-
مرا ببخش بانو اگر....
دوشنبه 4 اسفندماه سال 1393 18:04
باید با مریم مهربانتر باشم.... مرا ببخش......
-
یا خدا
یکشنبه 3 اسفندماه سال 1393 06:06
خدایا همه در درگاهت یه جورن؟؟؟ سفید و سیاه؟ لر و کرد و لاتین؟؟ دهاتی و شهری؟؟ کچل و مودار؟ ضعیف و قوی؟ دارا و ندار؟؟ چیجوری باورکنم تو به تحقیر کنندگان بندگانت - به فراموش کنندگانت - به مدعیان دروغینت - به نافرمانانت همونجوری نگاه می کنی که به اون ساده دلانی که با همه ی وجودشون به تو باور دارند و بنده ی محض درگاه تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اسفندماه سال 1393 05:49
می زند باران به شیشه......
-
خواهم تو شوی......
جمعه 1 اسفندماه سال 1393 02:40
دوست دارم خوب شوی... حالت به شود!! آقای خانه.......
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1393 22:59
دلم واسه کودکی های زیبا شماها واسه این همه شیرین زبونی های فندق این چرا چراهای بی امان شما ها پسرکم واسه این روزها که تو به تازگی داری لباسها تو ست می کنی و به رنگ لباسها توجه می کنی وقتی به چیزهای کوچولو توجه می کنی و از من می خوای که تولدت مانند اون کوچولوی مهربونی باشه که رفتی تولدش متوجه میشم که توجهت به اطراف...
-
بعضی وقتها....
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1393 10:07
بعضی وقتها مسخ بعضی افراد میشیم بعضی وقتها فرمول دیگرونو واسه زندگیمون به کار می بریم بعضی وقتها خودمون نیستیم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 10:42
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور.... خوبی زندگی به اینه که غهما و مشکلاتش هم مثل شادیها و راحتیاش موندگار نیست با تشکر از همه ی با معرفتهایی که به من لطف داشتن حالم خیلی بهتره و زمستان میگذره و روسیاهی به ذغال میمونه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 بهمنماه سال 1393 09:38
خدایم عاشقتم ......
-
برا من. .
جمعه 17 بهمنماه سال 1393 12:54
کلی پلن دارم واسه خودم ان شا الله و این کلی حالمو خوب می کنه .... تو این ......
-
حس شیرین...
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1393 15:22
چه حس شیرینیست این.....
-
لطفا اگر نشانی.....
پنجشنبه 16 بهمنماه سال 1393 10:39
میان این همه هیاهو میان این همه دغدغه کارهای روزمره از جارو زدن های هر روز گرفته تا دستمال کشیدن آشپزخانه و سرویس هر روزه ی سرویس های بهداشتی!! گرفته تا مرور درس های پسرک و بازی با فندق میان همه ی اینها و مسولیتهای جدید این روزها بنا به شرایط بیماری آقای خانه از بانک رفتن ها و کارهای اداری و بعضا مکانکی های خودرو!!!...
-
د ل م گ ر ف ت ه !
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 01:55
مامان امسال اولین نوروز بدون تو هست خوابت آروم سفرت خوش بانوی صبر و مهربانی........
-
این نیز بگذرد.........
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1393 18:48
خسته ام جسمم روحم ذهنم خدای را هزاران مرتبه شکر که هستیم کنار هم سالمیم اما خسته ام... دلم می خواهد زمین و زمان را عوض کنم یه جور دیگه یه شکل دیگه یه شکل زیباتر بهتر پر تنوع تر دوست دارم خودمم عوض کنم ظاهرم فکرم رنگ موهام اصلا تنوع ایجاد کنم وقتی داشتم از آرایشگاه وقت می گرفتم خانومه گفت نمی خوای یه کم به نوروز نزدیک...
-
روزهای سخت....
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1393 10:29
روزهای سختیه. اما خوب می دونم میگذره.افسرده شدم به نوعی .امروز صبح فیلم پرویز شهدخت آذر و دیگرانو دیدم. کلی تو خودم گریه کردم! روزای سختیه برا مامانم که هم استرس سلامتی مادرشو داره هم دلواپس بچه هاشه و هم باید معازه ی منو اداره کنه با گردن درد و سنی که در استانه ی کهولته .... شیرزنیه به خدا! مریم هم فشار روش خیلی...
