-
فکر کنم چند دقیقه دیر رسیدم...
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 00:06
سالگرد ازدواجمون مبارک... امروز پنجمین بود خدارا شکر... پ.ن :۶ دقیقه تاخیر!!!!
-
شاید..
پنجشنبه 11 شهریورماه سال 1389 20:41
شاید وقتی دیگر....
-
شاید بد ترین..
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 18:31
و شاید امروز بد ترین تجربه ی زندگیم بود تمام تنم می لرزید سرم گیج رفت دلم ضعف شدیدی رفت صدای اطرافم وهم بود احساس کردم یک لحظه دنیا به پایان رسید و کاری از دستم بر نمی یومد... خیلی بد بود خیلی.. آرام و بی صدا گریه میکردم اما توی وجودم می شکستم خیلی بد بود راستی چرا ما آدمها باید حتما احساس کنیم ممکن چیزی رو نداشته...
-
دیر نیست..
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1389 13:49
برای تازه شدن هنوز هم دیر نیست..... بغچه ی عشقم همیشه بازه باز جانمازم تشنه ی راز ونیاز . . همزبونی ها اگه شیرین تره هم دلی از هم زبونی بهتره..... یادت باشه: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.....
-
بوی پاییز....
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 18:37
دیشب بوی پاییز را فهمیدم امروز باران پاییز رو دیدم سعید دیدی گفتم بوی پاییز میاد قدمت گلباران ...
-
بابا سروش..
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 02:19
زمان :بعد از ظهر جمه مکان خانه ی خودمان مامان جونم. میگم میشه من بابات بشم و شما دخترم؟؟ آره بابایی؟؟ بله؟؟ بابا سروش شما وقتی کوچولو بودی مامان و بابات کی بودند؟؟ اسمشون چی بود؟؟ مامانم مریم خانوم!! و بابام سعید آقا!! (قربونش برم..) می خندم... نخند مریم!!! باشه بابایی خب دوستشونم داشتی؟؟ آره خیلی کدومشون رو بیشتر؟؟...
-
شاید....
جمعه 5 شهریورماه سال 1389 12:00
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم پرده را برداریم : بگذاریم که احساس هوایی بخورد. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
-
تقدیم....
پنجشنبه 4 شهریورماه سال 1389 15:58
تقدیم تو باد بی یک سبد گل سرخ!
-
بخشهایی از چشم ها را باید شست سهراب تقدیم به مریم خانوم !!
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 08:10
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه...
-
کاشکی...
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 23:13
من اناری را می کنم دانه به دل میگویم کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود....... سهراب..... ای کاش واقعا دل ها شیشه ای بود خسته شدم از مکر زمانه و مردمانش خسته......... یا حق!!!!
-
بی خوابی زده به کله ام !
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 05:02
سلام . اول با اجازه مریم خانوم رمز پست قبلی که مال خودم بود رو برداشتم . چون اونجا من از رمز آلود بودن آدمها گلایه کرده بودم !! در ضمن بی خوابی بد جور زده به کله ام و فکر داره می خوردتم ! خدایا آرامشی عطا کن تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم (دکتر شریعتی )
-
من و تو مهمیم....
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 02:01
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه...
-
دغدغه ها و نمی دانم های من ! (با اجازه ی مریم خانوم رمزش رو برداشتم...)
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1389 00:06
نمی دونم روایت از کدوم امام معصومه که هر وقت احساس ضعف کردی نگاه به پایین دستات کن و هر وقت میل به پیشرفت نگاه به بالا دستیهات. راستش فاصله بعضی از این آشناها با خط فقر اینقدر داره تصاعدی بالا می ره که اصلا فکر کردن بهشم ضرر داره! اما امروز با مریم خانوم که گپ می زدیم کاملا به این نتیجه رسیدیم که پول برا این آشناهای...
-
امیدوارم خوشتون بیاد...
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 23:30
سلام یه آهنگ جدید روی وبلاگ گذاشتم از محسن چاوشی که خیلیییییییییییی صفایی دارم باهاش این روزا اغلب داخل ماشین این رو گوش میدم ... فقط یه کم طول میکشه تا لود شه لطفا صبوری بفرمایید امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.. اما احتمالا موقته... یا حق!!
