-
کافه نادری...
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 16:31
وقتی حس میکردم در همین فضا صادق هدایت ها،شاملو ها و و و .... نفس کشیده اند ... نوشته اند وقتی فکر میکنم چه احساساتی در این فضا آغاز و به پایان رسیده است ... فضای حیاط اتومبیل قدیمی گوشه ی حیاط حوض آبی که معلومه به سختی بازسازی شده و فضایی که ماهرانه سعی شده به گذشته تورو پرت کنه ...حالمو خوب میکنه ... حتی رفتار...
-
قدری دیگر.
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 01:36
خداوندا ما را از شر شیاطین انسان نما محافظت بفرما ... که تو بر دلها آگاهی یا رب العالمین .... .
-
این آخرین باره....
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 02:19
از دست من میری از دست تو میرم تو زنده میمونی منم که میمیرم تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیونه اونقدر بزرگه تنهایی این مرد که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد من عاشقت هستم اینو نمیفهمی یه چیزو میدونم که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 02:07
نیست نشان زندگی ،تا نرسد نشان تو !
-
بامبو
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1402 02:01
هوای تهران مثل حال دل من بارانیه... یادم نرود آنها که باد می کارند، طوفان درو خواهند کرد. کلیپی دیدم با موضوع رشد باملو، که پنج سال ریشه می زند و ساقه ای ندارد اما در سال پنجم مزد صبر و ریشه دار شدنش را میگیرد و بیست و جهار متر به آسمان می.رود ! حس کردم چه جاهایی با صبر ، می شد نتایج بهتری بگیرم....
-
حرفهای داخلی
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 23:05
دلم می خواهد همه را ببخشم هر که به من بدی کرده است، حتی مریم.... اینجوری سبکبار و سبکبال ترم. کینه بر جان و روان انسان سنگینی می کند .
-
گاهی
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 18:05
گاهی آن قدر اطرافت سیاه است، که انتخابت ندیدن است! اینگونه تو سیاهی را انتخاب می کنی، نه سیاهی تو را!
-
قدری دیگر...
چهارشنبه 23 فروردینماه سال 1402 01:34
خدایم باران رحمت ببار بر همه مان بر دوست و دشمنم خیرخواه و بدخواهم باران ببار وقتی رحمت بباری فرقی نیست بین بام ها به همه مان میرسد .... التماس آرزوی های نیک
-
ایران من....
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 15:34
چند روز پیش روز عید پاک ،داشتم عکسهای خانواده ی سلطنتی انگلستان در این مراسم رو نگاه میکردم نمیدونستم و همون روز متوجه شدم که یکی از رسوم خانواده سلطنتی انگلیس اینه که خانمها نمیتونن از رنگ لاکهای جیغ (که اتفاقا هیچ وقت سلیقه ی من هم نبوده ! مگر در موارد خیلی خاص) استفاده کنند . اما نکته قابل توجه واسه من این بود که...
-
دلتنگی.
سهشنبه 22 فروردینماه سال 1402 00:34
تو را نمیتوان شناخت بهتر از آنکه من شناختم ....
-
قدر.
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 22:57
بهانه ایست هر شب قدر است اگر قدر بدانیم خدای خویش را..... الهی هر دعای خیری از دلت بگذره و به صلاح باشه ....همون بشه. آمین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 21:04
راستی بین همه هیاهوی زندگی آن شنبه ی موعود گذشت..... خدایم سپاس. خیلی......
-
نسل امروز .
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 20:55
امروز از صبح یه بار از مدرسه ی پسرک و یه بار از مدرسه ی فندق تماس گرفتند پسرک قصه ازمن قهوه میخواست !که وسط ساعت درسی واسش ببرم .. فندق می گفت میشه بیای دنبالم بیام خونه؟؟ ای خدا نمی شناسم این نسل رو ... باهاشون بیگانه ام نه اینکه تفاوت نسلها باشه که همیشه بوده .... نه! طرز تفکرشون در مورد مسائل زندگی برام عجیبه .......
-
به عشق....
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 23:57
خدا رحمت کنه مامانمو گاهی می گفت «به عشق شاهدونه ،تحمل کردم سیاهدونه....» یعنی به حرمت و عشق اونی که برام مهم بود آرامش و راحتیش برام مهم بود تحمل کردم بعضی آدمها و جاها رو ..... بزرگ شدیم لمس کردیم تجربه کردیم کجایی که ببینی تحمل سیاهدونه رو .... مامانی من.
-
خواب
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 09:17
خوابتو دیدم تا خود صبح توی خوابم بودی کلی عشق کردم کلی حس امنیت تجربه کردم ساعت حدودای ۵صبح پریدم از ذوق دیگه خوابم نبرد ... عکستو از روی میز برداشتم بوسیدم و گفتم کاش بودی .... چشمام اشکی شد .. فاتحه ای نثار روح پاکت کردم .... چرا هرگز نبودنت عادی نمیشه؟ مامانی من.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 00:42
با آقای خانه قرار گذاشتیم امروز به تشییع کیومرث پوراحمد بهشت زهرا برویم قطعه ی هنرمندان. خواب ماندیم ......... مثل بعضی برشهای زندگی که در خواب غفلت می مانیم .....
