-
برای مادرم... در روز میلادش، در خلسه ی خواب
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 23:44
تویی لطافت باران، تو حضرت عشق و قطب عالمامکان، تو حضرت عشق تمام شور و امیدم ، نمونه ی ایثار و نور محفل یاران، تو حضرت عشق هر آن چه که بینی فنا شود روزی نداشت مهر تو پایان ، تو حضرت عشق در این هجوم مرارت تویی وجود من و به جسم خسته ی من جان، تو حضرت عشق
-
از لحاظ روحی
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1401 00:38
نیاز دارم با یه کوله برم مهرآباد اولین پرواز به سمت ولایت رو سوار شم برم روی صندلی حلوش بشینم اول توی دلم بگم قربون چشمهای قشنگت برم نبینم غمتو...چرا اینهمه تلخی اینروزا و شروع کنم به صحبت فقط حرف بزنم مثل آنشرلی با موهای قرمز مثل نوجوونی های خودم که داخل آشپزخونه یه بند با شور و حال واسه مامانم حرف میزدم.... اونم...
-
.
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1401 00:55
در کشاکش بغض دلتنگی مرور خاطرات و سعی در فراموشی همه چیز. برنده ی میدان کیست نمیدانم.
-
حال من (کمردرد)
شنبه 17 اردیبهشتماه سال 1401 15:57
زبان بسته است! دل هم از این و هم از آن خستهست تن گرفتار و جان ز تن رستهست چشم میبیند و زبان خاموش! دل به سوز و گداز و لب بستهست دست در تاب و در تب است ولی درد و افسوس، پای بشکستهست!
-
امسال...
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 11:17
باران چه دلبری می کند برای بهار پاییز کم بود بهار هم عاشق شد........ ..................!
-
وعده
جمعه 16 اردیبهشتماه سال 1401 02:39
در پی هر سختی إسانی قرار دادیم .... و این وعده ی الهیست.... امتحانات بچه ها مریضی آقای خانه دلتنگی عجیب من برای بابام بغضم واسه خاک مامانم .... و دلزدگی و عدم باور از دلخوشی های دیروزی! این منم خلاصه در یک بند نوشته...... نیمه ی اردیبهشت ...تهران بارانی......
-
?X برار y
چهارشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1401 02:48
وقتی حس می کنی ارزش متغیرها یعنی انسانها توی ذهنت به خاطر بی تفاوتی ها و کارهای خودشون داره برابر می شه این موضوع خودتو بیشتر از هر کسی آزار می ده... اما خود کرده را تدبیر نیست گفتنی ها را گفتیم حتی در مست و هوشیاری احساس ناگفتنی ها را هم گفتیم. کاش هرگز ارزش ایکس با ایگرگ برابر نشود! هر چیز به جای خویش نیکوست.....
-
متفاوت
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1401 12:07
روزهای متفاوتیست روزهای تصمیم گیری تغییر شرایط برگشت به شیراز یا ماندن گنار گذاشتن کار اداری یا ادامه و .... محتملترین گزینه ، خداحافظی با کار اداری و شروع دوباره معلمس و تحصیل و اندکی کار آزاد است....
-
Infinite loop.
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1401 00:57
یه حالتی توی زبانهای برنامه نویسی بود به نام حلقه های بی پایان بدون شرط خروج! شده این روزهای من حلقه ی بی پایان دلتنگی های من.... فقط ارام تر بی صدا تر پخته تر و صد البته منطقی تر. ................
-
ازدحام.....
شنبه 10 اردیبهشتماه سال 1401 00:03
در ازدحام تنها صداست که می ماند....
-
شعرها
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1401 22:27
این ترم هم بداهه سر کلاسها برای اساتید شعر گفتم، به جز دکتر غفاری که اصولا از نظامی ها همجدی تر است بقیه خیلی استقبال کردند. البته بنده خدا دکتر غفاری هن تو ذوقم نزد. ۱) دکترنادری اوستاد درس ما نیکو بیانی دارد او درسی از رفتار خوب سازمانی دارد او گاه از تیم و گروه و گاه شرط رهبری گاه تمثیل قشنگی از فلانی دارد او...
-
ضد زلزله !.
دوشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1401 01:53
خوب می دانم روزی می رسد به همین نردیکی ها که همین چند ریشتر هم دیگر دلم نرزد..... خدایم مددی.....
-
این داستان :عاشق بی ادعا
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1401 18:45
علاقه ای که در عوض گرفتن امتیازی مادیاتی ب اشه احترامی نداشته باشه علاقه نیست معامله است هوس است و عادت کثیفه خیلی کم اتفاق میوفته که ما انسانهای خاکی عشقی رو تجربه کنیم که فقط طرف مقابل خوشحالیت براش مهم باشه فقط خودت مهم باشی بی هیچ توقعی عشق،ارامش،خوشبختی،موفقیتت رو بی ادعا ،توقع و بی عوض بخواد خیلییی کمه کسی که به...
-
بحران
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1401 00:32
وقنی به مشگلات به ظاهر کوچکت رسیدگینمیکنی، کتمانشان میکنی، نادیده شان میگیری، تبدیل به بحرانهای ویرانگرمی شوند. هرچه رویش ماسک بکشی، ویرانگرتر خواهد شد... گاهی باخته هایت قابل برگشت نیستند...
-
بیگانه....
