مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

مریم و سعید و سروش و سینا زیر یک سقف

وإن یکاد الذین کفروا لیزلقونک بأبصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون إنه لمجنون وما هو إلا ذکر للعالمین

سیمرغ من کیست؟؟؟؟

 دانای خردمندی است که در گاه اضطرار از من غافل نمی شود و مرا زیر پرو بال خود می پروراند، از جنس داستان زال! سیمرغی که یزدانی است چون سیمرغ رستم و نه  اهریمنی و از جنس سیمرغ هفت خوان اسفندیار!!

کاش سیمرغهامان یزدانی باشند نه اهریمنی!

سیمرغ یزدانی ما ، آنانی نیستند که سام وار ، زال سپیدموی را در میان بیابان غفلت ، به حال خود رها می کنند،

سیمرغ ایزدی ما ، خردورز مهرپیشه ایست که بی چشمداشت راه رهایی را به ما می آموزد و به آشیانه ی خیر خواهی اش رهنمونمان می سازد ، مرهم زخمهای ماست ، التیام بخش کینه های وجودمان است!

 سیمرغ اهریمنی ما را می شوراند ، زخم کهنه مان را نو می کند ، ما را به فنا رهنمون می سازد .....


کاش آنان را که راهنمایی می کنیم ، رستم صفت باشند نه اسفندیار خو!بعضی آدمها از جنس اسفندیارند که چون هفت خوان را می گذرانند راهنمای خود را می کشند ، و جمعی دیگر از عیار رستم که راهنمای خود را به پادشاهی مازندران می رساند.

شعله در بازار

این هم مغازه ای ما از اون آدمهای عجیبه ! اون تیپ ادمهایی ایی که از یه دروازه رد نمی شن ولی از سوراخ سوزن راحت رد می شن! مدتی قبل این دوست ما با کارگرش که اتفاقا من هم خیلی دوستش دارم دچار درگیری شدن. البته با آبروداری سعی کردن کسی این قضیه رو نفهمه ، ولی از اونجایی که هیچ ماهی پشت ابر نمی مونه یه لحظه من متوجه شدم که کار به جای باریکی کشیده!

کارگره توی انبار دوست ما پیت نفت و کبریت رو به قصد تهدید  توی دستش گرفته بود. سعی کردم به اون نزدیک بشم و از خطر چنین اقدامی آگاهش کنم. توهین کرد! پرخاشگرانه به من که می خواستم مانع از به آتش کشیدن خودش و انبار توسط اون بشم، تهمت می زد که تو می خوای خودت رو نشون بدی و  منو نمی فهمی و بد قضاوت می کنی و .....................


مشکل این بود که صاحبکار خوب بهش حقوق نمی داد، باهاش خوب رفتار نمی کرد و ............. و تا حدود زیادی هم حق با کارگر بود! صاحبکار چند بار تعهد داده بود که به حقوقش احترام بگذاره و به درخواستهای به حقش اهمیت بده اما زود فراموش کرده بود .

کارگر هم بی گناه نبود!! سرکشی می کرد ، بی احترامی می کرد ، به توقعات صاحبکارش بی تفاوت بود ، زیادی در مغازه ی این و اون تاب می خورد....

باهاش از سر محبت صحبت می کردم  و اون تهمت می زد! می گفتم این کارت به خودت و یه بازار لطمه می زنه ، فکر نکن فقط خودت و صاحبکارت آسیب می بینید ، هر کسی به نوعی با شما و این بازار مرتبطه  هم می سوزه توی این شراره ها!  می گفت ادعات می شه ! من هم قد تو توی بازار کار کردم !!! من می خوام حقمو بگیرم از این صاحب مغازه و تو نمی گذاری! تو گارگری نکردی که بفهمی . اصلا زندگی و کار خودمه به تو چه !!برو گمشو اگه می خوای حرمتت حظ بشه ! تو فقط یه هم مغازه ای بودی و دیگر هیچ !! و از این حرفها ......

اما من چون می دونستم این کارش ناشی از فشاریه که روش بوده ، سعی می کردم بفهممش و ببخشمش. به خصوص که برادرش هم اخیرا توی محیط کار خودشو و خونواده شو آتیش زده بود و جالب بود که نگاه روشنفکرانه و مثبتی به این قضیه داشت ........ وقتی یه کار منفی قبحش می ریزه ،این خطرناک ترین حالت ممکنه !


