-
بخشهایی از چشم ها را باید شست سهراب تقدیم به مریم خانوم !!
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 08:10
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه...
-
کاشکی...
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 23:13
من اناری را می کنم دانه به دل میگویم کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود....... سهراب..... ای کاش واقعا دل ها شیشه ای بود خسته شدم از مکر زمانه و مردمانش خسته......... یا حق!!!!
-
بی خوابی زده به کله ام !
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 05:02
سلام . اول با اجازه مریم خانوم رمز پست قبلی که مال خودم بود رو برداشتم . چون اونجا من از رمز آلود بودن آدمها گلایه کرده بودم !! در ضمن بی خوابی بد جور زده به کله ام و فکر داره می خوردتم ! خدایا آرامشی عطا کن تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم (دکتر شریعتی )
-
من و تو مهمیم....
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 02:01
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه...
-
دغدغه ها و نمی دانم های من ! (با اجازه ی مریم خانوم رمزش رو برداشتم...)
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 00:06
نمی دونم روایت از کدوم امام معصومه که هر وقت احساس ضعف کردی نگاه به پایین دستات کن و هر وقت میل به پیشرفت نگاه به بالا دستیهات. راستش فاصله بعضی از این آشناها با خط فقر اینقدر داره تصاعدی بالا می ره که اصلا فکر کردن بهشم ضرر داره! اما امروز با مریم خانوم که گپ می زدیم کاملا به این نتیجه رسیدیم که پول برا این آشناهای...
-
امیدوارم خوشتون بیاد...
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 23:30
سلام یه آهنگ جدید روی وبلاگ گذاشتم از محسن چاوشی که خیلیییییییییییی صفایی دارم باهاش این روزا اغلب داخل ماشین این رو گوش میدم ... فقط یه کم طول میکشه تا لود شه لطفا صبوری بفرمایید امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.. اما احتمالا موقته... یا حق!!
-
یادش به خیر...
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 16:26
یادش به خیر سال ۸۴ .... یه کارت الکترونیکی ..... چقدر ازش خوشم امد...ممنون.... نزدیک روزهای عقد و عروسی و چیدن خونمون بود...... چقدر زود می گذره دنیا.. الهی عاقبتمون به خیر شه... یا حق!!!!
-
۲۸ مرداد سالروز عقدمون مبارک !
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 09:31
مریم خانوم ظاهرا یه کم رو آوردن به بحثهای فلسفی ! اما برا من وبلاگ یه وقایع نگاری ساده از زندگیه! از قشنگیهاش و زشتیهاش خوبیهاش و بدیهاش خوشیهاش و سختیهاش داشتنها و نداشتنهاش و ..... راستس 28 مرداد رو چه بی تفاوت ازش گذشتیم ... راستی چیزی که این روزها ذهن منو مشغول کرده حکایت بعضی از این خویشاوندان پولداره که پدر...
-
لحظه ها.....
جمعه 29 مردادماه سال 1389 16:19
لحظه ها با سر عت در گذرند انگار مریم جا مانده است ........ پ.ن : دوست دارم مثل لذت یک فنجان چای تازه دم لحظه را سر بکشم.....
-
قایقی خواهم ساخت .....
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 23:49
کاش می شد قایقی ساخت و به آب انداخت و رفت بی خطر امن آرام و تنها.....
-
کی می دونه....
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 23:39
-
خدایا...
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 21:39
خدایا هیچ بچه ای رو از پدر و مادرش نگیر آمین .. می بینید که سعید دوری سروش خیلی براش گرون تموم شده....
-
پسر عزیز باباشه!
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 17:06
-
اینم یه موجود خوردنی..نوش جان...
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 14:47
-
هند...آگرا فرت
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 14:29
سروش جون داخل قلعه ی اگرا فورت هند
-
شبی دلگیر به دور از سروش
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 00:16
امشب برا اولین بار سروش کنار من و مریم نیست.( خدا حفظش کنه) صداهایی که خودش ضبط کرده شعرایی که می گه ترانه هایی که می خونه رو پخش می کنیم و من که یه ریز دارم تو خودم گریه می کنم . الان هم مریم خانوم رفته بیمارستان جواب آزمایششو بگیره. خیلی دلم برا سروش تنگه !خیلیییییییییییییییییی! راستی امروز تولد شناسنامه ای من هم...
-
شبی دلگیر بدون سروش
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 00:16
امشب برا اولین بار سروش کنار من و مریم نیست. صداهایی که خودش ضبط کرده شعرایی که می گه ترانه هایی که می خونه رو پخش می کنیم و من که یه ریز دارم تو خودم گریه می کنم . الان هم مریم خانوم رفته بیمارستان جواب آزمایششو بگیره. خیلی دلک برا سروش تنگه !خیلیییییییییییییییییی
-
روزهایی عجیب!