-
بی هویت
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 17:44
آدمهای بی هویت، سست عناصر و به شدت تاثیرپذیر از محیطند. شبیه آنجایی می شوند که در آن قرار می گیرند ، حتی مجازی. ادای ظاهر کسانی را در می آورند که در مسیر زندگیشان قرار می گیرند، گو اینکه آدمهایی فاسد، احمق، شکست خورده یا بی وجود و ظاهرساز باشند. روی بی هویتها نمی توانید حساب کنید و قابل اتکا نخواهند بود و دمدمی مزاج...
-
این داستان :پارتی
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 01:57
صدای پارتی همسایه خواب رو از چشمم ربوده صدای جیغ و هورای جوونها گاهی پیانو ملایم گاهی زمین لرزه پایکوبی هایشان اما چه خوب که معین زندی را زیاد گوش میکنند .. من هم لذت می برم . شاید ناگزیرم این وقت شب ..... نوش جانتان جوانی کردنها اما بذارید بخوابیم بابا سنی از ما گذشته مادر جان!
-
جهان موازی.
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1402 00:27
امشب بعد از دغدغه و خستگی های زییییاد روزم به جهان موازی ام فکر کردم به آنچه در جهان موازی از خودم میبینم نمیدونم چی شد که اشک روی گونه ام غلطید .... خدایم سپاس.
-
نوستالژی های نسل من.....
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1402 23:47
اهل شکایت و اخبار منفی نیستم اما از لحظه ی شنیدن خبر بغضم... قصه های مجید بی بی عاشق همه ی قسمتهاش بودم امروز مجید قصه با آقای خانه آشناست چند باری هم کلام شده اند .... کی باورش میشد چرخ روز گار را ؟؟ بغضم برای کیومرث پور احمد ...... چرا ؟رفتن حق است ...اما اینگونه چرا؟؟ خدایش بیامرزد......
-
16 هم فروردین.
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1402 19:58
امروز سالروز آسمانی شدنت بود ... دیرگاهیست نگاه مهربان و دلسوزی های مادرانه ات را زمانه دریغ کرده ..... تا ابد دلم برایت تنگ میشود مامانی من......
-
سفر زندگی
یکشنبه 13 فروردینماه سال 1402 03:05
زندگی یه سفره، سفری که خوشی و ناخوشی داره، بالا و پایین ، موندنهای موقت و گذشتنهای دائمی ، دل بستن ها و دل کندن ها، آرامش ها و دغدغه ها ، و .... و البته گذرا و تمام شدنی! علاوه بر دلگیری و خستگی و بی خوابی الان، حس غالب این روزهام تردیده.... تردید ادامه ی دوری از خانواده و شهرم و زندگی در تهران، یا بازگشت به شیراز...
-
ایمان...
شنبه 12 فروردینماه سال 1402 20:33
به این ایمان دارم که حس آدمها به هم متقابله در واپسین روزهای رفتن بعد از تعطیلات ........... خوب است و خیر .... تهران سلام!
-
بی دلتنگی.....
شنبه 12 فروردینماه سال 1402 13:55
رفتن هنر است ......
-
به وقت هفتم از سال ۱۴۰۲
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1402 05:46
حوالی ۴ صبح صدای شلاق بارون میپرم از خواب خرگوشیم! با قطره های بارون هم اشک میشم.... قطره ،قطره ...... دعا میکنم ،زمزمه خدایم ............... بماند ب یادگار......
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1402 01:34
دلم می سوزه بغض می کنم لبخند می زنم .. می گذرد پس غمی نیست.......؟
-
جای شکر داره.....
جمعه 4 فروردینماه سال 1402 04:15
وقتی انسانهایی که نمیشه جدی روشون حساب کرد هیچ جای زندگیت نقش جدی ندارند....... خدایم سپاس.
-
مامانم می گفت ....
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1402 14:35
خدا به دل آدمها آگاهه و کاری به زبونشون نداره ..... نامادری سیندرلا حتی در خنده های کریه و زشتش هم نقشه های شوم برای سیندرلای بیچاره می کشید ... اما سیندرلا هنوز هم ........ چون میدونست خدا بر دلها آگاه است...... .
-
بیگانه.......
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1402 03:08
بیگانه ام با این من.........
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 فروردینماه سال 1402 00:07
خدایا حال ما را به بهترین احوال برگردان .... امسال لحظه تحویل سال حال عجیبی داشتم پر از حسهای متفاوت یک عالمه دعا از دلم یکجا گذشت کنار عزیزانم خدایم سپاس نشود فاش کسی آنچه میان من وتوست ...یارب.....