پایان اول :

کارگر احساس قدرتش رو توی عملی کردن فکرش می دید! هر چی دیگرون باهاش صحبت می کردن کارگر کله شق پرخاشگرانه رد می کرد. کبریت رو زد! آتش خشم اون کل بازارچه رو سوزوند. یک کارگر سوخته رو هیچ آدم نرمالی به کار نمی گرفت . عمری ناله و نفرین اونهایی که زندگیشون رو این آتش سوزی تباه کرده بود باهاش بود. صاحبکار با بیمه آتش سوزی بعد از اندکی شوک زندگیش رو بازسازی کرد و کارگر جدیدی گرفت ولی با تامل بیشتر و از جنس کارگرانی که اهل آتش بازی نباشند!!! اما همیشه هم این احساس با او بود که چرا کارگر اول به او فرصت ساختن و جبران را نداد!

پایان دوم:

بهش زمان دادن. با خودش فکر کرد. روحیه شو بازسازی کرد. نشستن مثل 2 تا ادم عاقل با صاحبکارش صحبت کردن و فکراشونو یه بار دیگه به هم نزدیکتر کردن . دوباره محیط کار شکل خودشو گرفت . اول حرف از حق کبریت و پیت نفت می زد ! یعنی هر وقت دلش بخاد کارگاه رو به آتیش بکشه ! اما بعد به ابن نتیجه رسید که کوتاه بیاد چون درخواست نشدنی بود، صاحب کار هم تا حدود زیادی به خودش اومده بود ، این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود! هر چند بیمه ی آتش سوزی داشت و خسارتهاش کامل بر می گشت ، اما در دلش کارگری رو که سالها کنارش کار کرده بود دوست داشت ! الان مدتیه دارن کنار هم خوب کار می کنند و از اون روزهای سیاه جز خاطره ای و درسی چیزی در دل و یاد اونها نمونده............

خواب...

 

 

 

تصادف 

 

گل 

 

محبت  

 

انکار من 

 

.... 

 

تمام.

گپی در بهشت ....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دوست دارم ( گروه هفت)

دارم از تو دور می شم

داره تنها می شه قلبم

می دونم نبودن تو

جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده

بعد دل شکستن تو

یه اتاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو

 منو فکر رفتن تو

دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

قدم می زنم .... ( برای مریم)

مسیری به جز تو بلد نیستم
هنوزم نمیشه ازت دور شم
میدونم که خیری تو برگشت نیست
نمیخوام که یک روز مجبور شم
نمیخوام بدونم تو حس می کنی
که من مردِ تنها شدن نیستم
بهای حضورت غرورِ منه
تو فکر خودت باش من نیستم
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساسِ ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه

چنان گم شدم بینِ اون قصه ها
که تو فکرِ پیدا شدن نیستم
تو رفتی ولی خونه باور نکرد
هنوزم تو هستی من نیستم
دَمِ رفتنت گرچه می سوختم
نمیخواستم حس کنی سوزمو
نه تنها خودت هیچکس هیچوقت
نمی فهمه احساس اون روزمو
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساس ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه

بودن....

بیش از ده سال از عمر وبلاگ و عشق من و مریم گذشت !! به همین سادگی!! 2 نفر بودیم جدا و حالا 4 نفریم باهم !! ماشالله !!!

راستی جوونا فکر نکنن این چهار نفره شدن و ماندن ساده بوده ها!! نه !! اصلا! بابا صبوری ، گذشت و عشق میخاد در حد تیم ملی! یا حق!


در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!

با این جدایی نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار!!

شاملو

سی ساله!!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یارب ........... (فی البداهه و بدون تغییر )

یارب من از بی حرمتیهایش گذشتم

دل را به لطف و پاکی و صدق تو بستم

دلسوزی و همراهیم خواند قضاوت
تا کار را خارج کند از فکر و دستم

کارم به تو چون واگذارد دلخوشم من

چون آبرو دارم ،و مومن بر تو هستم

یارب من از آن دودمان پاره پاره

کردم حذر در درگه لطفت نشستم

آنها که می سوزند و هریک در حضیضند

از شعله های جهلشان من خوب رستم

من بودم از جنس همان اهل جدایی

گر رشته ی دل را از آنها می گسستم

اما خدا را شکر امیدم واقعی بود

من نقش کوچ و کینه را در دل شکستم...