا کنه که از هر نعمت دیگه ای بهتره . از مریم خانوم هم که این چند مدت به تنهایی بار وبلاگ رو به دوش کشیدن حسابی ممنونم .
-
خاطره هامون!!!!!!
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1384 22:52
دوست عزیزی از ما در مورد خاطره هامون پرسیده بودن ...باید بگم جریان هتل یه جشن عمومی بوده با حضور اکثر بچه های دانشگاه و این که برا من و سعید قشنگه برا اینه که اون شب به خاطر حضور همدیگه خیلی بهمون خوش گذشت ....یادش بخیر عصرای تابستون ما قرارمون داخل کتابفروشی بود برا خرید کتاب ..تورو خدا نخندید بهمون بگید بچه مثبت چون...
-
یا خدا!!!!!!!!
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1384 21:12
دکتر به سعید گفته احتیاج به عمل داره ..برامون دعا کنید ..دوستون داریم ..یا حق!!!!
-
شعر سعید خوبم ......
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1384 00:02
در دلم در این شب سرد، یک عالمه خورشید دارم یک عالمــه امیـد در دل ، بی اندکــی تــردید دارم روییده در دل مریم عشق ، من یک گلستان شوق هستم می دانــم او مــی آید آری ، چـون بر خدا امید دارم
-
برامون دعا کنید...
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1384 23:54
سعید عزیزم مریضه !!!و من یه دنیا غصه دارم دلم خیلی شور میزنه و وقتی تنهام اشک از چشمام بند نمی یاد ....خدا خودش کمک کنه یا خدا برامون دعا کنید سعید استراحت مطلق داره و یه مدت نمی یاد رو خط و با یه حسادت مردونه قابل احترام دوست نداره منم بیام که نمیام ...فقط گاها میام از دوستای خوبمون کمک بخوام ..التماس دعا یا حق!!!
-
سخت دلتنگم !!
جمعه 26 فروردینماه سال 1384 13:47
منم سخت دلتنگ روزای هتل ....و بیمارستان و بیرون رفتنای عصرای تابستون و روزی ۱۰۰ بار دوست دارم گفتنم و هنوزم پایبند تو اما تو چی سعید؟؟؟؟؟؟نمیدونم دعامون کنید..یا حق!!!
-
به یه دوست!!
پنجشنبه 25 فروردینماه سال 1384 20:45
دوست عزیز (شدای عزیز!!!)و همراه مهربون ما (مای سابق!!!و من و اوی امروز!!!) از ما خواسته بودن براشون بگیم ماجرا چی شده ...اما جز وبلاگ زیباشون که ظاهرا اجازه نظر دهی هم نذاشتن آدرسی دیگه نداشتیم ...همین قدر بگیم که ما داریم به طور جدی از هم جدا میشیم ..چون سعید آقا کار دلخواهشونو بدست آوردن و تمام بهونه گیریهای این مدت...
-
شعر سعید ........هــــــه!!!!
پنجشنبه 25 فروردینماه سال 1384 15:02
من به سر منزل احساس سفر میکردم هر دم از رنگ و ریا حذر میکردم راهب صومعة دلکده ها من بودم نقشة دلبری از یار ز بر میکردم از دلم راه رهایی زمن آموخته ام زدلم من به وجود تو سفر میکردم “13/1/1376”
-
امام زمان !!!می شناستش؟؟؟؟
پنجشنبه 25 فروردینماه سال 1384 00:27
تقدیم به آقا امام زمان : ای معنی عشق و وفا ای اسوة جود و سخی ای سرمد اهل صفا فرزند پاک مرتضی لطفی نما و رخ نما بر مجمع شیدای ما ای مهدی هر جاهلی هم عاقلی هم عادلی ای سرور هر خوشدلی ای مولای هر صاحبدلی لطفی نما و رخ نما بر مجمع شیدای ما ای صاحب دین وزمان ذکرت نگنجددر جهان ای نقشت از چشمم نهان جویم تورا در هر مکان لطفی...
-
حیـــــــــــــــــف!!!!!!!!!!!
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1384 20:38
هـــــــه!!!!حیف این زندگی که میتونست خوب سر بگیره ..فقط همین ..خداحافظ همه عزیزان شاید برای همیشه !!!!!!!!!