-
تعطیل
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1393 10:12
-
تعطیل
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1393 07:34
-
خام
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1393 06:16
فقط یک بار جوان هستی. اما می توانی برای همه عمر خام بمانی... روزهای درد...
-
بحران
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1393 01:28
حالا دیگه فصل منه فصلی که من بااااید همه چیز و همه کس روجمع کنم فصل مدیریت بحران اما نمی........ نه! میشه باید بشه..... یا رب مددی یا حق
-
اشک و سروش
شنبه 4 بهمنماه سال 1393 07:00
از وقتی امین مرد اینجوری اشک نریخته بودم قطره های سنگین و داغ و سروش آرومم کرد.... در اوج درد و نگرانی شیرین بود ... درد امونمو بریده!
-
تکیه ام به کوه است ...یا رب.....
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1393 20:52
من باخت بلد نیستم. هر بازی دو سر برد است..... به لطف خدا.....
-
یک روز خوب با پسرم
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1393 00:14
یه روز خوب یه بعد از ظهر فوق العاده کلی خرید روحی کردیم با هم لذت بردیم عاشقتم عزیزم......
-
این روزمرگی های شلوغ!
جمعه 26 دیماه سال 1393 14:31
این روزها می گذرند و من با سختی و ....... از آنها می گذرم باشد که.... از لحظه لحظه بزرگتر شدنتان لذت می برم جوجه های زیبای من..... وقتی می گویی همه ی زیباییهایت فقط برای من چاره ای جز تسلیم نیست بنده ی خاکی...
-
کپی .....
چهارشنبه 17 دیماه سال 1393 16:57
-
نوه ی گلم.....
یکشنبه 14 دیماه سال 1393 23:03
با سروش دارم درسهاشو مرور می کنم میگه مامان منو می بری خونه ی مامان جون؟ نه مامان درس داری عزیزم...باشه یه وقت دیگه... خوبه شما هم وقتی من بچه دار شدم نیارم ببینیش؟؟ توی دلم ذوق می پیچه یه حس خوب زن و بچه ی سروش........ خدای من ان شا الله وقتی فکرشو می کنم میبینم خواهرم واسه دیدن نوه اش اییین همه راه رو رفته با خودم...
-
قصه ی عادت.....
شنبه 13 دیماه سال 1393 14:04
هر صبح که از خواب بیدار میشم باید پنجره ها رو باز کنم مخصوصا پنجره ی کوچک آشپز خانه... انگار با او نفس صبحگاهی میکشم... بعد از چند مدت پرده ی اتاق خواب رو کنار زدم وااااااای خدای من خزان هم گذشته و من غافل!! دیگراز برگهای هزار رنگ باغ خبری نیست.... و من خزان را به غفلت عادت کنار باغ گذراندم و از آن مثل سال گذشته کمال...
-
دونات عاشقانه ....
چهارشنبه 10 دیماه سال 1393 15:46
پسرک صبح داره میره مدرسه روز پوله بدرقه اش میکنم می بوسمش بعد از آرزوی موفقیت پولشو بهش میدم از قبل بهم گفته بود توی مدرسه دونات آوردن و می دونست که من خیلی دوست دارم گفت مامان میشه دوبرابر این هفته پول بدی؟؟ نه عزیزم لازم نداری ....واسه چی می خوای؟؟ می خوام برا شما دونات بخرم ... عزیزممممم.....احتیاج نیست ممنونم......
-
الهی شکر.....
چهارشنبه 10 دیماه سال 1393 00:51
-
حس غریب....
سهشنبه 9 دیماه سال 1393 01:22
این حس غریبیست که کسی رو مثل عزیزای خودت دوست داشته باشی اما دلت بخواد اون از تو بدش بیاد چرا که دوست نداری هیچ جای زندگی ه خودت و عزیزانت سنجاق بشه به هیچ نسبت تازه ای !
-
جوجه های زیبایم.....
دوشنبه 8 دیماه سال 1393 21:30
کاش این روزها رو به خاطر بسپارم این روزهای کودکی این بوسیدن های زیبای بی دریغ فندق مدام منو می بوسی و میگی عاشگت دارم مامان تپلی.!!!!! این روزهایی که بند کفشهاتو میبندم پسرکم وسعی در زیبا گره کردن داری و خوب می دانم روزی پدری نمونه خواهی بود انشاالله و به کودک زیبایت آموزش خواهی داد..... جدا از هر حرف و حدیث به شما...
-
زمستونه!!!
دوشنبه 8 دیماه سال 1393 09:57