-
سخت نگران مریمم...
دوشنبه 17 مهرماه سال 1391 10:07
همه چیز خوب بود مریم خیلی سرحالتر از یه زن زائو یه دفعه دیشب حال مریم به هم ریخت خدا کنه دوباره جراحی نخواد.......... سینا کوچولوی بابا و سروش گل من هم خیلی محتاج حضور سالم مریم هستن خدا کمک می کنه ایشالله مثل همیشه دیشب تا صبح از فکر حال مریم خوابم نبرد ...
-
حال ه من....
شنبه 15 مهرماه سال 1391 19:32
این روزها داره می گذره با همه ی سختیهای خاص ه خودش اما اونقدر شیرینی حضور مسافرم زیاده که تلخی ها رو می پوشونه بعضی روزها خیلی احساس تنهایی کردم با وجود همه ی محبتهای بی دریغ ه اطرافیان اما جای خالی ه مامانم حس شد و اذیتم کرد اما گذشت .... پسرکم داره کم کم بزرگ میشه و من پر از حسه خوب ه بودنشم!! من حالا مادرم مادر...
-
در مسیر زندگی...
پنجشنبه 13 مهرماه سال 1391 20:06
در مسیر زندگی ام در جهت آب شنا میکنم.... خدایا یاریم کن... یا حق!!
-
سینا!
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1391 17:38
سینای گلم به دنیا آمد غیره منتظره و ما رو غافلگیر کرد خیلی فرشته است خیلی... درد دارم نمی تونم خیلی بشینم و بی تابی های گاهی وقتهای سینا دیوونم میکنه .. اما..... یا حق!
-
بابایی تولدت مبارک !
یکشنبه 9 مهرماه سال 1391 11:24
ساعت 9:15 امروز سینای بابا به دنیا اومد. تقریبا شبیه سروشه ... تا بعد
-
صرفه جویی...
شنبه 8 مهرماه سال 1391 23:20
این روزها اوضاع مملکت گل و بلبلمان از همیشه ی تاریخ قشنگ تره وضع اقتصادی مردم از همیشه داغون تر اعصاب ها زیر خط جنون و خانواده ها تقریبا زیر خط فقر جهانی! اگر حواسمون نباشه و ذره ای بی احتیاطی کنیم تا ته دره سقوط کردیم و فریاد رسی هم نیست .... دوره ی صرفه جویی و به معنی کلمه مقتصد بودنه ! فقط تا حدودی اصنافی که به ارز...
-
صدای پای جنگ ....
شنبه 8 مهرماه سال 1391 00:11
فضای منطقه خلیج فارس خیلی جنگیه و من هم که هرگز باور به جنگ نداشتم دارم اعتقاد پیدا می کنم خبرهایی در راهست ....... هر چند تحریمهای اقتصادی خود بدترین جنگ با نظام ایران است . جایی که روز به روز عرصه بر زندگی مردمان این کشور تنگ تر می شود .....
-
متولد ماه مهر
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1391 02:47
نام : سینا نام خانوادگی : خا.... نام پدر: سعید نام مادر : مریم تاریخ تولد : 12 / 7 / 1391 انشاالله! ولی بابایی نمی دونم چرا هنوز نتونستم باورت کنم !!! و باهات ارتباط برقرار کنم !!
-
لذت...
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 23:06
لذت میبرم از این بی تفاوتی خودم به بعضی مسائل یه جورایی معنای زندگی برام عوض شده ارزش ها برام تغییر کرده نگاهم به دنیا یه جور دیگه شده انگار امن تر ...آرام تر.... نمی دونم.. .. چه جوری بگم... یه بی تفاوتی شیرین و دوست داشتنی وقتی میبینم به عنوان یه زن که فردا شب یکی از مهترین مراسم فامیل هست یعنی درجه یک و من چقدر بی...
-
.....
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 01:53
دیگه ....نه!
-
تورم دوست داشتنی!!!
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1391 01:11
-
جنس زندگی...
سهشنبه 4 مهرماه سال 1391 09:06
این روزها جنس زندگی ام کاملا عوض شده انگار تازه مادر شده ام همه چیز تغییر کرده مسئولیتها هزار برابر شده و اصلا یه جور عجیبی توی لاک زندگی فقط خودم با یه حصار دور تا دور ما چهر نفر فرو رفتم وقتی دیروز مامانم گله کرد که چرا چها روزه !! احوالشو نپرسیدم ..... وقتی دوستم میگه 2 ماهه ! ازت بی خبرم گفتم شاید بچه ات به دنیا...
