-
سلام..
شنبه 25 خردادماه سال 1387 02:46
نمیدونم چرا دیگه اینجا احساس امنیت ندارم ......دلم به اینجا خوش نیست ...گند زدی به همه چی جناب حسود....احساس میکنم یه جفت چشم ناپاک به این خونه ئ مقدسه ....پس دیگه از زندگیمون و دلم نمینویسم و برمیگردم به خونه تنهاییم ......راستی تورو خدا عزیزای مهربونی که ناراحتی روحی دارن لطفا عقده های روانیشونو وقت کامنت گذاشتن تو...
-
اگر میدونی ثوابه.....!!!!!!!!
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 20:03
سلام به همه عزیزان.... یه سری سوالات داشتم که اگر هر کدام از شما خوبان من رو راهنمایی کنید یک دنیا ممنونتونم ... ۱ - برای کم اشتهایی یک بچه یک و نیم ساله چه پیشنهادی دارید؟؟؟ ۲- اگر بچه با این سن همش بگه ترسیدم شما پیشنهاد میکنید ببرمش پیش یه روانپزشک کودک؟؟؟؟ ۲- روابط من و سعید فکر میکنم بیش از حد صمیمیه شما فکر...
-
روزهای سخت ...
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 01:40
سلام دوستان . اول تبریک قهرمانی پرسپولیس عزیز! دوم یادآوری اینکه آقای خامنه ای به شیراز سفر کرد ولی نه معجزه ای رخ داد و ارزانی پیدا شد و برنج هم کماکان ۳-۴ برابر قیمت قبل کیلویی سه چهار هزار تومان است ! سوم اینکه این روزها خیلی سخته دعام کنید !! چهارم اینکه خوشحالم که مریم یه کم خوشحاله !! چهارم اینکه سروش عزیز شیرین...
-
بی بهونه فقط سلام......
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 00:30
سلام به همه شما مهربونها من بازم برگشتم مگر میشه آدم از خونه و زندگیش رخت ببنده و بره اینجا هم یه جورایی خونه منه حتی اگر مسافرت طولانی باشه بازم بیشتر دلتنگه خونه ای ....... خدا رو هزار بار شکر میکنم که راههای تازه ای جلو روی من و سعیدم باز شده ....خدا رو شاکرم که راز و نیازهام با اون بی جواب نموندن و من باز هم دارم...
-
نوشتنم درد میکند........
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1387 02:20
ذهن من آبستن یاوه شده ...و حاصل نوشتن این روزهای من جز یاوه چیزی نیست ..پس تا تولد نوزادی دلخواه از این ذهن ...یاحق!!!!!!!!«««اما سعید براتون مینویسه ..»»»
-
دغدغه ها ...
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1387 00:15
من ( سعید ) هرگز از دسته 2 بودن درجه 2 بودن نفر دوم بودن و .... خوشم نمی اومده و برام تحملش ممکن نبوده . به لطف خدا وضعیت معیشتیمون مشکلی نداشت ( البته الان به خاطر سرمایه گذاری غلط شرایط تغییر کرده !) اما مهمترین دغدغه ی من فرداهاست که مبادا سروش جلوی سر و همسرهاش احساس ضعف کنه .... بی خیال توضیح بیشتر شاید باعث یه...
-
در شهر ما چه می گذرد
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1387 02:34
دوستانی که از قضایا مافیای ضمین خواری شیراز بی خبرند ( باند حائریها نبی زاده مسعودی اقبالی فاتحی و .... ) بد نیست سری به سایت استاد عبداله شهبازی بزنند که صددر صد مطالبش از نظر بنده مطلع صحیح است.
-
yade ayami....
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1387 14:23
een marboot be yeki dige az webloghamoone albate male salha pishe vaghti ke saeed taze mano dide bood bekhounid va be tedade nazarat tavajoh konid ..jalaebe na??? چهارشنبه 25 تیر ماه سال 1382 تردید ! تردید و باز هم تردید! یک سو منطق . سوی دیگر احساس . تابع کدام یک باید بود؟ تلفیقی از این دو یا هیچکدام !! تا آنجا که...
-
va ma.....
