-
کمکم کن..
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 15:41
خدایا کمکم کن بتونم امروز دوباره مریم رو پیدا کنم من اگر مریم باشم هیچی ازت نمی خوام ... یا حق!!!
-
کد موزیک
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 14:14
<script language="javascript" type="text/javascript" src=" http://night-skin.com/light/js/light10.js"></script >
-
لحظه ها...
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 14:11
خدایا لحظه ها در شتابند..... پس من کجا جا مانده ام؟؟؟ مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم.... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان
-
سادگی من و نقش مردم؟!
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 00:37
حالم بد میشه دلم به هم می خوره وقتی می بینم که من این همه ساده و بی شیله پیله یه رنگم و بعضی هایی که دور هم نیستند اییییییییییین همه پیچ و خم دارند! و حتی ساده ترین مسائل رو می خواهند که پنهان کنند!! برای یک رنگی کاش یا من این همه ساده نبودم یا مردم این همه پرنقش!! یا حق!
-
درسی زیبا از ادیسون
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 21:01
Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد... این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا...
-
و ما.
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 02:40
-
مریم پاییزی ...
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 19:27
پاییزه وباز هم پاییزه کاش بتونیم توی پاییز سری به آسایشگاه سالمندان بزنیم می دونی چقدر خوشحال میشه اون سالمند بی کس و کار یا بهتر بگم بد کس و کاره تنها؟ یه شاخه گل توی غروب دلگیر پاییزی چه ها که نمیکنه..... کاش بتونیم سری به اموات بزنیم آخ که چقدر دلتنگ گلزار توی اون روستای کوچیکم گاهی که دلم تنگ میشه به سعید میگم منو...
-
نیاز من..
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 14:28
تن تو ظهر تابستونو بیادم میاره رنگ چشمهای تو بارونو بیادم میاره وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره قهر تو تلخی زندونو بیادم میاره من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب من همونم که اگه بی تو باشه...
-
عشق؟؟!!
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 05:37
عشق دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی...
-
غربت من...
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 04:54
اول سلام به پاییز این فصل خوب خدا پر از رنگ وراز خوش آمدی قدمت گلبارون... آیا من غریبم؟ نمی دونم چقدر غریبم؟ بازم نمی دونم همیشه وقتی جایی از کسی ظربه ی محلک زندگیتو می خوری که فکرشو هم نمی کنی آخ!! که چقدر خنجر از پشت خوردن دردناکه! پ.ن: کاش زودتر مهمونهامون برن تا من بتونم با خیال راحت با مریم خلوت کنم دلم تنهایی می...
-
من مامانمو می خوام ...
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 03:15
خدایا رهایم کن از این روز و شب ها با انتظار گشنده ی مرگ آوری که فقط من می دانم و بس خدایا مامانمو می خوام گاهی وقتها سروش توی بغل من گریه میکنه و میگه: من مامانمو می خوام.. خیلی برام جالبه محکم بغلش میکنم و می بوسمش خدایا منم مامانمو می خوام بسه دیگه لعنت به روز و شب های انتظار....
-
چند کلام ناب از دکتر علی شریعتی
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 17:22
من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند . «دکتر علی شریعتی» ----------------------------------------------------------- زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها...
-
کاش می دانستی...
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 17:21
کاش می دانستی وقتی برخورد خوبی نمی کنی چه جفایی به من - ما و زندگیمان می شود...... آن گاه هرگز به من برخورد ناجور نمی کردی ! سعید
-
خدایا شکرت ....
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 00:09
خدایا شکرت مامانم بهتر شد اما غمش تو دلم لونه کرده خدایا از بیمارستان همه ی مریضها رو نجات خیر بده آمین....
-
غمم...
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 17:19
تورو با خودم غریبه از غمم جدا می بینم
-
یا خدا...
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 02:38
خدایا کم آوردم بریدم خودت کمکم کن حداقل می تونستم دستاشو توی دستم بگیرم رفت i c u می گن حالش خیلی بده ملاقات ممنوع خدایا کمکم کن اگر برش نگردونی گرم و سلامت به آغوشم وااای دارم هذیون میگم... پ.ن : بین این همه ناراحتی واای خدایا چه جوری ازت بگذرم به خاطر حرفهایی که در مورد من بهش زدی ؟؟؟ ببخشید امروز کلی دلم شکسته بود...
