| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلتنگم
برای خیلی روزها
خیلی چیزها
خیلی لحظات
دل
تنگم.....
قاعده ی باری:
اینقدر ورق های زندگیم رابهم نریز.! حکم همان دل است...همیشه !
با بدان کم نشین که درمانی خو پذیر است نفس انسانی
طلب صحبت خسان نکنی تکیه بر عهد ناکسان نکنی
که نکرده است خس وفا با کس سگ بگاه وفا به ازنا کس
گر رخ ناکسان نبینی به با خسان هر چه کم نشینی به
زانکه نا کس زدد بد تر باشد راست خواهی ز بد بد تر باشد
گر چه نیکی بدان کنند بدت کم کند صحبت بدان خردت
بد، بد است ارچه نیکان باشد سگ، سگ است ارچه پاسبان باشد
پای در کش ز هم نشینی شان دیده بر دوز تا نبینی شان
با بدان کم نشین که صحبت بد
گرچه پاکی تورا پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را
تکه ای ابر ناپدید کند
----------------
«بیاموزمت کیمیای سعادت / ز هم صحبت بد جدایی جدایی»
* ای نیک با بدان منشین هرگز / خوش نیست وصله، جامه ی دیبا را پروین اعتصامی
* من ندیدم سلامتی ز خسان / گر تو دیدی، سلامِ من برسان سنایی
* با مردمِ زشت نام همراه مباش / کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد سعدی
* اندر این ره، صدهزار ابلیس آدم روی هست/ تا هر آدم روی را زنهار که آدم نشمری! سنایی
* چون بسی ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست مولوی
* «یار بد بدتر بود از مار بد / تا توانی می گریز از یار بد
مار بد تنها همی بر جان زند / یار بد بر جان و بر ایمان زند» سعدی
* زینهار از قرین بد، زینهار / و قنا رَبّنا عذابَ النّار سعدی
* یار بد مار است هین بگریز از او / تا نریزد بر تو، زهر آن زشت خو مولوی
* «دوست مشمار، آن که در نعمت زند / لافِ یاری و برادر خواندگی
دوست آن باشد که گیرد دستِ دوست / در پریشان حالی و درماندگی» سعدی
* با بدان کم نشین که بد مانی / خوپذیر است نفس انسانی سنایی
* صحبت ابلهان چو دیگ تهیست / از درون خالی از برون سیهیست سنایی
* همه کار تو باد با عقلا / دور بادی ز صحبت جهلا سنایی
* نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد / بهتر آن است که با مردم بد ننشینی حافظ
* مکن با بدآموز هرگز درنگ / که انگور گیرد ز انگور رنگ از نفایس
* هم نشین تو از تو به باید / تا تو را عقل و دین بیفزاید مولوی
* «منشین با بدان که صحبت بد / گر چه پاکی، تو را پلید کند
آفتابی بدین بزرگی را / پاره ای ابر ناپدید کند» سنایی
* «پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت مردم شد» سعدی
* هست تنهایی به از یاران بد / نیک چون با بد نشیند بد شود مولوی
* با اهل هنر گوی گریبان بگشا / وز نااهلان تمام دامن درکش حافظ
* شرف نفس اگر همی خواهی / با فرومایه قیل و قال مکن ابن یمین
* با فرومایه روزگار مبر / کز نیِ بوریا شکر نخوری سعدی
* ز ناجنس بگریز اگر آفتاب است / تو را سایه خود بس، اگر یار خواهی
* ای گل، به دستمال هوس پیشگان مرو / مگذار تا ز دست تو این رنگ و بو رود
* اگر خصم جان تو عاقل بود / به از دوستاری که غافل بود
* از هم نفسی که رنج دل خواهی برد / حقّا که هزار بار تنهایی به
* مصاحب نباید مگر بهر راحت / چو زو رنج بینی نیاید به کاری
* مکن هم نشینی به هر بدسرشت / که دزدد از او طبع تو خوی زشت
* طلب کردم ز دانایان یکی پند / مرا گفتند: با نادان مپیوند
* صحبت اشرار مایه ی شقاوت است و مخالطتِ اخیار کیمیای سعادت. کلیله و دمنه
* دوستان به زندان به کار آیند که بر سر سفره همه ی دشمنان، دوست نمایند. سعدی
* هر که با بدان نشیند هرگز روی نیکی نبیند. سعدی
* هرکه با رسوا نشیند عاقبت رسوا شود ؛ تنهایی به ز هم جالس بد قابوس نامه
* دوستی جاهل به دوستی خرس ماند.