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1387 14:16
va ma ham chenan dar kham aan kooche eem !!!!!!!!!!!ke che konim ba khaneye koochakeman..ya hagh
-
محتوای مطالب
جمعه 9 فروردینماه سال 1387 11:04
از نظر من بهتره وبلاگ رو از نظر محتوا تقویت کنیم هر چند این وبلاگ بیشتر وقایع نگاری روزهای زندگیمونه . بیشتر درباره ش فکر می کنیم و حرف می زنیم !
-
الهی شکر.....
جمعه 9 فروردینماه سال 1387 00:12
سلام خیلی حرف داشتم که براتون بزنم اما حیف که فرصت نشد خب در هر حال دوستون دارم و عید همتونم مبارک ...یاحق!!!!!!!
-
سروشم یه کم کسالت داره
پنجشنبه 8 فروردینماه سال 1387 10:48
سلام بچه ها . سروش یه کم سرما خورده و شب عیدی حال من و مریم گرفته است . تو رو خدا دعال کنید سروش زودتر خوب شه . راستی دو تا جوجه هم براش خریدم خیلی دوست داره بچه م !!
-
سال نو مبارک
سهشنبه 6 فروردینماه سال 1387 09:20
نرم نرمک می رسد فصل بهار... سلام دوستان ما ( من و مریم و سروش ) از صمیم قلب فرا رسیدن بهار رو به شما تبریک عرض می کنیم !
-
خسته ام....
چهارشنبه 22 اسفندماه سال 1386 22:19
سلام بچه ها ! دارم از در مغازه پست می گذارم . خیلی خسته ام . خستگی بازار شب عید که زیاد هم خوب نیست و علاوه بر اون فشار قسط و مسائلی از این دست و همچنین این که زمان زیادی رو نمی تونم کنار مریم و سروش باشم خسته شدم حسابی دعا کنید آرامشم برگرده! یا خدا!
-
شیرین کاریهای سروش
دوشنبه 6 اسفندماه سال 1386 10:21
سلام دوستان . سروش و مامان خانمش خونه هستند و من سر کار ! این روزا سروش قربونش برم خیلی شیرین تر از قبل شده . سروش مثلا یاد گرفته بگه بابا آب داد جوجو توپ گل و .... صدای چند تا حیوونم در می آره ! امیدوارم خدا همه بچه ها رو برا پدر و مادرشون و سروش رو برا من و مریم جون حفظ کنه.
-
به همین کوتاهی....
سهشنبه 30 بهمنماه سال 1386 12:36
چقدر فاصله اینجاست بین آدمها.......!!!!!!
-
بی بهو نه ......
دوشنبه 29 بهمنماه سال 1386 15:13
سلام .. هیچ بهونه خاصی برا نوشتن نیست به جز یه کم از مریم براتون گفتن دوستای عزیز مهربونم که حوصله ندارن لطفا این یه پست رو بی خیال شن..... اول از همه روز عشق رو به سعید خوبم تبریک میگم و آرزوی بهترین هارو برا زندگیمون دارم و ازش میخوام منو ببخشه چون براش هیچی نخریدم .....میدونید روش من تو زندگی با سعید یه روش کاملا...
-
Happy Valentine!!!!!
پنجشنبه 25 بهمنماه سال 1386 18:30
روز عشق خارجکیها بر مریم خانم جون و آقا سروش گلم مبارکه انشالله !!
-
خسته ام....
شنبه 20 بهمنماه سال 1386 15:53
خسته ام از تکرار مکررات ...... امیدوارم که بتونم با یه تغییر و تحول تو برنامه روزانم خودم رو از این خستگی آزار دهنده نجات بدم .....همه چی تکراری شده و هیچی جذاب نیست..راستی ما آدما قصد داریم به کجا برسیم با این همه تلاش؟؟؟؟؟ اما خب تا شقایق هست زندگی باید کرد..........یا حق!!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 بهمنماه سال 1386 18:47
اینم جدید ترین شعر سعید ..چند و چون قضیه با نویسنده.... ببین که شرح نامه ات مرا کجا کشانده است ز چشمهای خسته ام قرار و خواب رانده است من آن پریش خاطرم که بی قراری دلم دوباره برقرار شد ز نامه ای که خوانده است امید عشق زنده شد ولی هراس ماندنی است دلم نگو که حق خود ز زندگی ستانده است به پایمردیش قسم که تشنه محبتی است که...
-
فقط یادی از گذشته......یادش به خیر....