دوشنبه 25 مردادماه سال 1389 20:01
سلام . با اجازه پایتخت نشینهای عزیز اولا از تهرون و شلوغیش و بی درو پیکریش و عظمتش و همه چیش متنفرم !! بعد هم این که من و مریم یه کم مریضیم و سروش رو بردیم پیش یکی از بستگان تا واگیر نکنه.راستی هر چی سنم بالاتر می ره به قضیه چشم زخم ایمان بیشتری پیدا می کنم....
-
تهرون....
یکشنبه 24 مردادماه سال 1389 18:33
تهرونیا تهرونتون ارزونیتون........
-
سفر....
جمعه 22 مردادماه سال 1389 13:47
سفرت بی خطر مسافر..... یا حق!!!
-
سروش و باران....
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 11:31
این هم ابراز احساسات سروش به دختر عموش باران...
-
نجواهای من و خدایم...
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 11:03
-
نوستالژی کودکی من....
سهشنبه 19 مردادماه سال 1389 22:15
مرا اندکی دوست بدار اما طولانی....... این مطلب رو جایی خوندم خیلی خوشم آمد امروز مثل یه بچه بودم .... تمامی نوستالژی کودکی های من تکرار شد ۳ ساعت داخل آب با همه ی شوق کودکانه اش خوب بود...... یا حق!!
-
نوستالژی کودکی من....
سهشنبه 19 مردادماه سال 1389 22:15
مرا اندکی دوست بدار اما طولانی....... این مطلب رو جایی خوندم خیلی خوشم آمد امروز مثل یه بچه بودم .... تمامی نوستالژی کودکی های من تکرار شد ۳ ساعت داخل آب با همه ی شوق کودکانه اش خوب بود...... یا حق!!
-
راستی چرا؟؟؟
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 19:49
راستی چرا؟؟؟ هوووو وه!! اونقدر چرا توی ذهنم وول وول می خوره که نمی دونم از کجا شروع کنم پس فعلا دست نگه می دارم تا یه فر صت مقتضی فقط یکی از چرا هام اینه که : چرا هیچ کس احساس خوشبختی مطلق نمیکنه؟؟؟ خدا می دونه..... احتمالا از یه چند روز دیگه یه مدت روی خط نمیایم ان شا الله همتون خوش و خرم باشید یا حق!!!
-
الهی...
دوشنبه 18 مردادماه سال 1389 14:07
الهی احساس زنده بودن رو از ما نگیر که نفس کشیدن زندگی نیست آمین... یا حق!!!
-
خدا جون...
یکشنبه 17 مردادماه سال 1389 16:52
خدایا متشکرم....
-
لطفا پاک نشود! چشمها را باید شست !
شنبه 16 مردادماه سال 1389 11:58
زندگی پر از فراز و نشیبه . زندگی صبر و گذشت و فهم می خواد . زندگی مشکله . اما همه چیز وقتی قابل تحمل و حتی قشنگ میشه که گذشت رو چاشنی کار کنیم. چقدر سخته وقتی همه ی فکر و ذهنت درگیر یه تولد خیلی سورپریزه به بی تفاوتی و فکرهای منفی متهم شی! چقدر غیرقابل تحمله وقتی داری از شعر یه آهنگ رو در میاری که روی کیک تولدش بنویسی...
-
ممنونم....
شنبه 16 مردادماه سال 1389 01:58
ساعت ۲ بعد از نیمه شب هیچی نمی تونم بگم زبانم در برابر این همه خوبی کم میاره ذهنم قفل میشه فقط به چشمهای عسلیت نگاه می کنم و میگم از صمیم قلبم ازت ممنونم عزیزم امروز به یاد ماندنی ترین روز زندگی من بود پ.ن : امروز رو توی یه گوشه از مغزم ذخیره میکنم تا در ناملایمات زندگی بتونم ازش کمک بگیرم ..... ۸۹/۵/۱۵جمعه ...
-
پم پم خانوم گل تولدت مبارک !
پنجشنبه 14 مردادماه سال 1389 23:23
نمی دونم چرا برام سخته گفتنش دیگه ! اما به خواست خودت اینجوری تولدت رو تبریک گفتم . امروز اولین باری بود که سروش جون از من خواست برا مامانش تولد بگیرم !! و اتفاقا اولین سالی بود که روز تولدش برنامه ای نداشتیم !۱ اما ایشالله که مبارکه !