* با بدان سر مکن که بد گردی.
* «گر نشیند فرشته ای با دیو / وحشت آموزد و خیانت و ریو [نیرنگ]
از بدان جز بدی نیاموزی / نکند گرگ پوستین دوزی» سعدی
فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست
عشق که نباشد ، دل کینه تراوش می کند. اصلا همه چیز دست به دست هم می دهند تا تصویری منفی از دنیا برایمان ترسیم کنند و همه ی وجودمان منفی می بافد .
چه سخت است تحمل دل کینه توز و بدبین!! خدایا دلم را پر از صفا و مهر کن !
می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.
هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.
چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم
نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد
و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.
با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.
اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.
نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.
همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.
آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.
گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
.امام على علیه السلام ( ـ درباره عظمت خدا ـ ) فرمود : فرمان خدا حتمى و حکیمانه است و خشنودى او ایمنى و رحمت است، با دانایى حکم مى کند و با بردبارى مى بخشد (مى آمرزد).
INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا
I dreamed , I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
God asked?
خدا گفت :
So you would like to interview me !
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشید...!
God smiled ,
خدا لبخند زد.
My time is eternity.
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟؟
What surprises you most about human kind ?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟؟
God answered :
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood .
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again .
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money .
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
and then ,
و بعد
lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future,
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present ,
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،
And not the future .
نه در آینده
That they live as if they will never die ,
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived .
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while .
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked :
بعد پرسیدم
As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn?
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
کرد
but they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.
T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most,
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
but is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
, and it takes many years to heal them.
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o learn that there are persons who love them
dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing,
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently.
اما آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
همیشه!!!
امروز طی 4 مرحله از خودمان خوشمان آمد!!!
1)این روزها مریم دچار سو ء تفاهمی شده بود و من مردانه تقصیر او را بخشیدم و یا رویی گشاده در جشن روز مردش حاضر شدم !
2) موتور دوست داشتنیم را برادری که عاشقشم ولی به خاطر اینکه بی غل و غش از او می خواهم جدی تر به زندگی فکر کند ، از من ناراخت شده !!! به یغما داد ولی ذره ای نه خشم گرفتم و نه از او آزرده خاطر شدم ! اصلا گناهی ندیدم که ببخشم !
3) برادرم که از غمش غمگین و از شادیش شادم ، در حالی که در برابر انسان نادانی می خواست واکنش نشان دهد ، سعی در آرام کردنش داشتم که ( به هر دلیلی !!) با من تحقیرآمیز برخورد کرد ولی من سعی کردم ذره ای ناراحتی از او به دل نگیرم !
4) به اشتباه گمان کردم که برای عزیزی آسیب دیدگی پیش آمده - از قضا آن عزیز هم به دلیل تلاش من در بقای زندگیش به شدت از من بیزار است - گوسفندی نذر سلامتیش کردم !! و یعد که دیدم خدای را شکر سالم است به شدت خوشحال شدم ! و جالبتر اینکه آن عزیز اصلا برخورد مناسبی با من نداشت ! خدا کند زندگی برقرار و خوبی داشته باشند ما و احساس و واقعیتمان قربانی شویم چه باک !!!
راستی این نوعی ابراز احساس بود نه نمایشی زندگی کردن ها!!
خدایا شکرت به خاطر همه ی همراهیات و خوبیات و گذشتات!! و به خاطر دل مهریونی که به همه ی ادمها دادی!
حتی
به ایوان هم نمی روم
وحتی
دیگر انگیزه ای برای کشیدن
انگشتان
بر پوست کشیده ی شب
هم
نیست
نیست
نیست .......
بابا می گفت : وقتی حرف می زنی مردم کلامتو می شنون کسی دلت رو نمی بینه !!! پس سعی کن دل و زبونت یکی باشه ! اما این روزها نبود ..بابا اعتراف میکنم ....زبانم نیش داشت و دلم بی کینه بود....ببخش معلم!
قصه ی این روزهای من
این است :
شده ام یک معادله و چند مجهول !!!
از هیچ راهی قابل حل نیستم !