جمعه 12 بهمنماه سال 1386 18:27
جمعه 1 اسفند ماه س1382ال غمی غمناک!!!!!!! غمی غمناک شب سردی است، و من افسرده.راه دوری است، و پایی خسته.تیرگی هست و چراغی مرده. می کنم، تنها، از جاده عبور:دور ماندند زمن آدم ها.سایه ای از سر دیوار گذشت،غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانیبی خبر آمد تا با دل منقصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 بهمنماه سال 1386 12:09
ک لماتی که بیشترین آ مار را در موتورهای جستجو دارند عبارتند از : اقتداری، چنگیز حبیبیان، فرزین ،حامد، مقدم، رسول نجفیان، داود، ناقور، شروین، گروه راما، مهرزاد، پسران آفتاب، مهدی رضوان پیمان رسولی ثمین بهنام صفاریان فرزاد خردمند شهریار بهنام علمشاهی اشکمهر امیر مسعود خادم هومن بختیاری آقا کثیری ابراهیمی افتخاری اویسی...
-
احوال مریم
جمعه 12 بهمنماه سال 1386 10:13
ذوستانی از علت نگرانیهای امروزه مریم پرسیده اند. خب مریم به خاطر مادرش که در بستر بیماری افتاده ( سکته مغزی ) و همین طوز نگهداری لحظه به لحظه از سروش یه کم روزگار بهش سخت می گذره ! اما درست میشه ایشالله !!
-
روزهای.....
پنجشنبه 11 بهمنماه سال 1386 00:33
سلام...روزهای بهانه و تشویشه ....همه چیز سخته اما داره میگذره و همین شکر داره ....الهی شکر که سعیذ و سروشم سالمن ....امیدوارم که همه چیز ختم به خیر شه ...عاشق سعید و سروشمم اما سخخخخخخختههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!دعا کنید ...یا حق!!!!!!!!!!!
-
یاخدا
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1386 12:52
یا خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن
-
سلام
جمعه 21 دیماه سال 1386 19:40
من خونه ام....هوووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!! این یعنی آرامش اما من از نگرانی مامانم آرامش ندارم زندگی در نها یت روز مرگی داره میگذره اما خب اللهی شکر .... دلم برای مریم تنگ شده دوست بازم بشم اون مریم قبلی ..دوستون دارم ..یا حق!!!!!!!!!!!!!!!!
-
ما رسیدیم الحمدلله!!!!!
پنجشنبه 20 دیماه سال 1386 19:48
سلام دوستان خدا را شکر ایران ایر لعنتی بالاخره ما رو بلانسبت مثل گوسفند سوار گاری کرد و رسیدیم !! تا جایی که با عربها سر و کار داشتیم خوب بود اما وای بر ما ایران رو از همه نظر به گند کشیده اند .......
-
ما و همچنان اسارت ......
پنجشنبه 20 دیماه سال 1386 00:31
سلام الان سعید رفته پمپرز برای سروش پیداکنه و منم نگران غذای سروشم از یه رستوران ایتالیایی یه کم برنج ساده گرفتیم و اللهی بمیرم بچم خورد ...این سفره یه سفر تاریخی شده به دبی فکر کنم حداقل تا ۶الی ۷ ساله دیگه اسم اینجارو نیارم ....اینجا فقط تنها حسنش اینترنت وایرلس مجانی بود.. اما خب بمیرم سروشم خیلی اذیت شد ..الان یک...
-
انتظار طولانی در فرودگاه دوبی
چهارشنبه 19 دیماه سال 1386 17:32
بچه ها سلام ! ما تو فرودگاه دوبی گیر افتادیم !!به خاطر وضعیت جوی ۵ روز پروازمون به تاخیر افتاده و ما همینجوری تو فرودگاهیم ! لطفا دعامون کنید!
-
یاد ایامی....
جمعه 9 آذرماه سال 1386 22:18
مثه یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم بخون مادر ازاون لالاییات بازم زیر گوشم........ وای که چقدر محتاج آغوش مامانم و لمس دستای سالمشم ......ای خدا تو خدایی و ما بنده و حق اعتراض هم نداریم اما خب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! چرذا اینجوری شد؟؟؟؟ یاد اون روزایی می افتم که تصادف کرده بودم و مامانم چقدر زحمت کشید و من به خاطر زندگیم و...