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1401 16:59
خود خواسته رد پاهایت را گم کرده ام چه مجنونی شیرینی راستی چقدر بیگانه ام با تو بماند به یادگار از 31فروردین 1401.... _
-
این داستان :رد پا
سهشنبه 30 فروردینماه سال 1401 23:38
خود خواسته ردپاهایت را گم کردم... چه حواس پرتیه واجبی بود برایم. چه دیوانگی شیرینی....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 فروردینماه سال 1401 00:07
لطفا خدا نباشیم
-
دلتنگی...
جمعه 26 فروردینماه سال 1401 15:32
از دلتنگی نوشتی یادم آمد که نمیشود دلتنگی را در روزمرگی حل کرد. اصلا روزمرگی هایم اشباع شده دیگر جایی برای حل دلتنگی ندارد... نمیشود حجم زیادی از علاقه،عشق و حس خوب را یکشبه فراموش کرد وقتی مهر و احترام در سلول سلول تنت سالها ریشه کرده دلتنگی با تو همزیستی می کند..... تنها می توان کنترل کرد حال دلتنگی را.....
-
دوباره دلتنگی
جمعه 26 فروردینماه سال 1401 11:36
دوباره دلتنگی انرژی جمع شده داره تموم میشه
-
این شهر .....
جمعه 26 فروردینماه سال 1401 03:21
چهارشنبه غروب باید جایی میرفتم مسیر پر ترافیک و شلوغه مترو بهترین گزینه ی این شهر شلوغه واسه بعضی مسیرها لباس آزاد و راحتی می پوشم کتونی و کوله، راه میوفتم سمت ایستگاه توی راه جوری غرق فکرم که نمیفهمم چطور رسیدم خط تجریش _کهریزک سوار میشم قطار نیمه شلوغه شانس میارم یه گوشه زیر تهویه جا میگیرم کسی تفکیک مرد و زن رو...
-
رویای مادرم
پنجشنبه 25 فروردینماه سال 1401 21:44
به طرز عجیب و غریبی به تحقق یکی از رویاهای مادرم نزدیک ده ام. حداقل برای خودم نتیجه ی کار بهت آور بوده! با وجود زبان منفی....
-
خلسه.....
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1401 07:50
دیشب در پیچ و خم خلسه ی خواب اقای خانه شعری در وصف کارش سرود و زمزمه کرد ایمان اوردم هنوز هم طبع شعر برایش مانده و این نیکو اتفاقی بود..... زیبا بود اما حتی از خستگی رمق تحلیل هم نداشتم ..... بیشتر از ظرفیت به اجبار قهوه از تنم کار می کشم خدا ب خیر کند......
-
شعری که باید مخفی بماند
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1401 01:12
-
بازی جنگا....
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1401 00:34
زندگی و رابطه با ادمهاش مثل بازی جنگاست نباید حرکت اشنباهی کنی چون همه چیز به یکباره خراب میشه و گاهی دیگه حوصله و رمقی برای دوباره ساختن نیست..... حیف میشود......
-
بی اذن ما...
جمعه 19 فروردینماه سال 1401 02:48
انگار دل بی اذن شما آخر هفته ها بقچه پیچ راهی ولایت می شود بانو جان .... َ! سفر ب سلامت..خیر پیش.....
-
تولدت مبارک...
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1401 15:32
همه ی راهها را امتحان می کنی گفتنی ها را گفته ای حتی در مستی و هوشیاری احساس ، ناگفته ها را هم گفته ای. اما حالا زمان هوشیاریست... تولدت مبارک،، تولد مریم امروز ......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 فروردینماه سال 1401 15:51
بغضم ،دلتنگم اما اینبار خیلییییی متفاوت ! نه صرفا احساسی...یاد گرفتم اونی که واسه من عزیز و اولویت بوده هم اولویتهایی داره که فقط ب اون فکر می کنه نه تو....به ارزشها و صلاح خودش فکر می کنه و تصمیم میگیره ...یاد گرفتم باید منطقی تر بود ...و یاد گرفتم باید کمی خودخواه باشم و اولویتهای خودم رو ببینم .....و این اتفاق...
-
سیزده ب در 1401
یکشنبه 14 فروردینماه سال 1401 15:33
امسال متفاوت ترین سیزده ب در ما بود از 4صبح شروع شد 5 حرکت کردیم ب سمت خونهََ! چه عجیبه دنیا ...از جایی که تمام خاطرات زندگی تو نقش بسته میگی راه افتادم سمت خونه..... داخل مسیر در حدود 5دقیقه سبزه گره زدیم و ارزو کردیم راستی یونجه گره زدیم خدا آرزوها رو ب خیر کنه!،,
-
تهرانیم
شنبه 13 فروردینماه سال 1401 23:51
شب قبل ۳ خوابیدم (مریم و سینا و سروش اصلا نخوابیدن) چهار صبح بیدار شدیم، تقریبا ۵:۱۰ با کلی دلتنگی حرکت کردیم و خوشبختانه برون برخورد به ترافیک و .... حدودا ۴ خانه بودیم. دلم برای شیراز تنگ شده، بیشتر از اون پدر و مادر و خانواده... خیلی خوشحالم که از شانسهام برای مهاجرت به خارج از کشور استفاده نکردم! فردا شروع ماه...
-
سیزده ب در 1401
شنبه 13 فروردینماه سال 1401 23:39
امسال متفاوت ترین سیزده ب در ما بود از 4صبح شروع شد 5 حرکت کردیم ب سمت خونهََ! چه عجیبه دنیا ...از جایی که تمام خاطرات زندگی تو نقش بسته میگی راه افتادم سمت خونه..... داخل مسیر در حدود 5دقیقه سبزه گره زدیم و ارزو کردیم راستی یونجه گره زدیم خدا آرزوها رو ب خیر کنه!،,