-
یادش به خیر...
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 16:26
یادش به خیر سال ۸۴ .... یه کارت الکترونیکی ..... چقدر ازش خوشم امد...ممنون.... نزدیک روزهای عقد و عروسی و چیدن خونمون بود...... چقدر زود می گذره دنیا.. الهی عاقبتمون به خیر شه... یا حق!!!!
-
۲۸ مرداد سالروز عقدمون مبارک !
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 09:31
مریم خانوم ظاهرا یه کم رو آوردن به بحثهای فلسفی ! اما برا من وبلاگ یه وقایع نگاری ساده از زندگیه! از قشنگیهاش و زشتیهاش خوبیهاش و بدیهاش خوشیهاش و سختیهاش داشتنها و نداشتنهاش و ..... راستس 28 مرداد رو چه بی تفاوت ازش گذشتیم ... راستی چیزی که این روزها ذهن منو مشغول کرده حکایت بعضی از این خویشاوندان پولداره که پدر...
-
لحظه ها.....
جمعه 29 مردادماه سال 1389 16:19
لحظه ها با سر عت در گذرند انگار مریم جا مانده است ........ پ.ن : دوست دارم مثل لذت یک فنجان چای تازه دم لحظه را سر بکشم.....
-
قایقی خواهم ساخت .....
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 23:49
کاش می شد قایقی ساخت و به آب انداخت و رفت بی خطر امن آرام و تنها.....
-
کی می دونه....
چهارشنبه 27 مردادماه سال 1389 23:39
-
خدایا...
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 21:39
خدایا هیچ بچه ای رو از پدر و مادرش نگیر آمین .. می بینید که سعید دوری سروش خیلی براش گرون تموم شده....
-
پسر عزیز باباشه!
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 17:06
-
اینم یه موجود خوردنی..نوش جان...
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 14:47
-
هند...آگرا فرت
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 14:29
سروش جون داخل قلعه ی اگرا فورت هند
-
شبی دلگیر به دور از سروش
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 00:16
امشب برا اولین بار سروش کنار من و مریم نیست.( خدا حفظش کنه) صداهایی که خودش ضبط کرده شعرایی که می گه ترانه هایی که می خونه رو پخش می کنیم و من که یه ریز دارم تو خودم گریه می کنم . الان هم مریم خانوم رفته بیمارستان جواب آزمایششو بگیره. خیلی دلم برا سروش تنگه !خیلیییییییییییییییییی! راستی امروز تولد شناسنامه ای من هم...
-
شبی دلگیر بدون سروش
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 00:16
امشب برا اولین بار سروش کنار من و مریم نیست. صداهایی که خودش ضبط کرده شعرایی که می گه ترانه هایی که می خونه رو پخش می کنیم و من که یه ریز دارم تو خودم گریه می کنم . الان هم مریم خانوم رفته بیمارستان جواب آزمایششو بگیره. خیلی دلک برا سروش تنگه !خیلیییییییییییییییییی
-
روزهایی عجیب!
دوشنبه 25 مردادماه سال 1389 20:01
سلام . با اجازه پایتخت نشینهای عزیز اولا از تهرون و شلوغیش و بی درو پیکریش و عظمتش و همه چیش متنفرم !! بعد هم این که من و مریم یه کم مریضیم و سروش رو بردیم پیش یکی از بستگان تا واگیر نکنه.راستی هر چی سنم بالاتر می ره به قضیه چشم زخم ایمان بیشتری پیدا می کنم....
-
تهرون....
یکشنبه 24 مردادماه سال 1389 18:33
تهرونیا تهرونتون ارزونیتون........
-
سفر....
جمعه 22 مردادماه سال 1389 13:47
سفرت بی خطر مسافر..... یا حق!!!
-
سروش و باران....
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 11:31
این هم ابراز احساسات سروش به دختر عموش باران...
-
نجواهای من و خدایم...
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 11:03