-
دعا کنید...
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 00:56
مکان : ccu زمان :دوشنبه 7:30 بعد از ظهر دلم خیلی گرفته عزیز ترین کسم جلوم بی هوش خوابیده رنگش مثل گچ سفیده به سختی نفس میکشه دارم توی خودم آروم آروم گریه میکنم از بس دستمال روی گونه هام کشیدم سرخ شده . . . صدای اذان داخل بیمارستان بلند میشه دلم می ترکه بلند بلند گریه میکنم مامانم دستشو بالا میاره و میگه یا...
-
خریدن های روحی...
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 03:00
عزیزی چه خوش گفت شیفته ی خریدن های روحی ام..... غنی میشوی!! کاش هفته ای نه ماهی نه سالی نه عمری یکبار برای جلای روحمان بخریم آمین..... پ.ن :غزیزم من بیشتر محتاج توام توی این جریان..... پ.ن۱:از ترس برخی چشمهای ناپاک .. با اجازه شما سعید جون... پ.ن ۲ : بی خوابم صبح۵:۳۰
-
چشمها رو بشوییم هنوز خیلی عاشقیم !
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 13:41
-
پنجمین...
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 02:23
پنجمین... در همان پیله ی تنهایی...
-
پیله ی تنهایی
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 02:16
دلم پیله ای می خواهد از جنس تنهایی امید که پروانه بیرون آیم آمین......
-
دغدغه های من در پنجمین سالگرد ازدواج!
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 11:17
دیروز پنجمین سالگرد ازدواج ما بود!! مبارکه ایشالله ! باز هم من تدارک یک هدیه سورپریز برا مریم خانوم دیده بودم و ایشون هم فقط دنبال این بود که من فراموش کرده باشم و ایضا هیچ چیزی هم تو کار نبود!! ببخشید که مجبورم یه کم مبهم حرف بزنم ! دلم پر حرفه ! حرفهایی که با توجه اطلاع خیلی از آشناها از وجود این وبلاگ ، نمی دونم...
-
فکر کنم چند دقیقه دیر رسیدم...
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 00:06
سالگرد ازدواجمون مبارک... امروز پنجمین بود خدارا شکر... پ.ن :۶ دقیقه تاخیر!!!!
-
شاید..
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 20:41
شاید وقتی دیگر....
-
شاید بد ترین..
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 18:31
و شاید امروز بد ترین تجربه ی زندگیم بود تمام تنم می لرزید سرم گیج رفت دلم ضعف شدیدی رفت صدای اطرافم وهم بود احساس کردم یک لحظه دنیا به پایان رسید و کاری از دستم بر نمی یومد... خیلی بد بود خیلی.. آرام و بی صدا گریه میکردم اما توی وجودم می شکستم خیلی بد بود راستی چرا ما آدمها باید حتما احساس کنیم ممکن چیزی رو نداشته...
-
دیر نیست..
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 13:49
برای تازه شدن هنوز هم دیر نیست..... بغچه ی عشقم همیشه بازه باز جانمازم تشنه ی راز ونیاز . . همزبونی ها اگه شیرین تره هم دلی از هم زبونی بهتره..... یادت باشه: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.....
-
بوی پاییز....
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 18:37
دیشب بوی پاییز را فهمیدم امروز باران پاییز رو دیدم سعید دیدی گفتم بوی پاییز میاد قدمت گلباران ...
-
بابا سروش..
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 02:19
زمان :بعد از ظهر جمه مکان خانه ی خودمان مامان جونم. میگم میشه من بابات بشم و شما دخترم؟؟ آره بابایی؟؟ بله؟؟ بابا سروش شما وقتی کوچولو بودی مامان و بابات کی بودند؟؟ اسمشون چی بود؟؟ مامانم مریم خانوم!! و بابام سعید آقا!! (قربونش برم..) می خندم... نخند مریم!!! باشه بابایی خب دوستشونم داشتی؟؟ آره خیلی کدومشون رو بیشتر؟؟...
-
شاید....
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 12:00
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم پرده را برداریم : بگذاریم که احساس هوایی بخورد. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
-
تقدیم....
پنجشنبه 4 شهریورماه سال 1389 15:58
تقدیم تو باد بی یک سبد گل سرخ!