-
....
شنبه 1 مهرماه سال 1391 13:29
تو ماه منی که تو بارون رسیدی امید منی تو شب ه نا امیدی.... پ.ن: یه جور ناجوری مخلصتیم خدا جون!
-
سروش در مدرسه
شنبه 1 مهرماه سال 1391 09:28
سزوش رو با مامانش صبح رسوندیم مدرسه خیلی استرس داشت ولی راحت باهاش کنار اومد××( دقیقا کپی خودم !!)) ایشالله موفق باشه!
-
نیمه دوم متفاوت سال
شنبه 1 مهرماه سال 1391 00:42
سال 91 نیمه ی دوم خیلی متفاوتی داره 1) سروش من مرد بابایی تا چند ساعت دیگه مدرسه می ره ! ایشالله موفق و سلامت باشه ! 2) تا چند روز دیگه مهمون تو راهیمون می رسه! همونی که مریم هنوز صد در صد باور نکرده سینا هست ! و من هم علیرغم محرز بودن گاهی دچار تردید می شم .... خدا کنه هرچی هست سالم باشه ! 3) اوضاع کاسبی حسابی قمر در...
-
جاودانه....
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 11:47
شب من و شب تو تب من و تب تو اسم تو رو لب من اسم من رو لب تو پرم از عشق چشات مهربونی نگات جون میگیره نفسهام با اون عطر نفسهات . . . خدا برای این عشق به تو مدیونم تا جون دارم بدون قدرشو می دونم ... می خوام دعا کنم تموم عشقارو خدا برای امشب از تو ممنونم.....
-
لذت....
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 11:37
لذت فهم یکدیگر این است همه ی زندگی خدایا محروممان نکن...
-
خداوندا...
پنجشنبه 30 شهریورماه سال 1391 06:42
خداوندا مرا آن ده که آن به.....
-
مرا ببخش...
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 21:59
اگر.... پ.ن: ممنونم از بابت موزیک مورد علاقه ی من... تو... بماند .!
-
سهم من و تو ....
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 03:41
-
و ...
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1391 03:20
و این نیز بگذرد چون باد.....
-
بی مقدمه...
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1391 15:05
دوستت دارم! پ.ن: i dont like to be the same as you,,,at all...
-
ترس....
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1391 00:37
می ترسم .. از یه سری مسائل که این روزها شدیدا ذهنم درگیرشونه می ترسم طوری که گاهی ذهنم ضعف می کنه از ترس... از دلواپسی هایم خواهم گفت اما شاید وقتی دیگر.... بعدا نوشت: با صدای شهرام شکو *هی خیلی صفا می کنم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 شهریورماه سال 1391 11:20
-
این روزها...
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1391 10:22
این روزها دیر می گذره چون منتظریم چون روزهای آخر سفر مسافرمون هست و دیدار نزدیک ... پ.ن: بعضی خواننده ها مثل سیا * وش قمیشی و شهر * ام شکو *هی صداشون معمولی نیست به سلولهای تنت میشینه و جون میده.....
-
خداوندا این چنین مباد....
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 11:33
مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد... وقتی کمی بزرگتر شد ... کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد.... بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود.... وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس...
-
کمکم کن...
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1391 11:17
خداوندا کمکم کن تا بتونم خانواده ی کوچکم رو مدیریت کنم .. خیلی داره کار سخت میشه و مسئولیتها روز به روز بیشتر .. خدایا کمکم کن.. می ترسم اما به لطف تو امیدوارم.... یا حق!! پ.ن:خدایا حتی اپسیلونی انرزی منفی یه طوفان ه سهمگینه توی این شرایط .. قدرت درک این مسئله رو بهمون بده ...یا حق!!
-
نمی دونی...
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1391 22:18
ما شا الله ... الهی فدات شم مامان نمی دونی این روزها با تو بودن و این همه فهمیدگی و وجود پاکت چقدر عشقه ... خداوندا ازت ممنونم.... پ.ن:نی نی مهربونم .... فرقی نداره چه گلی باشی ..هر چی باشی مامانی عاشقته عزیزم...
-
امید...
یکشنبه 19 شهریورماه سال 1391 21:03
تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است ؛ پس همیشه امید داشته باش ... پ.ن:یه اتفاق عجیب و نادر افتاده امیدوارم هرچه زودتر درست شه!
-
بی ربط نوشت ....!
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 11:20
شما هم وقتی بچه بودید مثل من دوست داشتید، از اون نونهایی که هایدی و دکتر ارنست اینا میخورن میخوردید ؟